

پ. ن ۱: نمی دانم چرا این نیسان های آبی با چنین سوژه هائی در پشتشان به تور من می خورند! به یاد می آرید آن یکی دیگر را در آذرماه سال گذشته؟ http://sanaei.blogfa.com/post-132.aspx
پ. ن ۲: این پست را به خاطر حساسیت "سیمین" عزیز به پست قبلی زودتر از موعد به هنگام کردم.

دیشب تیم ملی با هدایت آقای علی دائی دومین برد را هم برای فوتبال ایران رقم زد. مدتهاست در گوشه و کنار، بدگوئی هائی در باره ی این قهرمان فوتبال شایع است. دیروز وقتی یکی از نزدیکانم نیز زبان به هجو او باز کرد نکته ای را به او یاد آور شدم که در اینجا می آورم.
متاسفانه بسیار دیده می شود که در جامعه ما سرمایه های انسانی پس از آنکه به اوج می رسند و در واقع به ثمر می نشینند به شیوه های گوناگون چه از کانال های رسمی و چه در افواه و افواج غیر رسمی تخریب شده و شخصیت آنها آماج انواع هتک و تهمت ها قرار گرفته و به سرعت یک قهرمان ملی و یا یک شخصیت برجسته به مغاک افول می افتد. برای هر چهره ای دستاویزی هم بدست می آید و بعد در فرایند یک کلاغ چهل کلاغ تمامی برجستگی هایش به اندک زمانی به خاک سیاه تباه می گردد. یکی سوژه ی خانوادگی پیدا می کند و دیگری مشکل شیوه زندگی. چهری یکی به غبار ثروت و تزویر می آلاید و از آن دیگری به فسق و تکفیر و چندی نمی پاید که از عرش شهرت به فرش ذلت فرو می غلطد.
آرزو کردم کاش ما درک عمیق تری می داشتیم از فرایند پیچیده ی قهرمان شدن و برجسته شدن و درخشیدن در میانه ی یک ملت و نیز قدر می شناختیم ثروت های انسانیمان را به پاس داشتنشان برای بودن در تابلو الگوی نسل های نوی که در پی چهره ها می روند برای بالیدن و به ثمر نشستن.
آمدم در باره ی سفری کوتاه بنویسم که در همین اواخر برایم میسر شد به مناطقی دوردست بر فراز سبز سرزمین های بلند شمال. قبل از آن، ایمیل هایم را که می خواندم یکی از مطالبی که دوستی برایم فرستاده بود مرا از این حال و هوا بیرون آورد. از ظلم نوشته بود و از فقر و از نامردمی و از نابسامانی و از رنج که تلخ بود برایم، تلخ.

در ضمن خواندن آن ایمیل خواستم از نوشتن در باره ی طراوت جنگل و عظمت صخره ها و محو شدن در مه و خیس شدن در باران وغرق شدن نگاه در قطره شبنم و شناور شدن در نسیم و نوشیدن گوارائی چشمه و لبخند گل و نشخوار ماده گاوی در چراگاه و مزرعه ی گل گاو زبان و کلبه ی چوبی و سادگی دهقان و مهمانی عصرانه ی چای با پذیرائی پر مهر آن مادر روستایی و دستی بر آتش در سرمای زمستانه ی ارتفاع 1990 متری اول تابستان و لبخند مهمان نوازانه ی یک قهوه چی در قهوه خانه ای محقر و پیمودن نفس گیر راههای پر پیچ و خم شیب های تند یک راه کوهستانی با خودروهای پرقدرت قدیمی برای رسیدن به دهکده ای در دوردست و نگاه معصومانه ی دخترکی که از دیدن چند مهمان تازه رسیده هیجان وجودش را سرشار کرده بود و داستان پلو با پنیر برشته! و قصه ی شمشادهای پیر 700 ساله ی فریبای نایاب تحت حفاظت یونسکو و تنه های خزه پوش درختان و رودخانه ی پر خروش و صدای آبشار و گل های چشم نواز و طنین آواز پرندگان در دره های سبز و پرواز عقاب سفید بر فراز ابرها و چریدن اسب ها و دویدن بره ها و شالیزارهای نارس چشم بپوشم.

اما به خود گفتم: بگذار در کنار تلخی های جانکاه که بیان می شوند و باید که بشوند پنجره ای هم باز باشد به گوشه های سبز زندگی هر چند کوچک و از نگاه یک فرد. با همین نیت چند عکسی که گرفته بودم را در کنار این پنجره به تماشا گذاشتم.