
در روزگاران دور وقتی کودکی ساده بودم در یک روستای کوچک، مانند همه ی کودکان دیگر، بخش مهمی از فضای ذهنی مرا آرزوهایی پر می کردند که بسیار فراتر و غیر قابل دسترس تر از امکاناتی بودند که در پیرامونم وجود داشتند. عکس ولیعهد را در اول کتاب درسی ام می دیدم. نوجوانی بود که فقط چند سال از من بزرگتر می نمود. خوب به خاطر دارم که به همان عکس خیره می شدم و پای به سرزمین رویاهایم می گذاشتم. سرزمینی که در آن من ولیعهد بودم و عکسم بر روی صفحه ی اول کتاب ها چاپ شده بود! جالب این بود که در آن سرزمین رویاها، نه پدرم که باغداری جزء بود پادشاه بود و نه مادر خانه دارم ملکه! آن سرزمین فقط ولیعهد داشت!
رویاهای من از این افق دور برمی خاستند و تا چند قدمی منطبق بر واقعیت های زندگی ام جلو می آمدند، گاه بسیار نزدیک و دست یافتنی. مانند ازدواج با یکی از همان دخترهای روستایی و ساختن یک خانه ی گلی در کمرکش تپه ای که به دره ای سر سبز می رسید! این خانه ی گلی هم با این حال خیلی زیباتر از خانه ی پدری من بود! یک حوض کوچک داشت و جویباری از آب زلال از میان آن می گذشت. طاقچه هایی داشت که گل هایی زیبا در گلدانهای سفالی روی آن جلوه گری می کردند و همسرم مهمان نواز بود و مهربان.
هر قدر که بزرگتر می شدم، هم شکل آرزوهایم تغییر می کرد و هم برای تحققشان تلاش و بی تابی بیشتری می کردم. اما یک واقعیت همچنان ثابت می ماند! اینکه من به هر آرزویم که می رسیدم با اینکه دقیقا همان بود که شب های بسیاری با خیالش به خواب رفته بودم و در خواب هم رویاهایم در آن سپری شده بودند، اما لذتی متناسب با آن همه دل مشغولی های بسیار را در خود نداشتند!
کتاب های بسیاری را خواندم، فیلم های گوناگونی را دیدم و با آدم های بسیاری هم داستان و هم سخن شدم. در همه جا دیدم که آرزوها یا دست نیافتنی مانده اند و یا پس از دست یافتن همچنان جوینده ی خود را در خماری لذتی بی انتها که در طلبشان طلبیده می شده است گذاشته اند، به طلب رویاهایی بیشتر و دورتر.
چرا چنین است؟
به گمان من پردازشگر ذهن ما چنان پرقدرت است که می تواند با اندک داده ای در حد یک کودک ساده ی روستایی، آنچنان شبیه سازی عظیم و پیچیده ای را انجام دهد که سرزمین رویایی حکومت بلامنازع یک ولیعهد را برای آن کودک ساده ی روستایی فراهم سازد، بی اعتنا به امکانات ممکن! این پردازشگر عظیم پس از شبیه سازی های فوق العاده ی خود، البته به دنبال است که کاخ آرزوهای شبیه سازی را با همه ی عظمتش بنا کند. بر همین اساس صاحب آن آرزو را در همان سو به حرکت وا می دارد! در این راه هر قدر که جلو می رود عمل شبیه سازی نیز پیچیده و پیچیده تر می شود! زیرا هم داده های بیشتری به مدل وارد می شوند، هم الگوریتم های شبیه سازی ذهن توسعه می یابند و هم تحقق مدل های شبیه سازی شده ی قبلی اطمینان بیشتری برای رسیدن به افق های دورتر را به وجود می آورند!
در چنین چرخه ای از توسعه ی مدل های شبیه سازی ذهنی و حرکت به سوی تحقق آنهاست که هیچ آرزویی اتوپیا و مقصد نهائی ما نمی تواند باشد و ما در هیچ کاخی از کاخ های بسیار آرزوهای بی پایانمان رحل اقامت نیافکنده و ماندگار نمی شویم!
باید بهار را به تماشا سرود
باید کنار پنجره ی آن نشست و در هوای تازه اش نفس کشید
باید از آفتاب بهاری جرعه جرعه نوشید و تا خورشید بالا رفت
باید نگاه را در شبنم روی بنفشه های باغچه شست
باید رهایی را در پرواز پرستوها ستود
باید در کوچه باغ های خیس بهار قدم زد
باید سبد سبد عطر شکوفه های گیلاس را چید
باید در کنار اقاقیا خیمه زد
باید روی بستر سبزه های دشت، طاق باز دراز کشید
باید روی ابرها در آبی ترین گوشه های آسمان پرسه زد
باید چشمه را تا ته نوشید
باید با خروش رودخانه تا آخرین آبشار همراه شد
باید دشت را فهمید
باید بزغاله ای را در آغوش گرفت و بره ای را بویید
باید در دیدار شقایق ها سرخ شد
باید با بوی علف های گندم زار مستی را از سر گرفت
باید با دهقان پیر همداستان شد
باید آرام تا جلو پرچین ها رفت به نماشای خرگوشی که ارام می چرد
باید با پای برهنه روی خاکهای نمناک دوید
باید ریگ های رنگی خیس ته یک جویبار را شمرد
باید کوه را پیمود
باید محکم به صخره ای چسبید و از دلهره ی سقوط پر شد
باید آرام در میان انبوه درختان خزید و با صدای بلند آواز خواند
باید با آهنگ نی لبک چوپانی رقصید
باید دخترکانی را به تماشا نشست که دامن دامن گل نرگس دارند
باید دل را پر از بهار کرد
امروز در یک مجلس ختم خویشان دور و نزدیک گرد آمده بودند. آئین خوبیست این مجلس ترحیم، اگر به افراط نباشد. هم باعث آرامش فراق زدگان است و مصیبت دیدگان و هم محفلیست برای دیدار آن دسته از خویشان و بستگانی که اکنون شاید هر سال و چند سال نمی بینیمشان، اما روزگارانٍ دور کودکیمان را با آنها سپری کرده ایم. یا همبازیشان بوده ایم به و یا دست نوازششان را بر سر داشته ایم به مهر. چرخ گردون اما فاصله ها را چنان در میانه ی آدمیان پراکنده است که دست ها را از هم کوتاه و نگاه ها را از هم بریده به قهر و به جبر.
پس از مجلس گروه گروه گرد هم آمده بودیم به گپ و گفت. با همه ی سنگینی فضای مجلس ختم، نگاه های مهر بود که از هر طرف می بارید و دست های دوستی بود که در هم می طنید. برخی از ایشان را من سالهای سال بود که ندیده بودمشان. مویها سپید شده بودند به تجربت روزگار و بر چهره ها چروک افتاده بود به گذشت سالیان. اما دلها همچنان تازه بودند...
یکی گفت: "این چه نسبت خویشاوندیست که ما جز در مجالس ترحیم یکدیگر را نمی بینیم؟" سوال تکان دهنده ای بود. هر کس پاسخی داد. یکی به حساب گرفتاری ها گذاشت و دیگری بهانه ای دیگر آورد. او اما مصرانه در پی اثبات این بود که عاطفه ها را غبار گرفته و زمانه ی دیگریست، زمانه ی قحطی مهربانی و مهرورزی.
من گفتم چرا باید هر از چندی که دیداری دست می دهد، زبان به گله باز شود و ماجرا به شکایت؟ آیا همینکه ما یکدیگر را دوست می داریم کافی نیست؟ هر کدام از ما حامل صفحات روشنی از زندگی یکدیگریم و هر دیداری مروریست بر تاریخچه ای که بخشی از وجودمان است. چنین می شود که نگاهمان از صورت هم درد غربت برمی چیند و بر کاممان شهد آشنائی می نوشاند و دیدارمان را حتی در چنین فضای حزن انگیز تلخی شیرین می سازد.
چه نیکوست که آئین مهرورزی را بر کتیبه دلهایمان هماره پاس داریم، به نیکو خواهی هایی که برای یکدگر می خواهیم و غبار غم بزداییم از دلهای به غم نشسته ای که به جور زمانه مهجور می شوند. بپذیریم که زندگی هر کس راه خودش را می گیرد، بی آنکه ضرورتی باشد تا در چهار راهی به مسیر زندگی ما برسد. و اگر منحنی های روزگارمان جز در نقاطی کم شمار تقاطع نمی یابند بدین معنی نیست که دل هایمان در آسمان زندگی، فارغ از راه و رسم روزگار، در هوای هم پرواز نکنند!
آیین مهرورزی به مهریست بر دل و نگاهیست گرم که ما را همیشه به هم می پیوندد، چه سراغی از هم بگیریم به قصد دیدار و چه گرد هم آییم به جبر روزگار...
به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را همه یکباره میبازی، نه می پرسی، نه می دانی
"پروین اعتصامی"
نیک که بنگری زندگانی بسیار به همین بازی شبیه است. اقبال و شانس تو در تقدیر حساب احتمالات رقم می خورد و تو هیچ نمی دانی که روزگار چند غلت به هر تاس تو می دهد و هر کدام بر کدام وجه بر تخته می گذارد تا رقمی از یک تا شش بر کفت گذارد. بعد تو می مانی با مهره هایی که باید به فرمان بخت خویش چنان بر تخته بلغزانی که هم پیشرفت حریف را چاره کنی و هم برد خویش را تدبیر. با همه ی این چاره و تدبیرها هنوز مهره های تصمیمت بر صحنه ی زندگی قرار نیافته اند که مهره ی شانس به تقدیر در کف حریف قرار می گیرد تا در میان تشویش تو تاس بخت او را بغلتاند و قرار از مهره هایت برگیرد که هنوز لحظاتی است به مدد بخت و قدرت تدبیر تو در خانه های آرزوهایت آرام و بر بستر خواسته هایت قرار یافته اند. امان از زمانی که حریف یا اقبال نیکو داشته باشد بر آوردن جفت تاس شش و یا مهارتی استادانه اش باشد در جای گذاری مهرهایش در صحنه ی زندگانی تو. در این صورت انذار که:
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
"مولوی"
پس نیک باید دانست که نه همه ی صحنه ی زندگی به تقدیر است و بخت و اقبال، که استاد ازل در پس پرده طوطی صفتت بدارد و تو بی اختیار گام تصادفی بر راه احتمالات نهی به حکمی بی تغییر و فرمانی خارج از تدبیر. و نه آنچنان است که مهره ی بازی زندگی به یقینی متقن بر کف تدبیر تو باشد که هر کجا خواهی جولان دهی و هر که را خواهی از میدان بدر رانی. نیک بختی و شوربختی را روزگار هر لحظه بر زندگانی ما می بارد. مائیم که یا شور بختی هایمان را چاره می سازیم و از نیک بختی هایمان ثمر می چینیم و یا نکو اقبالی هایمان بر باد می دهیم و بد سگالی ها را بر جانمان چیره.
بی گمان اما یک اصل در این بازی بی بدیل است و آن پاکبازیست بر آستان دل و دلخواسته ها بر سبیل محبت. بدین امید که:
نقش مراد محبت که وصل توست خوش بودی ار نشستی از اقبال گاه گاه
"محتشم کاشانی"
این البته بازی دیگریست در نرد زندگانی. و آن زمانیست که حریف، خود مطلوب است و نرد عشق در میانه. این خود بخت بلندیست که روزگار بازی یک طرفه ای را به تو هدیه می دهد و تو از همان اول باختنت آرزوست:
تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده
"عطار"
6 سال قبل هم رفتم ایتالیا. آن زمان تجربه ی سفرم را مشروح در همینجا نوشتم با عنوان "از سر زمین سزار". امسال برای شرکت در کنفرانسی سفر شش روزه ی دیگری نصیبم شد، شهری به نام Ispra در نزدیکی میلان. هتلم اما در شهر کوچک دیگری بود در همان نزدیکی به نام Verse. به رسم همه ی سفرهایم در روز های فراغت گشت و گذاری در شهر داشتم و اطراف آن. شهر اما خلوت، تمیز، زیبا و آرام بود. کوچه های تنگ قدیمی سنگ فرش شده با ساختمان های سنگی قدیمی تنیده شده در یک بافت مدرن از شبکه ی خیابان های مدرن و ساختمان های جدید، این شهر کوچک را خواستنی و آرامش بخش کرده بود.
چهره ی مردم نیز در چنین محیطی آرام بود و دوستانه. با توصیه ی کارمند هتلم راهی حومه ی شهر شدم برای دیدن یک کلیسای بسیار قدیمی بر بلندای ارتفاعات پوشیده از درختان کاج در همان نزدیکی. نیم ساعت با اتوبوس در جاده ای پر پیچ و خم و زیبا پوشیده در درختانی سبز خود را به بالای تپه ای رساندم که کلیسایی خلوت اما با شکوه انتظار زائرانی را می کشید که به نظر می رسید دیگر اشتیاق فراوانی برای زیارت این مکان مقدس ندارند.
به جز من 4 نفر دیگر در درون این کلیسا بودند. من دوربین به دست چشمان کنجکاوم را به هر سوی می چرخاندم تا سوژه ای برای عکاسی بیابم و قطعه ای پیدا کنم برای تکمیل پازل هزار تکه ی تئوری های بی سر و ته ذهنم . آن چهار نفر اما گاهی به آداب مذهبی مشغول بودند و گاهی هم با یکی از دو پدر روحانی که گویا متولی آن کلیسا بودند به گپ و گفت. یکی از آنها لحظاتی به غرفه ی اعتراف گناه هم رفت! و شاد از سودای بهشت. من اما بهای شمع ها و کتاب های دعا توجهم را جلب کرد که برچسب تخفیف ویژه بر آنها نهاده بودند! احتمالا به امید بخشش سریعتر گناهان بندگانی که ارزانتر آرزوی رستگاری دارند!
بی هیچ مزاحمتی به هر تعداد عکس از هر کجا که خواستم گرفتم. در محوطه ی کلیسا مجسمه ی برنزی عجیبی قرار داشت که پیکره ی اصلی آن را یک پدر روحانی تشکیل می داد ولی تعدادی گوسفند و جمجمه در پای آن به طرز مرموزی به پیکره ی اصلی وصل بودند! متاسفانه به زبان انگلیسی توضیحی در اطراف آن نیافتم که بدانم چیست!
از آن بالا چشم انداز بسیار وسیعی در نگاه می نشیند. در طی صدها سال این کلیسا بر این بلندا بوده و پدران روحانی چنین وسعت چشم اندازی را در برابر دیدگانشان داشته اند اما هرگز این گستردگی دیدگاه مکانی، جان کلیسانشینان را فربه نساخته است. و چنین بوده که جان کمال خواه انسان کالبد نحیف کلیسا را هر روز ضعیف تر یافته و نتیجه ی آن بی رهرو ماندن راه پر پیچ و خمی است که صدها سال است انسان های رستگاری طلب را به خود می خواند. پس از تماشای منظره ی زیبای کوهستانی و جنگل های کاج در نورافشانی صبحگاهی خورشید، راه کوهستانی قدیمی را در پیش می گیرم که در همان قرون وسطی به همت دستان مومنانی راسخ ساخته شده است. ساختن این راه سنگفرش کوهستانی با عرض حدود 15 متر در آن روزگاران کاری بس عظیم بوده است. و مانند همه ی بناهای مذهبی در سرتاسر گیتی نشان از قدرت عظیم مذهب در میان انسان ها بوده است.
در این راه متروکه که نشان از عظمتی بر خاک افتاده دارد راه به سوی پایین تپه می گیرم. بر سر هر پیچ ساختمانی با شکوه بنا شده، که من آن ها را میقات نامیدم. به نظر می رسد این میقات ها در مراسمی خاص که زائران در قالب گروهی عظیم خود را از این راه به بالا می کشیده اند برای ارائه ی سرویس های خدماتی و زیارتی خاص مورد استفاده قرار می گرفته است. من در درون این ساختمان ها اما مجسمه هایی را دیدم که صحنه های مختلفی از زندگی مسیح را به تصویر می کشیدند! نکته ی جالب در همه ی این صحنه های باز سازی شده وجود شمشیر در آنها بود! حضور قدرت برهنه در کنار مذهب که تاریخ انسان با آن عجین است.
روز بعد سفری کوتاه داشتیم به تاکستان های اطراف و سپس به شهر حصار. 3500 هکتار تاکستان بر روی تپه ماهورها چشم اندازی بی نظیر آفریده بود. من تاکستان های وسیع را قبلا در کالیفرنیا دیده ام، هزاران هکتار دردشتی وسیع دردوطرف جاده سکرمنتو به لس آنجلس. اما این تاکستانها بر دامنه ی پر افت و خیز تپه ماهورهای کوههای قره تاق زیبائی خیره کننده ای را به چشم هدیه می کرد. کاخی بزرگ بر دامنه ی کوه و در جایی که تاکستانها جایشان را به صخره های نزدیک به قله می دادند خودنمایی می کرد. راهنما گفت از آن شخصیتی برجسته ی سیاسی مرادعلی مردان است. یک کلبه ی چوبی 8 ضلعی هم بر بلندایی در کنار جاده بود که گفت مقبره ی یک آدم مهم است! در چند نقطه توقف کردیم و در یک جا از دست تاکبان ها انگور هم ستاندیم و خود نیز خوشه هایی چند چیدیم.
در برگشت روستاهایی چند را پشت سر گذاشتیم که به نظر می رسید تفاوت فاحشی با قسمت های حاشیه ای شهر دوشنبه ندارند. بافت ساختمانی این روستاها که یادگار حکومت سوسیالیستی است بسیار بهتر و زیباتر از روستاهای ایران است. خاصیت نظام سوسیالیستی همین است که طبقه ی ضعیف جامعه را از سطح استاندارد خود بالاتر و طبقه ی ثروتمند را از سطح استانداردش پایین تر می آورده است. به همین دلیل هم وقتی با مردم دمخور شوی قشر کم درآمد جامعه حسرت دوران شوروی را می خورند و طبقات برخوردار، از شرایط موجود راضیند. با یک محنت کش (کارگر ساده) و یک کارمند ساده هم صحبت شدم. پیرمرد محنت کشی که به نشانه ی حاجی بودن روپوش آبی پوشیده بود را در خیابان دیدم. پیش رفتم و پس از سلام و احوالپرسی خودم را معرفی کردم. به گرمی پذیرایم شد و لب به سخن گشود. از او خواستم این دوره را با دوره ی سوسیالیست ها مقایسه کند. بی معطلی گفت آن زمان خیلی بهتر بوده است. و بعد پشیمان شد و لب فرو بست، به گمانم نگران شد مبادا من دولتی باشم. سعی کردم اعتمادش را جلب کنم و شد. بعد به تفصیل برایم گفت که چرا او که مسلمان حج رفته است از کمونیست های بی خدا بیشتر راضیست. استدلالش ساده بود. گفت در آن دوران هم شکم سیر بود و هم علم در حال پیشرفت. (تعبیرش این بود: علم و شکم به صورت پارالل پیشرفت می کردند!). اما اکنون نه شکم سیر می شود و نه یک کشور علمی هستیم! با اینکه محنت کش بود ولی خیلی خوب تحلیل می کرد و سخن می گفت. آن کارمند ساده هم از سوسیالیست ها راضیتر بود و استدلالش شبیه آن پیر مرد. علاوه بر آن می گفت در آن روزگار همه ی کشورهای شوروی وطنشان بوده و او هرگاه هرجا می خواسته می توانسته برود. هر دوی اینها از رهبران شوروی به احترام یاد می کردند. ظلم و زندان و اعدام های گسترده ی مخالفین در زمان استالین را شایعه می دانستند و معتقد بودند اینها همه ساخته و پرداخته ی آمریکاست. از گورباچف تنفر داشتند و او را تربیت یافته ی سازمان های جاسوسی آمریکا می دانستند. معتقد بودند که آمریکا وقتی از رویاروئی مستقیم با شوروی درمانده با نقشه ای مرموزانه افرادی را از داخل حکومت، دست نشانده ی خود کرده و باعث فروپاشی شوروی شده است!
موضوع جالب دیگری که در جاده های تاجیکستان وجود دارد فروش بنزین به وسیله ی تانکرهای حمل بنزین در کنار جاده است. بی رعایت هیچ استانداردی از طرف آنها. به شهر حصار وارد شدیم. یک شهر کوچک در نزدیکی دوشنبه. چهره ی این شهر بسیار نازیبا و شلوغ است و هیچ اثری از توسعه یافتگی در آن یافت نمی شود. در حومه ی این شهر به سه قلعه ی باستانی رسیدیم. یکی از آنها دژ فرمانروائی بود که بجز سر در آن که به صورت ناشیانه ای بازسازی شده بود فقظ تپه هایی از خاک در پشت آن بود که راهنما می گفت روزگاری کاخ فرمانروا بوده است. در فاصله ای کمتر از 300 متر آن طرفتر دو قلعه ی دیگر بودند و بقایای یک قلعه ی ویران شده ی دیگر. آن دو که سالم بودند مدرسه ی علمیه بودند، یکی برای زن ها و دیگری برای مردها! و ویرانه هم بازاری بوده است که در زلزله ای ویران شده است. خورشید در افق پشت سرمان که فرو نشست راهمان را به سوی دوشنبه در پیش گرفتیم.
روز بعد برنامه ی بازدید از موزه داشتیم، آثارخانه. ساختمانی قدیمی، کوچک و نه چندان مناسب برای موزه، اما مرتب بود با فضایی آرام با کارمندانی خوشرو و صمیمی. یک راهنما که به خوبی به کارش مسلط بود برایمان غرفه های مختلف را شرح داد. در نیمه ی بازدید یک گروه از جوانان آمریکایی که دانشجوی ادبیات فارسی بودند به جمعمان اضافه شدند. فارسی را نسبتا خوب حرف می زدند. برخی به لهجه ی تاجیکی و بعضی به لهجه ی ایرانی. یکیشان که به لهجه ی ایرانی حرف می زد گفت 10 ماه است یادگیری زبان فارسی را شروع کرده است. برای اولین بار بود دانشجویان انگلیسی زبانی را می دیدم که زبان فارسی می آموختند. حس خوبی داشت شنیدن زبان خود از زبان دیگران...
خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
مهمترین چیزی که در موزه دیدیم مجسمه دراز کشیده ی بودا بود. مجسمه ای یگانه در جهان که 13 متر قد آن است. از گل پخته ساخته شده و آرام در تالاری هم اندازه ی خود خوابیده است. قسمت هایی از مجسمه به خصوص سر آن تخریب شده بوده که باز سازی شده است. راهنما گفت عرب ها سر از تنش جدا کرده اند. چندین مجسمه ی زیبای بی سر دیگر هم بودند که گفته می شد به همین تیغ جهل سر از دست داده اند.
ناهار مهمان دوست تاجیکمان آقای مهندس فیاضف بودیم در یک آشخانه ی ملی تاجیکی مجلل. پذیرائی نسبتا شاهانه ای انجام شد با تشریفاتی خاص و به رسم تاجیکان. آفتابه لگن آوردند و در همان سر میز دستهایمان را شستیم و به دستمالی سفید و تمیز خشک کردیم. بعد با غذاهای کاملا سنتی تاجیک پذیرائی شدیم، سوپ بلدرچین، آش پلو و کباب ششلیک با انواع میوه ها و سبزی ها. در آخر هم یک دست لباس تشریفات سنتی تاجیک مردانه و زنانه برایمان آوردند تا با آن عکس بگیریم.
روز بعد در میان بدرقه ی گرم دوستان تاجیکمان فرودگاه دوشنبه را به مقصد میهن ترک کردیم. در فرودگاه بخشی از سفرنامه ام را برای آقای مهندس فیاضف که به بدرقه مان آمده بود خواندم. مرا تشویق کرد و دعوت کرد روزی باز برگردم تا بتوانم همه ی تاجیکستان را گردش کرده و سفرنامه ام را کامل کنم. به امید آن روز.
یکی از دوستان تاجیکی دوست همسفرم پروفسور صادقی و ما را به ویلای خودش در حومه ی دوشنبه دعوت کرد. یک منطقه ی کوهستانی خوش آب و هوا با جویباری زیبا که در شیب تند کوهستان از زیر درختان چنار به پائین دره سرازیر بود. روز آرام و خوشی بود با همراهانی فرهیخته و صمیمی.
میزبان تاجیکی ما یک اسکناس 20 سامانی را در دستانش گرفت. تصویری از سید علی همدانی بر روی آن بود، عارف مشهور ایرانی که عمرش را در کشمیر و آسیای میانه گذرانده است. شعری از این عارف بر پشت اسکناس نوشته شده بود. شعر را بلند برایمان خواند:
هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلاش بشکفد، بیخار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحتاش بسيار باد!
همه این همه مدارا و جوانمردی را تحسین کردیم و بر خود بالیدیم که متن ادبیات کهن ما چنین سرشار از نیکی ها ست. مفاهیم ارزشمندی که می تواند حد اکثر سازگاری اجتماعی را فراهم سازد و تکوین و رشد کینه ها را مانع شود. همه آرزو کردیم ای کاش به جای ترویج ادبیات خشونت مدارانه چنین میراث مدارا محوری در جامعه ی ما فراگیر شود.
روز چهارم اقامتمان در دوشنبه روانه ی بازار کاروان شدیم، بیشتر به قصد دیدن و اگر چیزی مناسب طبع افتاد، خریدن. بازاری به شدت شلوغ و بیشتر آن به فروشگاهها ی لباس اختصاص یافته است. نام حجره یا بساط البته بیشتر برازنده ی آن واحدهای تجاری بود تا فروشگاه. تعداد زیادی از فروشندگان زن بودند، با همان لباس های محلی و ظاهری ساده. چهره ی بیشتر آنها خسته و بی حوصله می نمود. صحنه های منحصر به فرد زیادی در این بازار مشاهد کردم. زنان و دختران بسیاری را دیدم که در وسط راهرو بازار شلوغ یک میز کوچک گذاشته بودند با یک چرخ خیاطی. شغلشان هم این بود که لباس هایی را که مشتریان از مغازه ها می خریدند در همانجا و بدون معطلی برای مشتری اندازه می کردند. البته به نظرم رسید این کار خود در یک شبکه ی پیچیده از تعاملات آن بازار تو در تو انجام می شد. وقتی من یک شلوار خریدم. مرد فروشنده به موبایل یکی از اینها زنگ زد و او لحظاتی بعد شاگردش را برای بردن شلوار فرستاد و آدرس محل استقرارش را که در بین چندین خیاط دیگر بود به من داد. 5 سامانی برای شلواری که من به قیمت 70 سامانی خریده بودم گرفت و به سرعت بلندی آن را برایم به اندازه برید و دوخت!
زنان و دخترانی را هم دیدم که سینی غذاهای محلی را برای مشتریانشان در حجره های مختلف می بردند. ظرف های غذای داغ کاملا سنتی و درباز بودند! و این پیش خدمتان زیباروی به سادگی و البته مهارت آنها را از لابلای جمعیت فشرده می گذراندن تا به مشتریان گرسنه شان برسانند، چند سامانی بگیرند و بعد خود و خانواده شان را سیر کنند. چانه زدن مانند همه ی بازارهایی از این دست شایع بود و خارجی بودن مشتری، طعمه ای دندانگیر برای فروشنده!
از یک مرد تاجیک که ریش بلند و بدون سبیل او ظاهری مسلمان و معتقد برایش ساخته بود شلواری خریدم. برای اینکه اعتمادم را جلب کند داستان مشهوری را برای خودش مشابه سازی و بازگو کرد. گفت: یک جفت کفش نو خریده و با آن به مسجد رفته است برای نماز. در تمام مدت نماز اما حواسش به کفش هایش بوده است. از مسجد که بیرون آمده کفش های نو و گرانقیمتش را بخشیده است به یک نیازمند تا حضور قلبش را در نماز پاس دارد! بعد قسم خورد که آن شلوار را 110 سامانی به دیگران می فروشد ولی چون مسافر برایش حرمت ویژه دارد حاضر است آن را به 90 سامانی به من بدهد. بدون آن داستان هم من قیمتی را که گفته بود می پرداختم. اما ناگهان همراه تاجیکی ما از راه رسید و وارد جریان معامله شد و با دخالت او به 70 سامانی معامله انجام شد! البته کاسب خوش ظاهر برای توجیه حرفش گفت که آن را به قیمت خرید به ما فروخته است!
بعد از ظهر از مرکز فرهنگی اسماعیلیه بازدید کردم. یکی از پنج مرکز بزرگی که این فرقه در جهان دارند. ساختمانی ساده آجری که در عین حال بسیار زیبا بود. به خصوص معماری داخلی آن برای کاربردهایی که برای هر قسمت در نظر گرفته شده بود بسیار متناسب بود. محیط عمومی و داخلی این مرکز بسیار آرامبخش بود. به خصوص مسجد آن که نور پردازی بسیار خوبی داشت. حتی اتاقی هم برای مادرانی که بچه کوچک دارند در نظر گرفته شده بود.
در ابتدای ورود یک نفر خوش آمد گفت و راهنمایی را برای گروه ما معرفی و تاکید کرد سوالات فلسفی و مذهبی از او نپرسیم! راهنما با حوصله تمام قسمت های مختلف ساختمان را به دقت توضیح داد اما از مهمترین موضوع که استفاده از نشانه ی مربع در تمام بخش ها و قسمت های ساختمان، حتی فرش ها و پنجره ها بود چیزی نمی دانست. در آخر همان فردی که خوش آمد گفته بود با تردید گفت شاید مراد عناصر اربعه باشد! با اینکه 6 سال از اتمام ساختمان گذشته بود ولی همچنان فعالیت جدی در این مرکز شروع نشده بود. وقتی پرسیدم معلوم شد هنوز حتی یک بار هم نماز در سالن 1500 نفره ی آن برگزار نشده است. فرقه ی اسماعیلی تا امام ششم با شیعیان مشترکند و از آن به بعد امام هفتمشان اسماعیل پسر دیگر امام صادق بوده و امام های بعدیشان نسل اندر نسل به ایشان می رسند تا به امروز که آقاخان امام حاضرشان است و در پاریس زندگی می کند.
پس از بازدید از مرکز فرهنگی اسماعیلی به جلسه ی "انجمن پیوند" رفتیم. این انجمن برای من ناشناخته بود. پروفسور ما را بدانجا دعوت کرد و ما هم با کمال میل پذیرفتیم. انجمن پیوند در تلاش است تا بین اندیشمندان فارسی زبان پیوند برقرار کند. در جلسه اندیشمندان و شاعرانی از ایران، افغانستان، ازبکستان و تاجیکستان حضور داشتند. این جلسه گویا فقط ضیافت شام بود و دستور معینی نداشت. اما چند نفری شعر خواندند و یک گروه کوچک موسیقی هم قطعاتی موسیقی محلی اجرا کردند. یک شاعر تاجیک از رئس جمهور ایران تمجید کرد که چند روز قبل در جریان سفرش به تاجیکستان گفته بود: "امنیت تاجیکستان امنیت ایران است" و آن یکی دیگر شعر نو بلندی در رثای بابک خرم دین خواند. یکی که به نظر می رسید دبیر جلسه است پیشنهاد خامی را نگهان مطرح کرد که نام های فارسی، تاجیک و دری از گویش های رایج فارسی را به کناری نهند و به هر سه ی آنها زبان آریایی بگویند. این پیشنهاد او واکنش شدیدی را در میان حاضرین از هر سه گویش برانگیخت و به شدت با آن مخالفت شد.
(این داستان بر اساس یک تجربه ی واقعی نوشته شده است، حتی به جز مواردی اندک نام ها هم واقعیند. به مناسبت سالگرد جنگ آن را امروز منتشر می کنم. ادامه ی سفرنامه ی تاجیکستان را بعدا پی خواهم گرفت)
با ناراحتی قمقمه را به سویی پرتاب کرد. قمقمه روی زمین غلطید و کنار بوته ی خشکیده ی یک گیاه وحشی جاخوش کرد. شیر را بست و های های زد زیر گریه و بلند شد رفت و قمقمه را برداشت. سوراخ های آن را به دقت ورانداز کرد. دو تا بودند. جای ورود و خروج یک گلوله. با انگشتش لبه تیز قسمت سوراخ خروجی را لمس کرد. سوزشی شدید از سر انگشتش تا قلبش تیر کشید. قمقمه را به صورتش چسباند.
بارها به مجتبی که از دیگران جدا افتاده و آن جلوتر دراز کشیده بود اشاره کرد خودش را کمی بکشد عقب تر اما واکنشی از او ندید. منورهای زیادی در آسمان می درخشیدند و همه جا به خوبی دیده می شد. سربازان دشمن با خیز و آتش هر لحظه به آنها نزدیکتر می شدند. فرار نه! ولی باید موضعشان را عوض می کردند. احساسی نا آشنا وجودش را پر کرد. احساسی پیچیده از ترس، ننگ فرار، افتخار نبرد، شجاعت، قهرمانی و شهادت. کمی فکر کرد. فرار؟ نه! ولی عقب نشینی که در جنگ یک تاکتیک بود! این را بارها در جلسات طرح عملیات شنیده بود.
دیگر تردیدی نداشت که هیچ چیز نمی تواند جهت این عملیات را تغییر دهد. نباید بیهوده جان خود و دسته اش را به هدر می داد. یاد دانشجویانی افتاد که در هویزه تا آخرین قطره خونشان مقاومت کرده و جنگیده بودند. همان مقاومت بی نظیرشان هم از آنها اسطوره ی جنگ ساخته و همه جا سخن از رشادتها و شجاعت های آنها بود. خودش کتابی را دیده بود که در باره ی آنها نوشته است. او هم باید حماسه ای مشابه در این لحظه از تاریخ جنگ خلق می کرد. مقاومت یک دسته ی پیاده در برابر یک گردان زرهی. اما در آن تاریکی شب و در آن بیابان بی نام و نشان چه کسی از آنها نشانی می یافت که اسطوره شوند و حماسه ای نو بر تاریخ جنگ حک شود؟
آتش تردید وجودش را می سوخت و آتش دشمن همچنان نزدیک می شد و او در این آتش باری ها باید تصمیمی سخت می گرفت. نگاهی به پشت سرش انداخت. همه جور آدم در دسته ی 30 نفره اش بودند. حاجی شورگشتی پشت یک خاکریز کوچک اسلحه اش را گاهگاهی بی هدف به طرف سربازان دشمن می گرفت و چند تیر شلیک می کرد و بعد با حالتی که معلوم نبود ترسیده یا اینکه می خواهد تغییر موضع بدهد خودش را پایین می کشید. حاجی کله پزی داشت و خیلی شوخ طبع بود. ریز اندام و چابک بود، اما هرگز یاد نگرفته بود خودش به تنهایی تفنگش را برای تنظیف باز کند و دوباره قطعاتش را سرهم کند. علیرضا خیره سرانه به این طرف و آن طرف می رفت. انگار در میدان فوتبال بود نه در میدان جنگ. همیشه لبخند بر روی لبانش دیده می شد. سال آخر دبیرستان را نیمه تمام گذاشته و راهی جبهه شده بود. شعر زیاد می خواند اما کسی به شعر خوانی هایش چندان توجه نمی کرد. در همین حال و هوای نبرد هم دیده بود که شعری را زمزمه می کند. شعری که قبلا بارها از او شنیده بود:
"زین دوهزاران من و ما ای عجبا من چه منم – گوش بده عربده را دست منه بر دهنم"
اشکهایش قمقمه را خیس کرد. دستی بر آن کشید و آن را به فانوسقه اش محکم کرد. دوباره نشست پای تانکر آب. گلویش سخت خشکیده بود. دستش را برد که لبی از آب تر کند. صدای انفجاری برخاست. بر روی زمین دراز کشید تا ترکش های خمپاره فرو نشینند. گرد و غبار همه جا را فرا گرفت. محمود نفس زنان در میان گرد و خاک خودش را به او رساند. با اضطرابی هیجان آلود گفت که یک آر پی جی می خواهد. بعد ادامه داد که اگر به او یک آرپی جی بدهند میرود جلوتر و یکی از تانکهایشان را می زند. می گفت یکی از تانکهایشان را که بزنی بقیه ی آنها می ترسند و فرار می کنند. می دانست اما کار نه به این سادگیست. خود او هم قبلا چنین تصوری داشت! اما در کانال بیوض دیده بود که چنین نیست و به چشم خودش دیده بود که تا آخرین گلوله مقاومت کرده بودند. سعی کرد محمود را منصرف کند. اما نشد. به ناچار تنها آرپی جی باقیمانده را به او داد. بعد تنگ در آغوشش گرفت و او را بوسید. آرام اشکهایش را در تاریکی پنهان کرد و دستی به نشانه ی تشویق بر پشتش زد. محمود خودش را تا آخرین نقطه ی خاکریز که نزدیکترین فاصله را با تانک های دشمن داشت جلو کشید. بعد غلطی زده و خودش را به آن طرف خاکریز انداخت. چند لحظه بعد صدای شلیک یک آرپی جی بلند شد. بعد از آن شلیک زمان سنگین می گذشت و لحظه ها خالی از صدای محمود از پی هم می رفتند.
از جایش بلند شد. شیر آب تانکر باز مانده بود و آب باقیمانده ی آن آرام بر زمین می ریخت و اشکهای او نیز. با شتاب خودش را به شیر آب رسانده و آن را بست. اشکهایش را اما هیچ چاره ای برای ریختن نبود. چفیه اش را باز کرد و سعی کرد به سینه ی علیرضا ببندد که از آن خون بیرون می زد. می دانست که هیچ فایده ای ندارد این کار. گلوله کار خودش را کرده بود. اما برای زخم سینه ی علیرضا اگر بی فایده بود زخم دل خودش را مرهمی می توانست باشد. اگر می بست مطمئن می شد هر کاری از او بر آمده انجام داده است. "کاش زودتر عقب نشینی کرده بودند". این را وقتی آرزو کرد که آخرین لبخند علیرضا بر لبانش ابدی شد.
چفیه ی خونی را در آب فرو برد و روی سرش انداخت. اشکهایش سرخ بر خاک می ریختند. هنوز یک نفر دیگر بود که در چنین شرایط دشواری می توانست روی او حساب کند، مجید. اما از همان اول خودش به او گفته بود که در منتهی الیه محدوده ی دسته باشد. به حاجی شورگشتی گفت برای عقب نشینی آماده شود و از او خواست این مطلب را به آرامی به نفر بعدی هم بگوید. چند لحظه بعد حاجی راه افتاد اما نفر بعدی از جایش تکان نخورد. چند نفر دیگر هم معلوم شد در همان انفجار چند دقیقه پیش ماندگار شده بودند. جانش در اندوهی سخت پیچیده شد. دیگر اشک هم همراهیش نمی کرد. بهت زده قدم برمی داشت. گامهایش بی اختیار او، بدنش را به سنگینی حمل می کردند و مغزش از تحلیل شرایط باز مانده بود. نه عبور گلوله ها را از کنارش حس می کرد و نه صدای انفجارهای پی در پی خمپاره ها را. مصطفی را ندید اما مجید را که به دیواره ی یک سنگر فروریخته تکیه داده بود شناخت. یک دوست صبور پیدا کرد. کنارش نشست تا آخرین قطره های اشکش را اگر هنوز نمی در چشمش باشد بر شانه های او بریزد مگر تسکینی باشد دل مصیبت زده اش را. زانو زد کنار مجید، ولی زودتر از شانه های مجید تفنگ پرخونش را لمس کرد که سخت در دستانش فشرده بود.
دستش را زیر شیر گرفت تا مشتش را از آب پر کند و اندکی لبانش را با آن خیس. خون و خاک در هم آمیختند. درنگی کرد و به نوری چشم دوخت که از آب ریخته بازتاب می یافت. آخرین باری که منوری در بالای سرش به خاموشی می رفت یک نفر را کمی آن طرفتر دید که کنار خاکریز دراز کشیده و نگاهش به او خیره مانده بود. مطمئن بود نگاهی آشناست. گامهایش را در اختیار گرفت و چند قدم بافیمانده را خیز برداشت. حسین بود، اما چشمانش بی حرکت و تنش در خون. اکنون هیچ تردیدی نداشت که مصطفی هم جایی در یکی از آن سنگرهایی که رد شده بود آرام خفته است.
برایش دنیا به آخر رسیده بود.سایه تنهایی بر جانش سنگینی می کرد و سینه اش را می فشرد و راه نفش کشیدنش را می بست. غوغای انفجارهای پی در پی هم این سکوت غم انگیز درونش را نمی توانست بشکند . زانوانش سست شدند. نشست و دوباره نگاهی به خاکریز خالی انداخت. همه ی دوستانش در خون خفته بودند. آنها که مانده بودند نیروهای تحت امرش بودند نه دوستان قدیمی. با اینکه برای عقب نشینی خیلی دیر شده بود، اما نیروهای باقیمانده را به عقب هدایت کرد و خود در پس دسته اش که دیگر نمی دانست چند نفرند افتان و خیزان به راه افتاد.
خیس خیس شده بود. دستی را زیر بازوانش حس کرد. و صدایی را شنید که می گفت: "علی! علی بلند شو. بلند شو برویم داخل سنگر. اینجا کنار تانکر آب جای امنی نیست. آفتاب هم داغ است. از صبح که برگشته ای یک ریز گریه می کنی؟ بس کن دیگر! به زودی ماشین ها می رسند و می رویم اهواز".
دوشنبه را از آسمان که نگاه می کنی مرزی واضح تپه ماهورهای خشک و زمین های پوشیده از درخت و گیاهان زراعی را از یکدیگر جدا می کند که اقلیم خشک منطقه را در همان نگاه اول نشان می دهد. دشت اما تا دوردستها زیر کشت است به مدد آبیاری رودخانه های پر آبی که از کوهستان های سر به فلک کشیده سرچشه می گیرند. دریای (رودخانه) دوشنبنکه از میانه ی شهر دوشنبه می گذرد و به این دشت سرازیر می شود یکی از منابع آبی این شبکه ی آبیاریست.
در همان آغاز سفر فرودگاه خلوت و کم ترافیک دوشنبه نشانه ایست از پایتختی متفاوت و آرام. لحظاتی بعد خیابان های خلوت اما پهن و پر درخت و زیبا ما را در خود پذیرا شدند. ترافیک سبک سایه ای از یک آرامش استثنائی بر جان هر مسافری می افکند. از چند خیابان و میدان عبور کرده و به محل اقامتمان می رسیم. خیابان های فرعی اما هیچ نشانه ای از آبادی و زیبائی خیابان های اصلی ندارند. ساختمان ها کهنه و قدیمی و آسفالت کوچه ها چنان است که گویا سالهاست هیچ مراقبت و تعمیری نشده اند. بافت این مناطق به گونه ایست که بیشتر شبیه مناطق روستایی به نظر می رسد.
مردم اما مهربانند و رفتارشان به گونه ایست که به نظر می رسد با آدم های غریبه چندان سر و کار نداشته اند. مانند شهرهای خودمان در ایران بچه ها و نوجوانان و حتی جوانان به شدت تشنه ی معاشرت و گفتگو با توریست ها و خارجی هایند. به سادگی تمام ارتباط برقرار می کنند و آماده کمک هستند. در یک مورد چند زن و دختر و بچه نشسته بودند. لباس های رنگارنگشان توجه مرا جلب کرد. جلو رفتم و اجازه خواستم از ایشان عکس بگیرم. به سادگی اجازه دادند و بعد یکی از ایشان شماره تلفنش را داد که پس از اینکه عکس را پرینت گرفتم با او تماس بگیرم تا بیاید و عکس را بگیرد! در موردی دیگر پسرم با یک گفتگوی ساده دو دوست تاجیک هم سن و سال خودش یافته بود که با کمال میل اعلام آمادگی می کردند برای نشان دادن مناطق دیدنی شهر همراهیمان کنند. یکی دیگر پس از آنکه فهمیده بود ایرانی هستیم با سماجت بسیار می خواست ما را به روستایشان در فاصله ی 250 کیلومتری ببرد به گشت و گذار!
این منش ساده و بی پیرایه ی مردم در برخورد با توریستها احساس امنیت و آرامش خوبی را برای یک مسافر فراهم می کند. با این حال جمعیت توریست قابل توجهی به چشم نمی آیند. حضور ایرانیان اما در جای جای شهر قابل احساس است. با چند نفر از این ایرانیان مواجه شدم. گردشگر نبودند. دانشجوی دکتری بودند. دو دختر که یکی علوم سیاسی می خواند و دیگری علوم اجتماعی! از وضعیت عمومی تحصیلشان راضی نبودند ولی گویا چون کسب مدرک در اینجا را ارزانتر یافته بودند به صورت ترددی به این تحصیل نه چندان مطلوب تن داده بودند. داستان مفصلی است این ماجرای تحصیل دانشجویان در چنین کشورهایی.
اولین روز سفرمان را با گشتی کوتاه در خیابان های اطراف مرکز حکومتی تاجیکستان (میدان هیکل سامانی) با چند دیدار خیابانی با آدم های معمولی و صرف شام در یک رستوران فست فود تازه افتتاح شده به پایان رساندیم. دکور، موسیقی و شیوه ی پذیرایی آن کاملا به سبک رستوران های مشابه در کشورهای پیشرفته بود. ضمنا در مسیر گشت و گذارمان در یک کافی شاپ نشستیم و "یخ ماس" خوردیم، ماروژنی همان بستنی خودمان.
روز دوم سفر سالروز استقلال تاجیکستان بود. همه ی خیابان های منتهی به میدان هیکل سامانی بسته بود و ما مسیر طولانی را پیمودیم تا محل برگزای مراسم این جشن ملی برسیم. به خیابانی رسیدیم که دیگر اجازه ندادند جلوتر برویم. اما رژه روندگانی را که به سمت میدان در حرکت بودند می توانستیم تماشا کنیم. با دوربینم شروع به عکاسی کردم. در همین حال بود که فهمیدم چون عکاس هستم مانعم نمی شوند که در جاهای مختلف تردد کنم! این بود که راهم را از همراهانم جدا کرده و وارد منطقه ای شدم که دیگران را بدانجا راه نمی دادند! و بعد هر قدر خواستم عکس گرفتم. مراسم رژه چندان منظم نبود و کاملا مشخص بود که برنامه ریزی در سطح عمومی و غیر حرفه ای بوده است. البته گروه های مردمی بودند که با لباس ها و ابزارهای خاص گروهی خودشان بیشتر حالت قدم زدن داشتند تا رژه رفتن! این موضوع حتی در برنامه ی جشن شبانه ای که در شب همان روز در استادیوم ورزشی دیدم نیز واضح بود. با اینکه برنامه ی استادیوم را تماما افراد و مجریان آموزش دیده اجرا کردند. شادی اما در همه ی قسمت های هر دو مراسم روزانه و شبانه موج می زد. لباس های محلی و رنگ رنگ دختران و زنان تاجیکی در این مراسم بیشترین جلوه را داشت.
در برنامه ی جشن استادیوم ورزشی که همراه با رقص های دسته جمعی، موسیقی، رقص نور و آتش بازی بود یک بار شخص رئیس جمهور رقصید و مونیتورهای استادیوم او را نشان دادند. هیچ سازمان دهی مشخصی برای حضور مردم تماشاگر در مراسم وجود نداشت ولی انبوه جمعیت در هر دو مراسم روز و شب حضور داشتند. برخورد پلیس با مردم هم محترمانه بود. به هنگام رفتن به استادیوم به دلیل پر شدن ظرفیت آن از رفتن بیشتر مردم به سمت آن جلو گیری می شد. در چهار نقطه ی کنترل پی در پی به پلیس گفتیم که ایرانی هستیم و مهمان و به ما اجازه عبور دادند. در یک مورد دو جوان تاجیک پس از آنکه ما عبور کردیم خودشان را میزبان ما معرفی کردند و آنها هم از نقطه ی کنترل گذشتند! بعد با خنده راه خود گرفتند و به سمت مراسم رفتند. در تمام مدت اقامتمان به دلیل ایرانی بودنمان در همه جا احترام دیدیم از همه ی قشرها. یکی از همراهان آرزو کرد کاش چنین احترامی را ایرانیان در همه ی دنیا می داشتند!
در بعد از ظهر دیداری داشتیم با پروفسور صادقی. جراح مشهور قلب که مدتی است در اینجا ساکن است. دوستان دیگری هم از ایران برای دیدن ایشان آمده بودند. یک ساعتی به گفتگو و پذیرایی گذشت در محفلی سرشار از محبت و صمیمیت.
آسیای میانه و سرزمین میان سیحون و جیحون سرزمین رویاهای کودکی من است. آن روزها وقتی افسانه ی آرش کمانگیر را در شعر بلند سیاوش کسرائی در کتاب درسی می خواندم، در سرزمین های خیال خود به دنبال درخت گردویی بودم که تیر آرش در کناره ی رود جیحون بر تنه اش نشسته بود به علامت مرز ایران زمین. بعد که خواندم "نشاط روي دوست" را رودکی در "آب جيحون" دیده" که بوی جوی مولیان" را سروده، سرزمین "آمو دریا" برایم افسانه ای تر شد. از همین روی وقتی در اوایل جوانی حافظ را به دست گرفتم برایم سخت بود که بپذیرم او سمرقند و بخارا را یکجا بخشیده باشد به خال هندوی آن ترک شیرازی.
ادبیات و تاریخ پارسیان با جغرافیای این منطقه پیوندی شگرف دارد. دشت فرغانه نیمه های ماهیت وجودی معشوق مولوی را نیز ترسیم کرده:
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
روزی که تصمیم به آمدن گرفتم شوق سفرم آمیخته شد با این حس دیرینی که سالیان سال در درونم نسبت به این سرزمین به وجود آمده و ریشه دوانده بود. در فرودگاه دوست دوست همسفرم را ملاقات کردم. مرد سرد و گرم چشیده و با محبتی بود. ۵ سال است در تاجیکستان فعالیت می کند. گفت: :تاجیکستان برای من فضای ۴۰ سال قبل نیشابور را تداعی می کند". به شوخی ادامه داد که: "برخی قسمت های آن مانند برره است!" این توصیفش از تاجیکستان جان شیفته ام را شور بیشتری بخشید برای دیدن این سرزمین سادگی ها. من عاشق سادگی در جوامع انسانی ام. به گمان من به هر مقدار رفتار انسان ها پیچیده تر باشد از طینت پاک طبیعی خود دورترند. ذات اولیه ی انسان پاک است و زیبا.
شب قبل از پرواز جستجویی در اینترنت کردم در باره ی تاجیکستان. چکیده ی مطالب در ویکی پدیا آمده است. چند موضوع در این مطالب توجهم را بیشتر جلب کرد. این که تاجیکستان سرزمین کوهستان هاست با ۹۳ درصد مساحت. برعکس کشور ما که بی آبی بیداد می کند آب در آن می جوشد از بالا و پست. ۹۷۳ رودخانه ی طولانی تر از ۱۰ کیلومتر دارد با مجموع ۲۸۰۰۰ کیلومتر در کل کشور و دریاچه هایی بسیار در اینجا و آنجا. اقلیت شیعه ی این کشور اسماعیلی هستند و کلا ۱۷ شهر در این کشور وجود دارد با بیشترین جمعیت حدود ۵۰۰ هزار نفری در شهر دوشنبه. همین موضوع روستایی بودن بافت جمعیتی این کشور را به خوبی نشان می دهد.
آب نشانه ی آبادانیست. شاید شهرت باستانی این سرزمین در قوم پارس هم به همین مزیت طبیعی برمی گشته است. و از همین روی جیحون و سیحون چنان در چشم و دل ادیبان و شاعران ما جلوه یافته اند. اما کوهستان ها شاید مانع اصلی بر سر راه توسعه ی این منطقه بوده است. هنوز هم جاده های ارتباطی در این کشور استاندارد پایینی دارند. با این حال من همچنان بر این باورم که آب نشانه ی آبادیست و این سرزمین می تواند در آینده با توسعه ی شبکه ی حمل و نقل از منابع آب فراوانش برای یک جهش توسعه ای بهره ببرد. در دسترس ترین زمینه ی توسعه برای این کشور اکوتوریست است که با بهبود حمل و نقل یکی از قطب های بکر گردشگری منطقه خواهد شد.
در همان فرودگاه شعار "آزادی، آرامی، آبادی" که شعار ملی این ملت پارسی زبان است در نگاهم می نشیند با تصویر یک دختر زیبای تاجیکی که بر تابلوی نقش بسته است. این شعار اگر تحقق یابد روزی، بی گمان ملتی سرفراز و مثال زدنی از این قوم خواهد ساخت. اگرچه تا کنون چالش های جدی بر سر راه آن بوده است که البته برخی از مهمترین آنها را از پیش روی برداشته است. مانند جنگ داخلی چند ساله که حاصل آن ۵۰۰۰۰ کشته و ویرانی ها و ناامنی های بسیار بوده است.
این روزها جشن بیستمین سالروز استقلال تاجیکستان است. حضور در مراسم جشن ملی یک فرصت عالی برای من است که با جلوه های فرهنگی و اجتماعی این قوم هم زبان دور افتاده از ما آشنا شوم و آگاهی یابم بر توان این قوم بر تحقق "آزادی، آرامی، آبادی".
-----------------------------------------------------------------------------------
"پگاه" هما صبحگاهان است و "بگاه" شامگاهان در گویش تاجیک
دقیقا نمی دانم چند سال بود که مزرعه های نه چندان بزرگ روستای کوهستانی ما زیر کشت خشخاش رفته بودند. جاده خاکی باریکی که تنها راه ارتباطی 3 روستای واقع در آن دره بود، پیچ و تاب می خورد و از وسط این مزرعه ها می گذشت. ارتفاع بوته های خشخاش به قدری بود که وقتی از این جاده می گذشتیم اطرافمان دیده نمی شد. در فصلی که خشخاش ها خشک شده بودند گاهی دزدکی چند تا از آنها را می کندیم. بعد سوراخی در دیواره ی فیبری آن ایجاد کرده و خشخاش های داخلش را به دهانمان سرازیر می کردیم. طعم خوشمزه ای داشت. شبیه به کنجد و حتی بسیار خوشمزه تر از آن، مزه ی آن هنوز زیر دندانهایم مانده است.
در فصل گل دهی، این مزرعه ها بسیار رویایی و زیبا بودند. وقتی بوته های خشحاش به گل می نشستند چنان گلزار رنگارنگ و معطری پدید می آمد که چشم را مسحور می کرد. این صحنه از زیباترین و با شکوه ترین صحنه های طبیعی است که من در همه ی عمرم دیده ام. با سن کمی که داشتم قدر این زیبایی را می دانستم و بسیار از آن لذت می بردم. گاهی بالای تپه ای می نشستم و مدتها چشم بر آن پهنه ی رنگارنگ می دوختم . پهنه ای سرشار از گل هایی بس زیبا که باد آنها را مانند موج هایی موزون به حرکت در می آورد.
در فصل برداشت تریاک، ما بچه ها اجازه نمی یافتیم به این مزرعه ها نزدیک شویم. اگرچه به هرحال کنجکاوی بچه گانه ما را به داخل مزرعه ها می کشاند. گاهی هم لو می رفتیم و کتک مفصلی از دست دشتبان نصیبمان می شد. با این حال برای من به همان اندازه که فصل گل خشخاش مسحور کننده و دلپذیر بود و نیز فصل پس از برداشت تریاک، زمانی که خشخاش ها خشک شده بودند و می توانستیم آنها را چیده و نوش جان کنیم لذت بخش می نمود، فصل برداشت تریاک مشمئز کننده بود. در فصل برداشت، تریاک تازه بوی نامطبوعی داشت که همه ی فضا را پر می کرد.
همه چیز به خوبی پیش می رفت. بزرگترها از بهبود شرایط زندگیشان می گفتند. پسر یکی از اهالی با پولی که پدرش از فروش تریاکهای حاصل از مزرعه ی خشخاش به دست آورده بود یک اتوبوس خرید. البته همه ی اهالی ده از این خرید خوشحال بودند. چون دیگر لازم نبود هر وقت که می خواستند به شهر بروند مدتها منتظر اتوبوس ده بالایی بمانند تا اگر جای خالی برایشان مانده بود سوار شوند. بعضی وقت ها هم مجبور می شدند روی پشت بام اتوبوس سوار شوند. با این اتوبوس جدید همه مسافران روستای ما صندلی برای نشستن داشتند و حالا فقط مسافران ده پایینی بودند که مجبور بودند در فضای باقیمانده و یا پشت بام اتوبوس سوار شوند. همسایه ی ما خانه اش را تعمیر کرد. یک بالکن زیبایی در جلو خانه اش ساخت، آن را سفید کاری کرد! و اطراف آن را نرده های چوبی قشنگی کشید. یک گرامافون هم خریده بود که عصرها با آن ترانه های قشنگی پخش می کرد. پدر من اما موسیقی را حرام می دانست و از این کار همسایه مان خیلی ناراحت بود!
لباس های نو و نهار بچه ها و دیگ های غذایی که هر شام بر روی اجاق ها بودند و بوی غذاهای مطبوع را در هر طرف می پراکندند، همه نشان از این داشت که روزگار روی خوشش را به هم ولایتی های من نشان داده بود. ما ولی از این درآمد خوب بی بهره بودیم. چون هر چه زمین داشتیم باغ بود. یکی از این باغ ها در سینه کش تپه ای قرار داشت که به یکی از همین مزرعه های تریاک ختم می شد. چند بار البته دوستان پدرم وسوسه اش کرده بودند درختان میوه را از جا درآورد و زمینش را به زیر کشت خشخاش ببرد. اما او همچنان مقاومت کرده بود. می گفت بریدن درخت گناه است.
یک روز در یکی از همان سالهای خشخاش کاری چند ماشین جیپ ژاندار به روستای ما آمدند. ژاندار ها قبلا هم می آمدند. اما معمولا دو نفر بودند. راست کوچه را می گرفتند و می رفتند خانه ی کدخدا. بعد از مدتی هم برمی گشتند و جیپ شان را سوار می شدند و میرفتند. گاهی شنیده بودم که می گفتند کدخدا برای این ژاندارها خروس می کشد و کمی تریاک هم به آنها هدیه می دهد! این رفت و آمد های ژاندارمها به قدری طبیعی بود که ما جرات می کردیم به ماشین شان ور رقته و حتی گاهی سوار آن هم بشویم! این بار اما معلوم بود که قضیه فرق داشت. چند تا جیپ پر از ژاندارم با هم آمدند و همه ی آنها از آن اسلحه های بلند دستشان بود. غلامعلی که سربازی رفته بود می گفت اسم اسلحه هایشان "برنو" است.
مردم پج پچ می کردند و جوری که ما بچه ها نفهمیم چیزهایی به هم می گفتند. رفتارشان جوری بود که به نظر می رسید ترسیده اند. من هم خیلی ترسیده بودم. فکر می کردم جنگ جهانی سوم شروع شده است. پدرم قبلا برایمان تعریف کرده بود که در زمان جنگ جهانی دوم چند ماشین سرباز روسی با تفنگ آمده اند به روستای ما و هر چه سیب زمینی و آرد در انبار روستائیان بوده با خود برده اند. می گفت گمان می کند روس ها به جای نان سیب زمینی می خورند. و بعد از آن حادثه مدتها مردم در قحطی به سر برده اند. من از این سربازها و تفنگ هایشان نمی ترسیدم. هیچ تصوری هم از اینکه آن سربازها با آن تفنگ هایشان چه می کنند نداشتم. فقط نگران بودم اگر این جنگ جهانی سوم باشد و سربازها همه ی انبارهای روستای ما را خالی کنند آن وقت قحطی میشود ومن از گرسنگی می میرم.
سربازها ماشین هایشان را در میدان روستا پارک کردند، زیر یک درخت چنار بزرگ و تنومند. بعد به سرعت در روستا پراکنده شدند و همه ی روستا را محاصره کردند. برخی از آنها روی پشت بام ها و برخی دیگر روی تپه ی بلندی که کنار روستا بود مستقر شده بودند. فرمانده ی آنها هم آن ژاندارمی که همیشه به روستایمان می آمد نبود.
همه ی بزرگترهای ده در خانه ی کدخدا جمع شده بودند. خانه ی کدخدا در کمرکش شیب کوچه ی اصلی بود که به میدان روستا ختم می شد. من کمی آن طرفتر از ماشین های ژاندازها ایستاده بودم و می توانستم سرباز نگهبانی را که روی پشت بام کدخدا با هیبت ترسناکی اسلحه اش را بر دوش گرفته و آهسته قدم می زد ببینم. فرمانده ژاندارمها هم در خانه کدخدا بود. مدتی گذشت. یک نفر از خانه ی کدخدا بیرون آمد و هراسان با چند نفر در میدان روستا حرف زد. سپس آن چند نفر با شتاب پراکنده شدند.
زمان به کندی می گذشت و من اصلا نمی دانستم چه حادثه ای در پیش است. ناگهان صدای گریه ی زنان از ته کوچه ی بالا بلند شد. با شنیدن گریه درون دلم خالی شد. شبیه این ضجه های جانسوزی را فقط یک بار دیگر شنیده بودم. یک سال قبل، زمانی که حاج ابراهیم، یکی از جوان های ده، در ضمن تخلیه ی چاه فاضلاب به درون آن سقوط کرده و تلاش برای نجاتش بی ثمر مانده و مرده بود. وقتی جنازه اش را بیرون آوردند صدای ضجه و گریه همه ی روستا را فرا گرفته بود. این بار صدای گریه همگانی تر و شدید تر بود. برای همین هم من به نتیجه رسیدم که این سربازها جز آغاز جنگ جهانی سوم هیچ کار دیگری ندارند. نمی دانستم باید چه کاری بکنم. مثل موشی که در تله افتاده باشد بی حرکت ایستاده بودم. پاهایم می لرزیدند و دهانم خشک شده بود.
مدتی گذشت تا یک ماشین باری (کامیون) بزرگ ارتشی آمد. روی آن چادر کشیده شده بود و چرخ هایش خیلی بزرگ و ترسناک بودند. من به عمرم چنین ماشین باری ترسناکی ندیده بودم. دقایقی بعد ژاندهارها را دیدم که مردان روستا را می گرفتند و سوار این ماشین باری می کردند و زنان روستا در پس شوهران و پسرانشان شیون کنان بر سر می زدند و شیون می کردند بی آنکه هیچ کاری از آنها ساخته باشد.
می گفتند فرامرز، ارسلان، غلام چنگیز و چند نفر دیگر فرار کرده اند تا به چنگ سربازان نیفتند. بعد از مدتی اما آنها را هم یافتند و بر همین کامیون سوارشان کردند. محمد در حالیکه گریه می کرد به من گفت پدر، برادر و دو تا از عموهایش را ژاندازها گرفته اند. و گفت که انها را به زندان می برند. من واژه ی زندان را فقط در روضه خوانی شنیده بودم که ملای روستایمان برای امام موسی کاظم می خواند. جوری که او در روضه اش می خواند زندان جای خیلی وحشتناکی بود. یک زیر زمین نمور و تاریک که پای زندانی را در کنده و زنجیر می کنند! تا محمد این را گفت من هم شروع کردم به گریه کردن و به سرعت تمام به طرف خانه مان دویدم تا ببینم ژاندارها با پدر من چه می کنند! پدرم سخت ناراحت بود و در جلو خانه قدم می زد. در آن وضعیت، دیدن او در همان حالت ناراحتی هم برایم دلگرم کننده بود. خودم را به پدرم رسانده و با گریه از او پرسیدم که آیا او را هم به زندان می برند. سرش را به علامت جواب منفی تکان داد و دستی به سرم کشید تا آرامم کند. اما کلامی بر زبان نیاورد. شاید نتوانست.
خورشید به وسط آسمان رسیده بود که ژاندارها با ماشین باری پر از مردان روستا، در میان ضجه و ناله ی جانسوز زنان و بقیه ی اهالی، ما را ترک کردند. پدرم با بغضی در گلو گفت نامردها! خودشان اجازه ی کشت خشخاش داده اند، باز امروز ریخته اند به جان مردم که چرا تریاک کاشته اید!
روز بعد تراکتوری از شهر آمد و همه ی مزرعه های خشخاش را شخم زده و محصول هایش را با خاک یکسان کرد. کدخدا در پاسخ خانواده ی مردان زندانی شده گفته بود که فرمانده ی ژاندارها به او قول داده چند روزی آنها در بازداشت خواهند ماند و سپس آزاد خواهند شد. روزها از پی روزها همچنان گذشتند ولی حتی یک نفر هم آزاد نشد. چند روز بعد خانواده هایی موفق شده بودند به ملاقات بستگانشان بروند. مدتی بعد هم زندانیان را به مشهد انتقال دادند.
به تدریج موضوع زندانیان بخشی از زندگی روستائیان شد. هر بار که خانواده ای به ملاقات زندانی ها می رفت شوری برپا می شد. مراسم بدرقه ای بود. سفارش دیگران برای عزیزانشان و هدیه هایی که برای آنها می فرستادند. از آن طرف وقتی ملاقات کنندگان برمی گشتند خاطراتی بس شنیدنی از آنها با خود می آوردند و هدیه هایی از زندانیان برای خانواده هایشان و همه ی اهالی روستا! برای من یک خودکار سوغاتی فرستاده بودند که روی آن با نخ های رنگی پلاستیکی زیبایی بافته شده بود و برای خواهرم یک کیف کوچک که روی آن مروارید دوزی بود. اینها کاردستی هایی بودند که زندانیان خودشان درست می کردند.
این آمد و شدها و این ابراز محبت ها، زندانیان را در چشم ما قهرمانانی ساخته بود که اسیر ظلم و جور حکومت شده بودند. همانطور که امام موسی کاظم گرفتار زندان هارون شده بود. این را ملای روستایمان همیشه در روضه خوانی هایش می گفت. همیشه در آخر یکی از دعاهایش که با آمین بلند و از ته دل جمعیت همراهی می شد این بود که: خدایا به حق موسی ابن جعفر زندانیان ما را از زندان آزاد گردان. زندانی ها بعد از دو یا سه سال به تدریج آزاد شدند و از آنها در روستا مانند یک قهرمان استقبال شد. این ماجرا چنان زندانیان را در چشم همه ما عزیز کرده بود که ما بچه ها زندان رفتن را افتخاری بزرگ می پنداشتیم!
درد تنهایی و سرگشتگي انسان درد کهنه ایست. چنانچه عطار می گوید:
درين تنهايي و سرگشتگي من نه يک همدم نه يک دلدار دارم
شاید در گریز از همین سرگشتگی بوده که بشر هنر و ادبیات را خلق کرده و عرفان را و مذهب را و مناسبات اجتماعی گوناگون را و حتی در نهایت فرهنگ و تمدن را. با همه ی اینها جان او همچنان مالامال این درد است بی آنکه همدمی در کار باشد و یا کاری از همدمی برآید.
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
ناله هایی از این دست که حافظ را به جان آورده برای همه ی ما آشناترین واگویه هاییست که احساس درونیمان را به دقیق ترین وجه تبیین می کند. به گمان من انسان به هر اندازه احساس تنهایی اش عمیق تر است بیشتر به دنبال برقراری ارتباطات اجتماعیست. به کلام دیگر، بر عکس آنچه غالبا تصور می شود انسان های فعال و پر رابطه ی اجتماع درونا" تنهاترند تا آنها که گوشه ای خلوت بر می گزینند.
اگر فرض کنیم انسان ها وقتی اقدام به ایجاد ارتباط با دیگران می کنند که خود را بدان رایطه نیازمند بدانند و اگر برقراری ارتباط با دیگران فراتر از نیازهای معیشتی و امنیتی باشد، قاعدتا این ایجاد رابطه باید در راستای رفع نیازی درونی باشد که بیشتر انتزاعی است. به عبارتی وقتی ما احساس تنهایی می کنیم به دنبال کسی می گردیم که تنهایی مان را پر کند و سپس رابطه های اجتماعی مان شکل می گیرند، دوستی ها، همسایگی ها، هم مسلکی ها، هم خون و هم کیش ها و دهها همٍ دیگر...
ماهیت این احساس تنهایی چیست؟ حدس من چنین است که تنهایی در انسان ذاتی بوده و امکان رهایی از آن نیست، اگر چه قابل تسکین هست. خواسته ها، آرزوها، اهداف و شخصیت ما تابع ذات فیزیولوژیک و تجربیات مان از محیط است. ما آن را آرزو می کنیم که مغزمان بر اساس الگوریتمی که در ذهنمان هست از داده های موجودی که در مغزمان انباشته شده شبیه سازی می کند. ما فراتر از داده ها و توان شبیه سازی مغزمان حتی رویا هم نمی توانیم ببینیم. به قول مولوی:
خر نبیند هیچ هندستان به خواب خر ز هندستان نكردست اغتراب
همیشه قرابتی واقعی بین "فیل" رویاها و آرزوها و مطلوب ها و اهداف ما با سرزمین واقعیت های "هندستان" داده های ذهنی و الگوریتم تحلیلی مغز ما وجود دارد. داستان به همین سادگیست. چون الگوریتم های ذهنی هیچ دو نفری دقیقا یکسان نیستند و صد البته هیچ دو نفری دقیقا داده های یکسانی را با تجربه ی یکسانی وارد مغز خود نمی سازند. یعنی به لحاظ ماهیتی امکان تحقق این یکسان بودن وجود ندارد. بنا بر این خواسته ها، رویاها، آرزوها و اهداف هیچ دو نفری در اصل و ذات خود امکان یکسان بودن ندارند. و در همین جاست که مفهوم تنهایی حود را می نماید. چون حتی با آن کس که بیشترین تفاهم و اشتراکات را دارا هستیم باز هم مواردی یافت می شوند که:
زآن سوی او چندان کَرَم، زین سو خلاف و بیش و کم
زآن سوی او چندان نِعَم، زین سوی تو چندین خطا
تابستان بود. هوا گرم و پر التهاب. خانه های عریان در برابر آفتاب، آسایشگاه خوبی برای تن های گرما زده ی خسته از کار و روزه دار نبودند. کولر هنوز واژه ی نامفهومی بود و برق فقط برای شهری ها، آن هم بیشتر برای روشن کردن لامپی در تاریکی شب معنی یافته بود. بعضی شهری های ثروتمند البته پنکه و یخچال هم داشتند! دائی من با اینکه یک کاسب معمولی بود ولی این دو وسیله ی رفاهی را داشت. گاهی که به خانه اش می رفتیم از باد یکنواخت پنکه ی آنها و آن صدای وزوز یکنواختش خیلی کیف می کردم. نوشیدن یک لیوان شربت آلبالو که چند قالب یخ هم داخل آن نشسته بود شرابی بهشتی را می مانست. به خاطر می آورم که وقتی آخوند روستایمان بر روی منبر، مومنان را به شراب گوارای بهشتی وعده می داد من همین شربت آلبالوی خنکی را در ذهنم تصور می کردم که زن دائیم برایم درست می کرد. آنقدر گوارا و خوش طعم بود که به راحتی قانع می شدم چنین شربتهایی ارزش پرهیزگاری را دارند.
مردان روستا قبل از طلوع آفتاب کارشان را شروع می کردند تا قبل از هرم آفتاب تموز بتوانند کار روزانه شان را تمام کنند و بقیه ی روز را در سایه درختی بیاسایند تا رمقی برای روزه داری برایشان بماند و ماجور شوند و رستگار. در جلو مسجد روستا، یک خانه ی بزرگ کاهگلی با سقف چوبی، پنج چنار کهنسال قطور و بسیار بزرگ سایه هایی خوش و خنکشان را بر کنار جویبار باریکی که از همان جلو مسجد عبور می کرد می انداختند. این سایه ها یک تهویه مطبوع طبیعی بسیار ارزشمند برای روستای ما بود. البته همه ی روستاهای اطراف ما چنین چنارهایی داشتند، به طوری که در ذهن من وجود چنار بزرگ در میدانگاه اصلی جز لاینفک هر روستا بود. این سایه سار خنک، آسایشگاه عمومی بی بدیلی برای مردان روستا بود در همه ی تابستان، به خصوص در ماه رمضان که نقشی بس حیاتی در حفظ ایمانشان داشت. زنان اما باید با گرمای خانه ها می ساختند و منتظر می ماندند تا نسیمی به ایوان خانه ی شان راه یابد، گیسوانشان را نوازشی داده و تنشان را طراوتی بخشد.
من 12 ساله بودم. همه ی خانواده ی 6 نفره ی ما روزه می گرفتند، حتی خواهر کوچکم که تازه نه ساله شده بود. البته این روزه گرفتن برای آنها امتیاز مهمی به حساب می آمد. کمتر کار می کردند، بیشتر می خوابیدند، سحر و افطار غذای گرم و مقوی می خوردند و مهمتر از همه اینکه کارهای دم دستی مثل آب از چشمه آوردن و یا علف برای گوسفندان و یا گاوها بردن نیز بر عهده ی کسی قرار می گرفت که روزه دار نباشد! و این بخت برگشته ی بی روزه من بودم! چند روز از ماه رمضان گذشت در حالیکه هر روز آن بر من سالی گذشته بود! نه صبح از چای و صبحانه ی مفصل خبری بود و نه ناهار گرم و تازه، افطار هم که اول باید روزه دارها می خوردند. بنا بر این من کاملا تبدیل به یک شهروند درجه ی دو شده بودم. در کنار همه ی اینها تعریف های اغراق آمیز خواهرم از حس خوب سحری بیدار شدن و سحری خوردن و نیز ابرو بالا انداختن های او وقتی بر سر سفره ی افطار، چای شیرین را قبل از من بالا می کشید روزگار مرا سیاه کرده بود!
باید کاری می کردم. امکان نداشت بتوانم یک ماه به همین روش ادامه بدهم! از پدر و مادرم خواستم که مرا سحر بیدار کنند. نکردند! یک شب سعی کردم تا سحر بیدار بمانم. مدتی هم بیدار ماندم. اما تنهائی و بیدار ماندن وقتی همه خوابیده اند آسانتر از بی روزه بودن در زمانی که همه روزه اند نبود! دست به دامان خواهر بزرگترم شدم. قول داد در مقابل برخی کارهایی که باید برایش انجام می دادم بی آن که دیگران بو ببرند مرا بیدار کند و کرد. البته بعدها فهمیدم این کارش خیلی هم محرمانه نبوده است.
به هرحال اولین سحرگاهی بود که بیدار می شدم به قصد روزه! راست می گفت خواهر کوچکم. خیلی حال و هوای خوبی داشت. سکوت شب با مناجات شیخ ابراهیم در هم می شکست و انگار وقت جدیدی به شبانه روز و به اوقات معمول من اضافه شده بود. وقتی که نو بود و حسی خاص را در من بیدار می کرد. خواب آلودگی شدیدم را با شوق اینکه فردا مثل دیگران روزه خواهم بود و از همه ی امتیازات آن برخوردار، فرو می خوردم. غذا خوردن اما برایم دلچسب نبود و اصلا اشتها نداشتم. دیگران گویا به این وعده ی غذای نامتعارف حسابی عادت کرده بودند و با اشتهایی زیاد غذا می خوردند، حتی بیشتر از حد معمول. بعد از غذا همه آب خوردند و به من هم گفتن که آب بخورم. من تشنه ام نبود ولی خواهرم با لحنی مادرانه از من خواست تا می توانم آب بخورم و گرنه نمی توانم روزه بگیرم. به هر حال او با تجربه بود، باید به حرفش گوش می دادم و بی توجه به بی اشتهایی و تشنه نبودنم تا می توانستم به زور غذا و آب بخورم و خوردم و بلافاصله رفتم بخوابم. پدرم خندید و گفت روزه ی بی نماز که نمی شود! پس باید نماز صبح را هم قبل از خوابیدن می خواندم.
صبح با دهن خشک از خواب بیدار شدم، اصلا حس خوبی نبود! روزه داری اصلا آسان به نظر نمی آمد. ولی من مقاومت کردم و چیزی نخوردم. در ذهنم گذشت که یواشکی بروم و کمی آب بنوشم. اما حس بدی داشتم. فکر می کردم یک نفر همیشه به دقت مرا می پاید و امکان چنین کاری نیست. منصرف شدم. اگر هر روز از روزهای قبل سالی بر من گذشته بود، امروز هر دقیقه اش چنین بود! انگار عقربه های ساعت را در جایشان میخکوب کرده بودند. به هر جان کندنی که بود تا نزدیکی های ظهر دوام آوردم. بعد راه افتادم به سمت مسجد تا به جمع مردان روزه داری بپیوندم که هر روز در سایه گاه چنارها می آسودند. با غرور خاصی قدم برمی داشتم. حتما همه می فهمیدند که من روزه ام و بعد کلی از من تعریف و تمجید می کردند! یک بار دیدم از ابوالفضل خیلی تعریف می کردند که روزه گرفته بود! به مردان سایه نشین جلو مسجد پیوستم. اما هیچکس متوجه حضور من نشد چه رسد به اینکه روزه داشتن مرا بفهمد! هیچ بچه ی هم سن و سالی هم در آنجا نبود که در گفتگو با او بتوانم روزه داریم را به رخش بکشم تا شاید مردان روستا هم از این عبادت من بویی ببرند!
نا امید در زیر تابش داغ آفتاب، سینه کش کوچه را به سمت خانه در پیش گرفتم. به شدت احساس تشنگی می کردم و معده ی کوچکم نیز از شدت گرسنگی درد گرفته بود. هنوز تا غروب آفتاب ساعت ها مانده بود! گاهی چشمانم سیاهی می رفت و حسابی بی رمق شده بودم. با زحمت زیاد خودم را به خانه رساندم. بعد آرام به سراغ کوزه ی آب رفتم که در ضندوقخانه بود. تا توانستم از آن نوشیدم. کمی صبر کردم و بعد رفتم سراغ صندوق نان و با نگرانی و دلهره از اینکه کسی مرا ببیند چند لقمه نان خوردم.
سر سفره ی افطار همه ی خانواده مرا تحسین می کردند! زودتر از همه برای من چای ریختند و ظرف غذای مرا هم قبل از دیگران در پیشم گذاشتند. من اما حس بدی داشتم احساس یک گناهکار!
با لبخند و سلامی گرم و صمیمی وارد اتاقم شد. پاسخی دوستانه دادم و دعوتش کردم به نشستن. نشست و چند بار پرسید: "چه خبر؟ چه می کنید؟". پرسش هایی که معمول است همه از هم می پرسیم بی آنکه منتظر جوابی دقیق از طرف مقابلمان باشیم. البته طرف مقابل هم معمولا جوابی نمی دهد که کنجکاوی و حساسیت خاصی را در ما به وجود آورد. می گوید: "خبر خوش، شما چه خبر؟" و یا "شکر خدا، می گذرد". من برای اینکه دور باطل این سوال و جواب های تکراری را بشکنم بی تعارف گفتم امرتان را بفرمایید. چون معلوم بود که برای احوالپرسی نیامده است. قبلا هم نیامده بود.
گفت: "آمدم خدا حافظی کنم از حضورتان، ما هم رفتنی شدیم" پرسیدم: "سفری؟ جایی؟" گفت: "خیر موعد باز نشستگی ام فرا رسیده است". با توضیحاتی که داد فهمیدم ۴ ماه دیگر بازنشسته می شود. با اینکه شگفت زده شدم که چطور اینقدر زود برای خداحافظی آمده ولی به روی خودم نیاوردم و از او پرسیدم: "خوب! به سلامتی، پس از بازنشستگی چه می کنید؟ برنامه ای؟ چیزی؟" با حالتی که سعی می کرد ریا نکرده باشد، جواب داد" "عبادت". چهره اش البته برای کسی که او را نشناسد حقیقتا به چنین کاری می خورد. ریش نسبتا بلند جو گندمی که موهای صورتش تا نزدیک چشمانش نتراشیده مانده اند و قیافه ای سربه زیر.
با این حال من منتظر چنین جوابی نبودم و با تعجب پرسیدم: "یعنی پس از بازنشستگی تمام وقت تا آخر عمر می خواهید عبادت کنید؟" بی آنکه از پرسشم تعجب کرده باشد گفت: "بله، خیلی عقبیم ما! تمام عمر به دنیا مشغول بوده ایم و حالا که فراقت پیدا می کنیم باید جبران کنیم" و کلی در این باره حرف زد. جوری که هر دنیا زده ای مثل من را می توانست تحت تاثیر قرار دهد. در جایی از صحبتم از او پرسیدم که آیا از صبح تا شب به حرم امام رضا خواهد رفت و پیوسته به دعا و نیایش مشغول خواهد شد. او تائید کرد و من متعجب!
در همین فضای روحانی که ایشان ترسیم کرده بود و من البته مبهوت چنین برنامه ی دراز مدت عبادتی بودم بلند شد که خداحافظی کند و برود. همان طور که برای خدا حافظی ایستاده بودیم با لحنی چاپلوسانه به من گفت: "شما که از جمله آدم های کار آفرین و کاردان هستید اگر جایی کاری برای من بود از لطف خود مرا بی نصیب نکنبد! به هرحال در خدمتگزاری حاضریم". و بعد از چند تعارف دیگر رفت!
دوم:
جلسه ای داشتم و دیرتر به اتاقم رفتم. به محض ورود به اتاقم مردی میانسال و جا افتاده پشت سرم وارد شد. نمی شناختمش اما سلام و چاق سلامتی گرم و صمیمانه و تا اندازه ی زیادی متملقانه کرد و از من اجازه گرفت که بنشیند. از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت که پدر یکی از دانشجویانم است. و بلافاصله ادامه داد که جانباز است و رزمنده است و چنین است و چنان. می گفت ارتباطات اجتماعی اش خیلی زیاد است و برای تائید ادعایش گفت برای یک نفر که حدس می زد بشناسمش توانسته است حج واجب جور کند! گفت او را به عنوان خدمه ی کاروانی معرفی کرده و قرار است همین امسال به حج مشرف شود!
مهلت نمی داد که اصل مطلب و دلیل آمدنش را برای دیدن من بپرسم. در تعریف از خود و بیان مشکلاتش سنگ تمام گذاشت و در فرصت مناسبی که تصور می کرد مرا به شدت تحت تاثیر قرار داده است گفت که پسرش نمره ی امتحانش کم شده و این مشکل تنها به دستان من قابل حل است! ضمنا در میانه ی کلام او پسرم از تهران زنگ زد و گفت که بلیط برگشت قطار گیر نیاورده و از من راهنمایی می خواست. به او گفتم با اتوبوس بیاید. تلفنم که تمام شد بلافاصله به من پیشنهاد داد که با یک تلفن می تواند برای پسرم بلیط هواپیما جور کند! تشکر کردم و نپذیرفتم.
سوابق پسرش را که بررسی کردم دیدم نمره ی قسمت عملی درسش صفر است. خوش انصاف حتی یک بار هم برای اندازه گیری در ایستگاه حاضر نشده بود و حتی برای تنظیم نوبت اندازه گیری هم ثبت نام نکرده بود! توضیحاتم برایش بی فایده بودند و همچنان اصرار می کرد که من اگر بخواهم می توانم مشکل او را حل کنم. و مدام از تمام حیثیت و اعتبار جانبازیش مایه می گذاشت و اینکه اگر پسرش این درسش را پاس نکند مادرش حتما سکته خواهد کرد!
بالاخره با بیان لطیفه ای او را از اتاقم بدرقه کردم. گفتم یکی رفته حرم امام رضا و خودش را دخیل بسته که حاجتش را بگیرد. حاجتش هم این بوده که در قرعه کشی حساب های قرض الحسنه برنده ی جایزه اصلی شود. گویا در خواب می بیند که به او می گویند: "آخه مرد حسابی اول برو یک حساب پس انداز باز کن بعد بیا اینجا دخیل ببند! حساب نداشته را که نمی توان برنده اعلام کرد!"
همچنان که خدا حافظی می کرد مرتب به یادم می اورد که احترام زیادی برای سیدی من قائل است و تاکید می کرد که چون سید بوده ام امید زیادی داشته که آمده درخواستش را مطرح کند. ومی گفت که این اولین بار است که از کسی درخواست می کند. البته به نظرم از ماجرای جور کردن حج و پیشنهاد جور کردن بلیط برای پسر من فراموش کرده بود. او همچنین گفت که پسرش در این باره هیچ حرفی به او نگفته است!
برداشت: آزاد
"چندی قبل برای دانشجویان دکترای اگرواکولوژی یک سخنرانی داشتم با عنوان "روزنه ای به شناخت جهان". این عزیزان زحمت کشیده و فایل صوتی آن را به متن تبدیل کرده اند. متن پیاده شده ی این سخنرانی را برایم ارسال کردند تا برایشان ویرایش کنم. با تشکر از این دانشجویان عزیز متن ویرایش شده را در اینجا منتشر می کنم. ضمنا از اینکه فرصت نشد به صورت حرفه ای آن را ویرایش و بازنویسی کامل کنم پوزش می خواهم."
دو فرضیه بنیادی جهت گیری اصلی ما را در جهان علم مشخص کرده است، تئوری بیگ بنگ و نظریه تکامل. در این سخن بحث اصلی من در اطراف فرضیه ی اول است، اگرچه اشاره ای هم به پیدایش حیات در فرایند شکل گیری کائنات و زمین خواهم داشت.
این دو فرضیه نزدیک ترین مدل هائی هستند که تا حدود زیادی بر اندازه گیریها و مشاهدات علمی انطباق دارند. البته باید به این نکته هم توجه کرد که سخن از فرضیه است. تفاوت فرضیه با باورهای دیگری که در سنت ها و مکاتب مطرح است، این است که ما براساس مشاهدات، فرضیات علمی را می توانیم مدام تغییر دهیم، کامل تر کنیم و یا حتی رد کنیم. تا زمانی که این فرضیات با مشاهدات ما تطبیق دارند، به دیدگاه علمی ما کمک می کنند. بدیهی است که این فرضیات تا آن گاه که راستی آزمائی آنها را به قانون علمی تبدیل نکرده در همین حد فرضیه ارزش علمی دارند و همچنان در معرض تغییر و اصلاح خواهند بود.
باید توجه داشت که در تمام فرضیات علمی آنچه بدانها اعتبار می بخشد روش علمی حاکم بر شکل گیری آنهاست. به همین دلیل ارزش علمی آنها پابرجاست حتی اگر اندازه گیری ها و آزمایش های دیگر باعث ابطال آنها شود. به طور مثال یک فرضیه ی قدیمی در همین زمینه ی تخصصی خود من هست که بعدها باطل شده است اما همچنان به عنوان یک فرضیه مطرح می شود. موضوع مربوط به اقلیم کره ی زمین است. ریشه ی واژه اقلیم کلمه ی یونانی اکلیما به معنای شیب است. در باور علمی یونان باستان زمین مرکز عالم بوده و مسطح. بطلمیوس که مبدع این فرضیه است مشاهده کرد وقتی به سمت شمال زمین حرکت می کند آب و هوا به تدریج سرد می شود و با حرکت به سمت جنوب آب و هوا رو به گرما می رود. او از این مشاهده ی ساده نتیجه گرفت که زمین مسطح باید نسبت به خورشید که منبع گرماست دارای شیب باشد. در مدل او یک طرف زمین به منبع گرما نزدیک تر و طرف دیگرش از آن دورتر بود. او این شیب زمین مسطح را به هفت بخش تقسیم بندی و اقلیم های مختلف را روی آن تعیین کرد. بطلمیوس این کارش را شیب شناسی (اکلیماتولوژی = اقلیم شناسی) نامید. بر همین اساس هنوز هم مراد ما از هفت اقلیم همه ی زمین است. اکنون اما همه می دانیم که این یک فرضیه ی نادرست بوده و هیچ بخشی از آن صحیح نیست. با این حال اصل این فرضیه همچنان باقی مانده و مورد اشاره در محافل علمی می باشد. چون متدولوژی آن صحیح است. این مثال خوبی است تا ما تکلیف خودمان را با فرضیات علمی مشخص نماییم. هم اکنون بر اساس فرضیه بطلمیوس هیچ کاری انجام نمی شود، اما چنین فرضیه هایی آغاز محکمی بر روش های علمی بشر بوده است که نتیجه گیری را بر اساس آزمون و مشاهده در ساختار ذهنی بشر نهادینه کرده است. تا جایی که ما می دانیم تاریخچه علم با متدولوژی موجود حد اقل به حدود 2500 سال قبل ازمیلاد (یونان باستان) باز میگردد.
ابزار علمی که مشاهدات ما را دقیق تر می کنند نیز کمک موثری برای شناخت جهان بوده اند. اما همین ابزار نیز باید کارائی خود را برای دیگران به اثبات می رسانده اند. مثلا گالیله برای اولین بار تلسکوپ خود را در سال 1609 میلادی در شهر ونیز آزمایش کرد. وی به دیگران نشان داد که با قرار دادن تلسکوپ در بالای یک برج و دیده بانی دریا می توان یک کشتی را که در حال نزدیک شدن به ساحل است ساعتها قبل از اینکه با چشم غیر مسلح دیده شود مشاهده کرد. گالیله برای نشان دادن اینکه آنچه از درون تلسکوپش به وضوح در آسمان دیده میشود همان ماهی است که با چشمان غیر مسلح دیده می شود و جادویی در کار نیست، اول آمدن کشتیها را با تلسکوپش نشان داد. او از درون تلسکوپ کشتیها را به مردم نشان داد در حالی که با چشم غیر مسلح دیده نمیشدند و به آنها گفت صبر کنند تا ببینند که همان کشتی کمی بعد تر به بندر نزدیک میشود. بدین ترتیب نشان داد آن چیزی که در دور است و ما نمی توانیم ببینیم می توان با ابزار خاصی مشاهده کرد و به نتایج چنین مشاهده ای اعتماد کرد. تکرار چنین آزمایش های تجربی اطمینان ما را به روش های علمی جلب می کند. اصولا شناخت ما تجربی و استقرایی است و عموم رفتارهای ما نیز مبتنی بر چنین شیوه ایی از شناخت هستند.
یگانه ابزار مهمی که برای شناخت تجربی جهان مورد استفاده قرار می گیرد نورسنجی است. امروزه ما با بررسی طیف نورهای دریافتی و استفاده از پدیده دوپلر می توانیم در باره ی موقعیت، سرعت و ویژگی های فیزیکی منبع نور که همان ستاره ها و اجرام آسمانی هستند اظهار نظر کنیم.
پدیده دوپلر چیست؟ با مثالی این پدیده را توضیح می دهم. اگر ماشینی به ما نزدیک شود، در هنگام نزدیک شدن صدای ریزی دارد ولی وقتی از ما عبور کرده و دور شود صدای آن تغییر یافته و بم میشود. طول موج صدای ماشین به هنگام نزدیک شدن کوتاهتر و با دور شدنش بلندتر می شود. بنابراین صدای تولید شده زیرتر یا بم تر از حالتی به نظر می رسد که منبع تولید صوت ثابت باشد. این اثر را آقای دوپلر کشف کرد و به همین نام شهرت یافت. چنین موضوعی برای نور هم اتفاق میافتد. نور با سرعت 300 هزار کیلومتر در ثانیه حرکت میکند. اگر منبع تولید کننده نور با سرعت به سمت ما بیاید، نوری که به ما میرسد اثر دوپلری روی آن ظاهر میشود و طول موجها را فشرده میکند. هنگامی که این منبع نوری دور شود طول موجها بازتر میشوند. این تغییر فرکانس نور اندازهگیری میشود و از روی آن می توان تشخیص داد که منبع نور کجاست و با چه سرعتی میآید.
موضوع بعدی که به عنوان مقدمه ی این بحث باید به آن اشاره کنم تصور صحیح از ابعاد زمان و مکان است. معمولا برخی از ما برای تصور ابعاد خیلی بزرگ و یا خیلی کوچک در ذهنمان دچار مشکل هستیم. اگر بررسی دقیقی در مقیاس زمان و مکان انجام دهیم این سوال پیش می آید که یک شئی چقدر بزرگ و یا چقدر کوچک است؟ به عبارتی بزرگ و کوچک واقعی چیست؟ برای تصور بعد مکان شاید در نظر گرفتن یک مقیاس کمی به تصور صحیح ما از فضا کمک کند. ما مقیاس های بسیار ساده ای را برای تصور صحیح اینکه اشیاء چقدر کوچک و یا چقدر بزرگند استفاده می کنیم. اما چه چیزی واقعا بزرگ و چه چیزی واقعا کوچک است. وقتی از بلندای کوهی به افق می نگریم این سوال به ذهن می آید که جایگاه اصلی ما در این جهان کجاست؟
برای درک صحیح مقیاس مکانی می توانیم دایره ای به قطر یک متر را در نظر بگیریم و سپس این یک متر را در عدد 10 ضرب کنیم. در این صورت دایره ای به قطر 10 متر خواهیم داشت. اگر قطر جدید را باز در عدد 10 ضرب کنیم و این کار را ادامه دهیم در واقع هر بار یک توان به 10 اضافه می کنیم. با چنین روشی می توانیم به تدریج تا انتهای کهکشان برسیم. برعکس، اگر آن بعد یک متری اولیه را بر ده تقسیم کنیم، با ادامه ی تقسیم بر ده در هر مرحله می توانیم از دایره یک متری به سمت مقیاس های کوچکتر حرکت کنیم. همین روش را می توانیم برای زمان هم استفاده کنیم.
در مقیاس 107 می توانیم کل کره زمین را ببینیم (خانه ما از فضا). در مقیاس 1010 کره زمین همراه با ماه مشاهده میشود. سپس به مدار سیارات میرسیم. در 1013 میتوان تمام منظومه شمسی را دید. در 1015 فقط خورشید به عنوان یکی از ستارگان عالم مشاهده میشود. فاصله ما با نزدیک ترین ستاره (آلفا سنتوری) به منظومه شمسی، حدود 5/4 سال نوری است. در مقیاس های بالاتر میتوان کل کهکشان راه شیری را دید. در مقیاسهای بسیار بالاتر کهکشانها نیز به صورت نقاطی همچون ستارگان دیده میشوند. در فاصله 15 میلیارد سال نوری از زمین جایی است که اطلاعاتی از آن در دسترس نیست و به آن مرز کائنات گفته میشود. تا 15 میلیارد سال نوری شواهدی وجود دارد. اما از آن به بعد نمیدانیم که چه چیزهایی وجود دارد. این مسیر را ما با تلسکوپ طی کردیم اما برای حرکت به سمت اعماق از میکروسکوپ استفاده میکنیم.
حال اگر از یک قطره آب با ابعاد یک میلیمتر که بر روی یک برگ قرار دارد و با این حال یک امپراطوری از موجودات زنده در آن هست به سمت ابعاد ریز حرکت کنیم، و با هر حرکت 10 برابر به درون ماده پیش رویم، به تدریح به زنجیرههای DNA و بعد به اتم ها میرسیم. وقتی که وارد ساختمان اتم شویم، ساختاری شبیه کهکشان میبینیم. در اعماق بیشتری از اتم ها کوارتزها نیز شناسایی شدهاند. از این بیشتر سفر به جهان داخل بسیار سختتر از سفر به دنیای خارج است! ممکن است کوارتزها نیز از اجزاء بسیار ریزتری تشکیل شده باشند، اما هنوز اثری از آنها به دست نیامده است.
برای درک شرایط اولیه ی تشکیل جهان نیز روش ها و تجهیزاتی ابداع شده اند. سیکلو ترون یکی از مهمترین این تجهیزات است. در این دستگاه ذرات باردار مثبت و یا منفی را تحت تاثیر میدان مغناطیسی بسیار قوی قرار میدهند (در یک حلقه سیمپیچ بسیار عظیم) تا به سرعت بسیار بالا برسند، سرعت هایی نزدیک به سرعت نور. با استفاده از این وسیله دانشمندان تلاش دارند تا فرضیه نسبیت و فرضیه های کوانتومی دیگر را که در محدوده ذرات بسیار پرانرژی با سرعت نزدیک به سرعت نور حرکت میکنند، ثابت کنند. اگر این ذارت به سرعت نور برسند دیگر جرم نیستند و به انرژی تبدیل میشوند.
تصور بر این است که اگر بتوانند ذرات بسیار پرانرژی را به یکدیگر بکوبند میتوانند شرایطی شبیه به شرایط بیگ بنگ را در آزمایشگاه ایجاد کنند. در زمانی که بیگ بنگ روی داده است، اتم و هسته وجود نداشته اند، زیرا دما آنقدر بالا بوده که هسته اتم نمیتوانسته است پایدار بماند و جهان چیزی نبوده جز ذرات بنیادی اولیه. با استفاده از این دستگاه به دنبال انجام آزمایش کردن این فرضیه هستند. زمانی این اتفاق رخ می دهد که با استفاده از شتابدهنده انرژی بسیار زیادی را وارد هسته اتم کنند. با این حال حتی اگر میلیاردها پوزیترون و الکترون (این دو ذره دارای جرم برابر ولی بار الکتریکی مخالف هستند) را درون سیکلوترون و در خلاف جهت هم به حرکت درآورند، انرژی حاصل از برخورد این ذرات بنیادی بسیار بسیار کمتر از بیگ بنگ واقعی است.
تا اینجا در مورد مقیاس مکانی کائنات بحث کردیم از این به بعد راجع به مقیاس زمانی بحث خواهیم نمود. گمان میرود در آغاز پیدایش جهان (حدود 14 میلیارد سال قبل) کل هستی در ابعادی به اندازه یک گردو متمرکز بوده است. برای تصور بهتر ابتدا ضروری است توضیحاتی ارائه شود. انرژی تابشی به صورت موجی است که دارای فرکانس و طول موج معینی می باشد. در عین حال این انرژی دارای خاصیت ذرهای هم هست که می توان برای آن سرعت و اندازه حرکت هم در نظر گرفت. همه میدانند تابش یک اشعه نور است که وقتی به جسمی برخورد کند، آن جسم گرم میشود و اشعه هم از بین میرود. اما امروز ما از امواج الکترو مغناطیسی که از همان جنس نور هستند استفاده می کنیم برای ارسال تصویر و صدا از یک نقطه به نقطه ی دیگر. این یک مشاهده یقینی است و نحوه ی کار آن به سادگی قابل توضیح است.
بر این اساس می خواهم بگویم که امروزه ابزار شناخت علمی برای زمان ها و مکان هایی که از دسترس تجربه با حس مستقیم خارج هستند فراهم شده است و همه به کار آمدی این ابزار یقین پیدا کرده ایم. ما به زمان بیگ بنگ نرفتهایم اما ابزاری را استفاده میکنیم که می توانند به اندازه ی اطمینان بخش شرایط مشابه را برایمان بازسازی کرده و داده های تجربی فراهم سازند. ما با تئوریهایی تجربی شبیه آنچه ماشین خود را بر اساس آنها روشن میکنیم و راه میافتیم و سپس ترمز کرده و میایستیم (قوانین نیوتن) و درستی آن را هر روز با تجربه ی شخصی می آزماییم، می توانیم بیان کنیم تابشهایی که از کیهان میآیند چه گزارش هایی از دور دسترین های این جهان برایمان دارند. این گزارش ها را با تحلیل نور دریافتی در اسپکتروفتومترهایمان واضح سازی می کنیم و ناخوانده های بسیاری را از رازهای کائنات می خوانیم.
امروز با استفاده از چنین روشها و ابزاری می دانیم که در لحظه ی ازل انفجار عظیم یک حجم بسیار کوچک واقعه ی بیگ بنگ را رقم زده است. پس از آن هرچه بود ذرات بنیادی و انرژی بود. در چنان فضایی انرژی بود و کوچکترین جزء مادهای که کوارتزها بودند. پس از بیگ بنگ حتی پروتون، نوترون و الکترون هم وجود نداشته است. به تدریج ذرات بنیادی دور هم جمع شدهاند و پروتون، الکترون و نوترون را ساختهاند و اینها به دلیل بار متفاوتی که داشته اند (مثبت و منفی) یکدیگر را جذب نمودهاند. سپس انرژی حاصل از بیگ بنگ همچنان گسترش یافت و توزیع شد. همچنان که این انرژی بسط می یافت، چگالی آن نیز کاهش پیدا می کرد. با کاهش چگالی انرژی، دما نیز کاهش می یافت و جهان سرد وسردتر شد و اجزای ماده تشکیل شدند. بعد که ماده تشکیل شد، دارای ثقل بود (اجزای جهان از هم دور شدند و چون دور شدند سرد شدند و چون سرد شدند، اجزا مجددا جمع شدند و اجزای بزرگتر را نیز جذب خود کردند ونیروی گرانش ایجاد شد). این اتفاق که میلیارد ها سال طول کشید هم اکنون نیز در کهکشان ها در حال روی دادن است و در این فرایند نظم معینی را نمی توان یافت.
حدود 100 میلیون سال بعد به تدریج ستارهها تشکیل شدند. تا این زمان فقط سحابیها و گازهای داغ وجود داشتند. تشکیل ستارهها آغاز شد. ستارهها در آغاز به شکل خورشید نبودند و انرژی به صورت انرژی هستهای نداشتند. تبدیل شدن ستارهها به صورتی که انرژی هستهای تولید کنند، یک مرحله در نزدیک شدن جهان به صورتی است که امکان شکل گرفتن حیات در آن پیدا شود. انرژی هستهای کنونی ستارگان به صورتی است که دو هیدروژن به هم برخورد کرده و یک هلیم بوجود میآید. جرم این هلیم اندکی کمتر از دو هیدروژن تشکیل دهنده ی آن است و این اختلاف جرم بر اساس قانون E=mc2 به انرژی تبدیل شده که مقدار آن خیلی زیاد است.
جهان ما از انرژی پلاسما (گاز داغ یونیزه) و حالتی که هیچ ماده ای جز یون وجود نداشت به انرژی هستهای هیدروژنی رسید. چون چگالی انرژی کاهش پیدا کرد ستاره ها به ستاره هایی تبدیل شدند که دارای انرژی هستهای هلیومی هستند. ستاره ها به این حالت که میرسند حجمشان افزایش پیدا میکند. در مورد خورشید ما وقتی که به این مرحله برسد به تدریج کره زمین و بقیه ی سیارات اطرافش را میبلعد. کم کم خورشید به اندازه کل منظومه شمسی خواهد شد. این اتفاقات هم اکنون در سایر نقاط کیهان در حال روی دادن است. با چنین رخدادهایی طی هشت و نیم میلیارد سال آینده همه چیز در منظومه ی شمسی از بین خواهد رفت.
جهان ما هم اکنون از نیمه عمر خود گذشته است. فرضیه دیگری وجود دارد که بیان میکند بعد از نابود شدن همه چیز، بیگ بنگ دیگری مجددا روی خواهد داد. فرضیه ای دیگر نیز بیان می کند که در نهایت اجزا آنقدر از یکدیگر جدا میشوند که تبدیل به عدم میشوند (کهکشانها از هم دور میشوند و جاذبه کهکشانی از بین خواهد رفت و بعد از آن جاذبه جرمی، سپس جاذبه هستهای، کوارتزی از بین خواهد رفت و عدم ...).
وضعیت و شرایط فیزیکی خورشید ما هم اکنون در شرایط میانگین ستاره هاییست که تا کنون رصد شده اند ( درخشندگی، عمر، اندازه و شدت تابش آن). این وضعیت اگر کمتر و یا بیشتر از میانگین باشد حیاتی نخواهد بود. البته ستارگان بسیاری وجود دارند که همه ویژگیهایشان بیشتر و یا کمتر از خورشید ما هستند. با در نظر گرفتن وضعیت آنها در واقع ما می توانیم شرایط قبل و بعد خورشید خودمان را حدس زده و بدین ترتیب بتوانیم زمان را با مکان تطبیق دهیم. عمر بشر نسبت به زمین بسیار کم است و البته خود کره زمین نیز موجودی بسیار جوان در کیهان است. منظومه شمسی هم جزو جوان ترین کهکشانهاست.
ستارهها منفجر شده و به اجرام مختلف تقسیم میشوند اما بعد دوباره متراکم میشوند. چنین انفجارهایی منجر به تشکیل سوپر نووا ها میشوند و در این سوپر نوواها عناصر مختلف به تدریج شروع به شکل گیری می کنند. عنصری مثل کربن که بعدا تشکیل دهنده موجودات زنده شد و همین طور آهن و اکسیژن. این عناصر تحتتاثیر گرانش به دور هم جمع و باز ستاره هایی دیگر تشکیل می شوند. اجرامی هم که کوچکترند و زودتر سرد می شوند سیارهها را به وجود می آورند.
این اتفاق برای تشکیل زمین حدود 4 میلیارد سال قبل رخ داده است. با این وجود شرایط حیات همچنان میسر نبود. یک زمین صخرهای سرد وجود داشت که مرتب تحت بمبارانهای شهابی قرار داشت، جو متراکمی در اطرافش نبود و مواد حیاتی هم وجود نداشتند. علاوه بر آن زمین در معرض تابشهای خطرناک کیهانی بود. شرایط زمین به دلیل بارانهای اسیدی، شهاب سنگها و اشعه ماورا بنفش همچنان برای حیات مناسب نبود. تا اینکه حیات اولیه بسیار سادهای که تهدیدی در موردشان وجود نداشت، شکل گرفت این موجودات شروع به تولید اکسیژن در اعماق اقیانوسها کردند. این اکسیژن تولید شده به تدریج حجم و میزان اکسیژن جو را به مقداری رسانید که لایه ازن را تشکیل داد و این لایه سپر محافظی در برابر اشعه ماورا بنفش شد. واکنشهای حیاتی دیگری که برای انجام آن به اکسیژن نیاز بود انجام شد. لازم به ذکر است که اکسیژن از قبل وجود داشت اما به میزانی نبود که حیات شکل بگیرد و یا لایه ازن را تشکیل دهد، اما به تدریج افزایش یافت. از این زمان به بعد بحث تکامل موجودات آغاز میشود.
تلسکوپ هوایی هابل نیز یکی از مهمترین ابزارهای اندازهگیری بشر برای بحثهایی است که بیان شد. این تلسکوپ در مدار زمین قرار دارد. در مدار زمین بسیاری از خطاهای اندازه گیری که به خاطر وجود جو در سطح زمین هست وجود ندارد و می توان تابشهای دریافتی را با دقت بسیار بالایی اندازهگیری کرد. با توجه به اینکه اثر دوپلردر اموج دریافتی بسیار کوچک است چنین دقتی می تواند بسیار مهم باشد. در درون جو زمین اندازهگیری این اثر دارای خطای بزرگی است. به همین دلیل یکی از بزرگترین پیشرفتهای بشر در زمینه شناخت کائنات قرار دادن تلسکوپ هابل در مدار زمین است.
انداره گیریهای به دست آمده از این تلسکوپ نشان می دهد که هنوز گازهای اولیه ی تشکیل دهنده کائنات در کهکشانها وجود دارند و اتفاقاتی نظیر آنچه در مورد منظومه شمسی و زمین روی داده است همچنان در حال روی دادن است. میلیونها ستاره شبیه خورشید ما، و میلیونها کهکشان شبیه کهکشان ما وجود دارند. یکی از رازآمیزترین پدیدههایی که بسیار کم در مورد آنها میدانیم سیاهچالهها هستند که جرم را میبلعند. این سیاهچالهها در هر جایی که قرار داشته باشند هر جرمی که در اطرافشان وجود داشته باشد، میبلعند. حتی نوری که در حال عبور از کنار آنها باشد به سمت آنها منحرف شده و ممکن است جذب آنها شود.
هم اکنون به اندازه کافی شواهد در دست داریم که نشان میدهد سیارههای بسیاری به دور ستارههای بسیاری میچرخند که بسیاری از آنها شبیه سیاره، ستاره و منظومه خورشیدی ما در کائنات هستند. اخیرا سیارهای که در فاصله 20 سال نوری از ما قرار دارد کشف شده که بسیار شبیه به زمین است ولی اندازه آن تقریبا دو برابر زمین می باشد. ما میدانیم که سیارات و ستارههایی نظیر زمین و خورشید ما وجود دارند. آیا در این سیارهها نیز حیات وجود دارد؟ هنوز نمی دانیم!
بزرگترین تلسکوپ رادیویی ساخت بشر در پورتوریکو در کف یک دره ی بزرگ نصب شده است. کف دره را به صورت یک آینه مقعر درآوردهاند که سطح آن حدود 5/7 هکتار است. نوری که از فضا میرسد در کانون آینه متمرکز میشود و چون علائمی که از منتها الیه کهکشانها به ما میرسد دارای دامنه فوقالعاده ضعیفی هستند، ما باید بتوانیم مقدار بیشتری از آنها را بر روی کانون متمرکز کنیم، تا بهتر آشکارشان سازیم. سطح بزرگ این تلسکوپ برای چنین کاری مناسب است. یکی از کارهایی که این دستگاه انجام میدهد ردیابی حیات در کهکشان است.
تئوری سادهای در مورد ردیابی حیات هوشمند وجود دارد. فرض بر این است که اگر چنین حیاتی وجود داشته باشد، آنقدر هوشمند است که به همان تکنولوژی دست یافته باشد که ما به آن دست یافتهایم و این موجود هوشمند نیز ممکن است به دنبال یافتن حیات هوشمند دیگری در کیهان باشد. امواج الکترومغناطیسی که ما از کهکشان دریافت میکنیم بی نظم است. اما موجودات هوشمند سیگنالهایی خواهند فرستاد که دارای نظم باشند. بنابراین تمام سیگنالهایی که دریافت میشود بوسیله طیف سنج از هم تفکیک میشوند و به دنبال طول موجهایی میگردند که هوشمندانه ارسال شده باشند. اگر موجها به صورت مدوله شده فرستاده شده باشند (کاری که در مخابرات و رادیو و تلویزیون صورت میگیرد- یعنی بر روی یک موج طبیعی موج مورد نظر خودمان را سوار میکنیم) نتیجه می گیریم که این موج حتما مصنوعی است و ساخته دست یک حیات هوشمند دیگری باید باشد. دانشمندان خود نیز سالهاست که چنین امواجی را به دوردست های کیهان می فرستند.
اما نکتهای که وجود دارد این است که ممکن است این امواج میلیاردها سال قبل فرستاده شده باشند و اکنون به دست ما رسیده اند.در آن صورت فرستنده ی علامت ممکن است اکنون دیگر زنده نباشد. بنا بر این اگر حیات در فاصله 1 یا 10 یا 100 سال نوری وجود داشته باشد شانس فوقالعاده خواهد بود! تجهیزات مشابهی در سراسر دنیا وجود دارد و امواجی را میفرستد به امید اینکه حیات هوشمندی آن را دریافت نماید و امواجی را نیز دریافت کرده و آنالیز میکند به این امید که حیات هوشمندی آن را فرستاده باشد. اما تا به حال یافت نشده است.
بعضی دانشمندان شواهدی را پیدا کردهاند که نشان میدهد روزگاری موجودات هوشمندی (یا انسان هوشمندی) قبل از انسان عصر تکنولوژیک کنونی میزیستهاند و بعد منقرض شدهاند و یا از جای دیگری آمده و سپس رفتهاند. اهرام مصر از جمله ی این شواهدهستند. زیرا باور این است که این اهرام نمیتواند با تکنولوژیهای موجود در 4000 سال قبل ساخته شده باشند. حتی درون غارها نیز نقاشیهایی به دست آمده اند که اشکالی شبیه سفینه هستند و افرادی را نیز با کلاه فضایی نشان میدهند. باندهایی شبیه باند فرود هواپیما در آمریکای جنوبی وجود دارند که بیش از چند هزار سال قدمت دارند و کسی به آنها دست نزده است.
مسلما اگر روزی تلسکوپهای رادیویی علامتی در مورد وجود حیات در سایر نقاط کیهان پیدا کنند دیدگاه ما در مورد انسان و جهان اطرافمان تغییر شگرفی خواهد کرد. انسان باید کائنات را بشناسد تا خویشتن خویش و یا سرنوشت خود را بفهمد. چه کسی میداند چه رازهایی در آینده حل خواهد شد. اجداد ما در گذشته یک روش فکری داشتند که در ابتدای بحث بیان شد و امروزه تعداد زیادی از اسرار آنها حل شده است. کسی نمیداند نسلهای آینده ما چه اسراری را برملا خواهند کرد.
شکل زیر مقیاس زمانی است که از 5/13 میلیارد سال قبل که انفجار بیگ بنگ روی داده است را نشان می دهد. حدود 500 میلیون سال بعد کهکشانها شروع به تشکیل میکنن و بعد ستارهها. حدود 5 میلیارد سال بعد از بیگ بنگ، کهکشان ما تشکیل شده است. در مورد زمان قبل از 5/13 میلیارد سال قبل هیچ سخنی نمیتوانیم بگوییم. نمیدانیم زمان وجود داشته است یا نه. حدود 5 میلیارد سال قبل خورشید تشکیل شده و یک میلیارد سال بعد زمین پدیدار شده و حدود 500 میلیون سال بعد پوسته ی صخره ای زمین به تدریج شروع به تشکیل کرده است.
8/3 میلیارد سال قبل حیات چند سلولی آغاز شده است. 380 میلیون سال است که حیات پا به خشکی گذاشته است. از کل این محور طولانی زمان نوع بشر تنها در بخش کوچک انتهایی آن قرار دارد. در واقع اگر بخواهیم مقطع زمانی وجود حیات بشر را در این نمودار رسم کنیم چنان خط باریکی است که قابل دیدن نیست. در 1 میلیارد سال آینده خورشید شروع به داغ شدن میکند به طوری که در سطح زمین حیات وجود نخواهد داشت. در 2 میلیارد سال آینده آنقدر داغ خواهد شد که تمام آب سطح زمین بخار خواهد شد. در حدود 5/3 میلیارد سال دیگر خورشید حدود 40% از قدرت تابشی خود را از دست خواهد داد. در حدود 5 میلیارد سال دیگر زمین، مریخ و مشتری به هم برخورد کرده و بوسیله خورشید بلعیده میشوند. در حدود 5/7 میلیارد سال دیگر سوخت خورشید عوض میشود(از هیدروژن به هلیوم). در ... خورشید تبدیل به یک غول قرمز میشود و نهایتا در روز قیامت خورشید تبدیل به یک کوتوله سیاه میشود.
شکل زیر مقیاس زمانی سیاره ما را نشان میدهد. حدود 6/4 میلیارد سال قبل زمین به وجود آمده است. حیات اولیه در حدود 4 میلیارد سال قبل بوجود آمد. میلیاردها سال بعد همچنان فقط حیات اولیه وجود داشته و هیچ اثری از نوع دیگری از حیات نبوده است. حیات اولیه اکسیژن تولید کرده و زیرساخت حیات های پیچیده تر بعدی را آماده کرده است. سپس تک یاختهایها بوجود آمدند. بعد چند سلولیها وسپس حیوانات دریایی پدیدار شدند. آن گاه گیاهان حیات یافتند و سپس پستانداران پا به عرصه ی زندگی گذاشتند ودر آخر انسان از این میانه بر اریکه ی هستی قدم نهاد، چیزی در حدود 2 میلیون سال قبل.
در مقیاس های زمانی که از آن سخن گفتم با اینکه مراد از یک سال همین سال زمینی است، اما این سال امروز بر اساس واحد کوچکتر ثانیه محاسبه می شود که مستقل از حرکت زمین تعریف می شود. در واقع ما یک زمان جهانی داریم. زمانی که مستقل از زمین است. دانشمندان برای مطالعات کیهانی هم دستگاه مختصات مکانی و هم دستگاه مختصات زمانی خود را در بیرون زمین قرار می دهند. بحث در این باره مفصل است که فرصتی دیگر را می طلبد. به هر حال این اندیشه که ما چه بودهایم، کجا بودهایم و به کجا می رویم تنها به نسل ما اختصاص ندارد. نسلهای قبل از ما نیز با همان ابزارهای محدودی که در اختیارشان بوده است چنین تفکراتی را داشته اند.
سخن را با یک رباعی از خیام به پایان می برم:
هـــرگــز دل مــن ز علــم محــروم نشد
کم مــاند ز اسرار کــه معلـــوم نشـــــد
هفتـــاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد کــــــه هیچ معلـــوم نشــــــد
هفته ی گذشته دوستی قدیمی به دیدارم آمد. روز خوشی را با او داشتم. مدتی به صحبت های دوستانه گذشت و پذیرائی مختصر. مدتی نیز شعر سهراب خواندیم. "صدای پای آب" را که طولانیست دو نفری به نوبت خواندیم. در فرازهایی از آن لحظه ای متوقف می شدیم و در باره ی آنها با هم صحبت می کردیم. وقتی به این فراز رسیدیم"در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر"، هر دو خندیدیم...
در این گفتگوها از عرفان ایرانیان هم سخن به میان آمد. من به افسانه سیمرغ عطار اشاره کردم و با واکاوی این افسانه نتیجه گرفتم که عرفان ایرانی شاید بیشتر یک عرفان زمینی باشد. خلاصه ی این سخن را در اینجا می نویسم.
در افسانه ی سیمرغ حرکت از جمع شروع می شود و در یک فضای گفتگو و تعامل، افراد برای رسیدن به سیمرغ، که در واقع هدف عالی در زندگیشان است، به حرکت بر می خیزند. جالب این است که در این جا سخن فقط از دو نوع ادم نیست که یکی کافر باشد و فاسق و دیگری مومن باشد و رستگار. در مرحله ی اول همه جور شخصیت حضور دارد. از بلبلی که کاملا پراگماتیست و عینیت گراست و به رنگ و لطافت گلی در همین نزدیکی دلخوش است:
من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس است زانک مطلوبم گل رعنا بس است
تا طوطی و طاووس که هر کدام در توهمی زندگی می کنند. یکی آب حیات را در نزد خود می پندارد و دیگری سودای بهشت را دارد. با این حال دیگران که قصد مقصدی اعلا کرده اند نیز به روشی متمدنانه فقط برای آنها که ماندن را بر حرکت ترجیح می دهند، احتجاج می کنند. این اختلافات اگر حتی گاهی شدید شده و به حرفهای تند هم کشیده می شود ولی هرگز به زد و خورد و خشونت نمی انجامد. در نهایت مرغان خود رهبرشان را برمی گزینند. این رهبر از جنس ایشان و برگزیده ی خود آنهاست. هدهد در این افسانه پیامبر نیست. بر او نه از غیب و نه از قبل هیچ چیز مکشوف نیست. همه چیز زمینی است و بر اساس سعی و خطا راه کوه قاف پیش گرفته می شود. البته فرزانگی و شهامت و شجاعت هدهد آشکار است ولی این ویژگی ها نه از طرف سیمرغ بدو اعطا شده و نه او ادعایی دارد که مشمول عنایتی خاص است.
گروه مرغان برای رسیدن به هدف والایی که خود آن را آرزو می کنند، نه آنکه بدیشان الهام شود و یا کسی وادارشان نماید، راهی سخت و صعب را بر می گزینند. رهروان نیز در یک طیف خاکستری توزیع شده اند و الزاما به سیاه و سفید و یا سعید و شقی تقسیم نمی شوند. آنها که ناتوان ترند فقط از رفتن باز می مانند نه اینکه از جانب دیگرانی که همچنان در رفتن مصممند رانده شوند به تکفیر و تفسیق!
در کوه قاف هم از قبل هیچ نیست! سیمرغ از آسمان نیامده بر قله ی قاف بنشیند و دیگران را به خود بخواند. سیمرغ از پایین و از روی همین زمین خاکی برآمده، با تلاش صعود کرده و به قله رسیده و سیمرغ شده است و اصلا سیمرغ نبوده بلکه سیمرغ شده است. از نگاهی دیگر حتی می توان گفت سیمرغ از همان آغاز هم بوده است. بی آنکه نیازی به آن همه راه باشد و تلاش. فقط باید خویشتن خویش را درست می دیده اند. چه بسا اگر از ابتدا خویش را درست می دیدند در همان آغاز سیمرغ های بسیاری بودند در لباس ها و سلیقه های گوناگون. گویا هیچ مقصدی فراتر از خود ایشان نیست. شاید حتی بتوان گفت آن مقصد عالی نه در کوه قاف که در میان هم ایشان بوده است.
دبستان نوسازی برایمان ساخته بودند. ۲ کلاسه. دو تا اتاق دیگر هم داشت که ما نمی دانستیم برای چه کاریست. بعضیی ها می گفتند دفتر دبستان است. ما از دفتر برای نوشتن مشق هایمان استفاده می کردیم. دبستان قدیمی ما فقط ۳ تا اتاق کاهگلی داشت. سقف یکی از اتاق هایش فرو ریخته بود. بچه های سال بالایی می گفتند خانه ی آقا معلم بوده است. یکی دیگر از اتاق هایش که کوچکتر از آن دو تای دیگر بود همیشه درش بسته بود. از پنجره ی چوبی شکسته اش که نگاه می کردیم چند تا میز و نیمکت شکسته روی هم انبار شده بودند. کلاس ما تنها اتاق سالم باقیمانده بود که ۱۲ متر مربع فضای آن بود و ۱۵ نفر دانش آموز در چهار مقطع در ۵ نیمکت می نشستیم. هیچکس کلاس پنجم نبود! یک دانش آموز کلاس پنجم آدم بزرگ بود و برای کار در مزرعه و باغ مفیدتر بود شاید!
در دبستان جدید که درست جلو چشمان خودمان ساخته شد اما وضع خیلی فرق می کرد. ساختمانش از آجر و آهن ساخته شده بود و می گفتند ضد زلزله هم هست. من البته معنی آن را نمی دانستم ولی شکل و شمایل آن جوری بود که هرچه در باره اش می گفتند باورکردنی می نمود. کف دبستان موزائیک بود با دیوارها و سقف گچ شده، دیوارهای سفید با پنجره های بزرگ آهنی. نیمکت های فلزی زیبا و تمیز هم حال می دادند برای یادگاری نوشتن! رنگ تخته هم سبز بود و ما که به تخته سیاه عادت کرده بودیم نمی دانستیم اسم این آیا همان "تخته سیاه سبز" است یا نه فقط "تخته سبز"! این معما تا آخر سال پنجم همچنان باقی ماند و بی آنکه حل شود ما از آن دبستان رفتیم!
دفتر دبستان هم صیغه ای جدید بود! آیا مثل همان اتاقی بود که سقفش فرو ریخته بود؟ یعنی خانه ی آقای معلم و یا برای کاری دیگر که ما نمی دانستیم. بعدا البته می دیدیم که معلم ها اوقاتی که در کلاس نبودند در این دفتر بسر می بردند. اما معلم های ما (که حالا در ساختمان جدید دو نفر بودند) دیگر شب در روستا نمی ماندند و با سرویس برمی گشتند به شهر. از همین دفتر برای انبار خوراکی هایی که به عنوان تغذیه ی رایگان در وسط روز به ما می دادند نیز استفاده می شد. ولی هیچکدام از این کاربری ها شبیه دفتر نبود. بعدها که من برای دوره ی راهنمایی به مدرسه ای در شهر رفتم فهمیدم که دفتر مدرسه چیست و لی باز هم آن دفتر مفهوم واضحی برای من نیافت.
من کلاس سوم را باید در این دبستان جدید می خواندم. گفتند خانم معلم ها آمده اند که ساختمان را تحویل بگیرند. هنوز کار مدرسه ها شروع نشده بود. من با شوقی بسیار دوان دوان خودم را به دبستان رساندم. وارد ساختمان که شدم خانم معلم را دیدم که مشغول جارو کشیدن کلاس بود. سلام کردم و از او خواستم جارو را بدهد تا من جارو بکشم. با مهربانی تعارف کرد و بعد با اصرار زیادم جارو را به من داد. اولین بار بود که خانم معلم می دیدم. در این ۲ سال گذشته ما فقط آقا معلم داشتیم، در همان دبستان قدیمی. نمی دانستم او را چه باید صدا بزنم. ولی یادم بود که در درس اول کتاب فارسی سال دوم خانم آموزگار نوشته بود. او را خانم آموزگار صدا زدم. با مهربانی و خنده ای که هرگز فراموشم نشده است از من خواست که خانم معلم صدایش کنم...
سالها بعد وقتی خود معلم شده بودم، روزی یک معلم برای تدریس خصوصی دخترم به خانه مان آمد. با او هم صحبت شدم. معلوم شد همشهری هستیم. بیشتر که حرف زدیم معلوم شد از فامیل های همان خانم معلم است! همان شب شماره اش را گرفتم و به او تلفن کردم. به خوبی مرا شناخت و هردو بسیار خوشحال شدیم...
یاد همه ی معلمینم را گرامی می دارم
امسال تصمیم گرفتم باغچه های حیاط خانه را خودم گلکاری کنم. البته از کارگرهایی هم برای کارهای سنگینش استفاده کردم و نیز از مشورت و کمک یک دوست عزیزی که تخصصش فضای سبز شهریست. با این حال طراحی و گلکاری ها را شخصا انجام دادم. اینکه چقدر خوب از کار در آمده است باید منتظر ماند تا گلها به بار نشینند.
امشب برای اولین بار بعد از گلکاری آمده ام داخل حیاط و کنار باغچه ها نشسته ام. هوا بهاریست و نور ملیحی فضای خلوت حیاط کوچک خانه را روشن کرده است. شکوفه های درخت آلبالو و گلابی در دو طرف حیاط در همین نور کم، زیبائیشان را به رخ می کشند و طراوتشان را. برگ های تازه درآمده ی درختان خرمالو و سیب و گوجه سبز و گیلاس هم مثل لبخند زیبائی می مانند که بهار بر چهره ی این درختان تازه از خواب بیدار شده نشانده است.
یک یاس خوشه ای که تا نزدیک طبقه ی سوم قد کشیده است خوشه های گل بنفش رنگش را چنان انبوه بر خود آویخته که گویی می خواهد همه ی بهار را در آغوش گیرد. و رزماریها و سه تا کاج هم که تمام زمستان را در انتظار رسیدن بهار سبز مانده اند در اطراف این محوطه ی کوچک، استقامتشان را جشن گرفته اند به سبزینه هایی تازه...
بوی نعناعهای تازه رسته هیچ مجالی به خودنمائی شمعدانی ها نمی دهد و عطری اشتها آور را در فضا می پراکند. باغچه ی سبزی خوردن اما در انتظار جوانه های تازه ایست تا از زیر خاک سرک بکشند و ریحان و تربچه و تره و جعفری و شوید را بر بستر خاک برویانند. چشمها را که از شکوفه ها برداری گل های تازه رسته ی پامچال و بنفشه در دو گوشه از حیاط زیبائیشان را رایگان هدیه می کنند. و لبخند...
احساس تعلق می کنم به همه ی این زیبائی ها و احساس آرامش از نشستن در کنارشان. فضاهای زیبای زیادی دیده ام در همه ی دنیا. باغ های گیاه شناسی زیبا در اروپا، باغ های تزئینی چینی در سیدنی و انواع تفرجگاههای بزرگ و کوچک در هفت اقلیم گیتی. خانه های مجلل و باغ های بزرگ با صفا در همین اطراف هم کم نیستند و دوستانی دارم که مالکند برخی از آنها را. نیک می دانم یکی از مهمترین آرزوها و خواسته های فعالترین آدم ها در این دنیا به دست آوردن و یا بنا ساختن چنین ساختمان های عظیم و مجلل و چنان باغ ها و تفرجگاههای با صفا و بزرگ است.
من اما مدتهاست به همین حیاط کوچک خو کرده ام. پدرم نیز باغچه ای کوچک داشت که خود آن را به ثمر رسانده بود و سخت بدان عادت داشت. پیرمردی را سراغ دارم که اول هر بهار با وسواس تمام شمعدانی هایی را که قبل از زمستان از باغچه ی کوچک خانه اش در آورده و در جای گرمی نگهداشته است به باغچه اش برمی گرداند و لذتی وصف ناشدنی از این کارش می برد. بانویی را می شناسم که اگر در بهار به حیاط کوچک خانه اش پا گذاری همه ی بهار را یکجا در آن می بینی و عطر گلهای گوناگونی که با ظرافت و سلیقه ی بسیار آنها را رشد داده و به ثمر رسانده است در جای جای آن خانه...
احساسم اینست که بهره مندی از زیبائی های دنیا و لذت های آن تابعی از کمیت آنها نیست. بلکه تابع نوع رابطه ایست که ما با آنها برقرار می کنیم. این را به تجربه دریافته ام. اگر نوع این رابطه از زاویه ای مناسب باشد و در راستای علاقمندی های ما باشد و از درون ما سرچشمه گرفته باشد، فارغ از اینکه دیگران چه چیزی را برای ما می پسندند یا می خواهند ما را کفایت خواهد کرد و سرشارمان می کند از لذتهای زندگی و زیبائی های آن و احساس تعلق می کنیم به همان اندک هایی که مشت هایی هستند نمونه ی خراوارها. خروارهایی که برای دست آوردنشان عمر هیچ انسانی کفایت نمی کند و هیچ حس درونی اضافه ای هم بر همان مشت اضافه نخواهد کرد به جز تحریک حس آز و طمعی که چونان آب دریا نوشیده می شود ولی سیراب نمی کند و بلکه تشنه تر هم می سازد.
روزگاری مدیر یک سازمان علمی-فرهنگی بودم. یکی از فعالیت های خوب و مورد علاقه ی من در این سازمان بخش انتشارات آن بود. هر سال تعداد زیادی کتاب در این بخش تولید می شد. دو واحد فروش کتاب هم بود که مستقیما این کتابها را به فروش می رساند و کتابهایی از ناشرین دیگر را.
یک روز یکی از کارمندان همین فروشگاه های کتاب به دیدارم آمد. لیسانس حقوق داشت و یک فروشنده ی ساده بود در کتابفروشی. به نظر می رسید از سر نیاز و ناچاری این شغل غیر مرتبط با مدرکش را برگزیده است. به من گفت توانش بیش از آن است که به کار گرفته شده و خواست که در بخش های مدیریتی از او استفاده کنم. جابجائی مدیران در شرایطی که من داشتم آن سازمان را اداره می کردم ضروری به نظر نمی رسید و بنا براین نمی توانستم درخواستش را اجابت کنم. باید منتظر می ماند تا فرصتی فراهم شود. با این حال احساس کردم بهتر است نسبت به کار موجودش دلگرمترش کنم. به او گفتم اگر روزی همه ی کارهای رسمی و تخصصی ام را از من بگیرند و شغلی را بخواهم برگزینم بی گمان کتاب فروشی را برخواهم گزید.
نگاهی معنا دار به من انداخت و سپس ادامه داد. البته که شما همین شغل را برمی گزینید. اما یادتان باشد که شما اول موقعیت های شغلی بهتری (لااقل در ظاهر) را تجربه کرده اید و سپس به این شغل که حتما مورد علاقه تان نیز هست روی می آورید. من اما هنوز درونم از انرژی سرشار است و می خواهم آن را در راههایی که تصورم اینست مرا به اشباع می رساند و خودم را برای خودم ثابت می کند و برای دیگران نیز صرف کنم.
سخنش سنجیده و صادقانه بود و خاطره ی آن جلسه ی کوتاه سالهاست فراموشم نشده و بارها برای دیگران نقل کرده ام . آنچه مهم است اشباع درونیست که تا فراهم نگردد هیچ شغل و پست و ثروت و شهرتی سعادت نمی آورد و آرامش نمی آفریند.