تبليغاتX
یک حرف از هزاران
سه شنبه سی و یکم خرداد 1384
فقط یک عکس و دیگر هیچ
از سفر برگشته ام و فعلا جز همين عكس هيچ ندارم برايتان كه سخت به شما عادت كرده ام.

دو دوست آن را قبل از پست ديدند. يكي آن را تنهائي ناميد و ديگري انتظار. من آن را تنهائي و انتظار مي نامم.

تنهائي و انتظار

+ نوشته ای دیگر از حسین
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384
جان طرب پيشه
چندی پيش آوازی را همراه با موسيقی دلپذيری گوش می دادم. خواننده، شعری از دیوان شمس را می خواند که فرازی از آن سخت مرا مجذوب ساخت. پس از آن ذهنم بر مدار مفهوم همان شعر می چرخد و گاه و بيگاه این بيت آن را، که به نظرم شاه بيت آن است، با خود زمزمه می کنم:

 مرا جانی طرب پيشه که بی مطرب نيارامد              من اين جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم

 در اين روزها به وبلاگهای عزيزان بسياری سر زده ام و ديده ام که در برخی از آنها اندوهی سترگ خیمه زده است. نمی خواهم بگويم اندوه بد است و سخن اندوهگين گفتن نيز. حرفم اينست که مولوی به خوبی ماهيت جان آدميت را طرب و شادی بيان کرده و نیکو گفته است. اندوه ما هم اگر جانکاه است بدين خاطر است که جان طرب جوی ما بی مطرب مانده و ما محزون و پريشان به دنبال آن مطربيم. حتی کلام خواجه عبدالله انصاری را نيز در همين راستا فقط می توانم بپذيرم که:

کرامت کن درونی درد پرورد                درون درد وبرون درد و همه درد

اين درد بايد درد نرسيدن به مطربی ناب باشد و گرنه خواستن درد با جان طرب جو سازگار نیست و مطلوب هم نخواهد بود.

اين افکار در ذهنم بود که شادی خيل مردم را در شب پيروزی تيم فوتبال بر بحرين ديدم. اگر چه چنين طرب هائی در لايه های بسيار سطحی وجودی انسان تعريف می شوند. اما گستره و عطش خيل عظيم مردم در آن جشن بی برنامه و به پهنه يک کشور، ذهن طرب زده ام! را به دو نتيجه رساند:

 -که اين مردم سخت محتاجند به صحنه هائی که جان طرب جوی آنها را حتی به همين اندازه به خروش آورد. حتی به بهانه ای ساده!

 - که انفجار احساساتی از اين دست شايد نشانه ايست که زمينه طرب جوئی واقعی تر که ماهيت جان انسانی را تشکیل می دهد در جامعه بسی مغفول است.

چند روزی به مسافرت می روم و در باز گشت دوباره خواهم نوشت

+ نوشته ای دیگر از حسین
دوشنبه شانزدهم خرداد 1384
بهار در کوهستان
برنامه کوهنوردی يک روزه ما هم انجام شد. همراهانم يک دبير تاريخ و يک دبير شيمی بودند. هر دو مهربان و خوش بزم و يکي از آنها اهل شعر و آواز. هوا هنوز تاريک بود که بخشی از راه را پيموده بوديم. بهار تمام هنرش را در آن بالا به نمايش گذاشته بود.

گفتم: در اين فصل چقدر طبيعت زنده است!

همراه شيمی دانم گفت: طبيعت هميشه زنده است، اگر ما زنده باشيم. 

به دلم نشست.

بالا رفتن از شيب های تند سخت بود. اما آغوش پر مهر کوهستان چنان شيرين که دستها هم  به پاها کمک می کردند تا بيشتر اوج گرفته و زودتر بر شانه های کوه، گيسوان طلائی خورشيد را به تماشا بنشينيم. زيبائی گلها، گون ها، ريواس ها و صخره های رنگارنگ پيکره وار چنان مسحورمان کرده بود که بی اختيار با هم می خوانديم:

می و ميخانه مست و ميکشان مست           زمين مست و زمان مست آسمان مست

نسيم از حلقه ی زلف تو بگذشت                  چمن شد مست و باغ و(باغبان مست)

چند عکس از اين سفر سبز بهاری تقدیم به شما عزيران هميشه همراه:

۱. سحرگاه در دامنه:

سحر در كوهستان

۲. و بر كناره بركه اي لختي درنگ براي صرف صبحانه (جاي شما خالي)

بركه

۳. همراهانم اگرچه قبول كرده بودند كه توشه اندك و البته كافي بردارند(رجوع به مطلب چقدر كافيست؟) ولي بهر حال باز هم از آنچه من پيشنهاد كرده بودم بيشتر شد:

بساط صبحانه

۴. و آنگاه صعود  و چشم اندازي زيبا از دره اي سبز در فرودست:

دره سبز

۵. و به سوي قله:

قله

... و تحفه درويش:

گل

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384
طعم زندگی(2)

يك نفر در تمام دنيا. فقط يك پدر و ديگر هيچكس. اين تمام وابستگان او بر روي اين كره خاكي هستند.21 سال از عمرش را بيشتر در تنهائي گذرانده است، بي هيچ غمخوار و همدمي. در شركتي كار مي كرد با 100 دلار حقوق كه بايد 50 دلار آن را براي كرايه يك اتاق كوچك در يك مجموعه ي آپارتماني بزرگ در مسكو مي‌پرداخت. به زبان اگليسي و آلماني كاملا مسلط بود. در گوشه پارك نشسته و مشغول مطالعه بود. خودش مي گفت اين پارك بهترين جا براي تلف كردن وقت است، تا زمان شروع كارش فرا برسد. برنامه هاي بسياري براي آينده اش داشت و برق اميد در چشمانش مي درخشيد. من اما، براي بازديد از اين پارك ديدني مسكو به آنجا رفته بودم. با مهرباني درخواستم را براي راهنمائي ام پذيرفت و نزديك به دو ساعت وقتش را در اختيارم گذاشت. به قدري با شور و اميد حرف مي زد كه هيچ حاي دل سوزي براي تنهائي و گذشته پر رنج و حال تنگدستش باقي نمي گذاشت. لبانش خندان و كلامش گرم و پر هيجان بود.

هيچ مزدي هم از من نپذيرفت. فقط كارت متروي را كه خريده بودم و هنوز 18 بار ديگر اعتبار داشت و چون تا ساعاتي ديگر مسكو را ترك مي كردم برايم قابل استفاده نبود از من قبول كرد. آدرس رد وبدل كرديم و خدا حافظي. بعدا در ايميلي كه زد بابت آن كارت به قدري تشكر كرده بود كه من شرمنده شدم. در مدت دو سال گذشته چندين ايميل رد و بدل كرده و از حال هم با خبر بوده ايم. چند روز قبل برايم چنين نوشت:

Hossein, I bought bicycle yesterday. I am so happy. Perhaps, it is not such a happiness for somebody, but for me it is a great thing! I was dreaming about it for a long long time, but I had no opportunity. And you see, I say to myself, "O…! Dreams must come true." And I took credit at my company, and went to the shop and bought bike, I was dreaming about. All my weekend I spent riding all around the city. It is wonderful opportunity to get to know my city better, to get good mood, besides it is healthier, and cheaper then car for example. So, that is one of my biggest news

ترجمه:

«حسين، من ديروز دوچرخه اي خريدم و بسيار خوشحالم. اگرچه چنين چيزي براي ديگران چندان خوشحال كننده نيست، اما براي من يك شادي بسيار بزرگ است. من مدتهاست كه آن رادر روياهايم مي ديده ام، بي آنكه نصيبم شود. ببين، من به خودم مي‌گويم: «ديدي بلاخره روياهايت به واقعيت پيوست». من حقوقم را از شركتي كه در آن كار مي كنم گرفتم و به مغازه اي رفته و دوچرخه اي را خريدم كه در روياهايم بود. من تمام زورهاي آخر هفته خود را به دوچرخه سواري در اطزاف شهر گذراندم. خيلي معركه بود. فرصتي يافته بودم تا شهرم را بهتر شناخته و حال و هواي بهتري پيدا كنم. تازه اين وسيله از ماشين، هم سالم تر است و هم ارزانتر. اين يکی از مهمترين خبرهايم بود».

 و چه طعمي دارد اين زندگي ساده براي او

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه دهم خرداد 1384
طعم زندگی

ساعت حدود نه شب، كنار خيابان، دو كودك و پدري با يك بساط كفاشي به بزرگي يك جعبه. پدر درفش بر كفش مي‌فشرد و نگاهش را كاوشگرانه و منتظر به عابريني كه حضورش را يا حس نمي‌كردند و يا بي توجه به نگاه نيازمندش راه خود مي‌پيمودند. كنارش ايستادم و كفشم را براي واكس به او سپردم.

آن طرفتر، پسركانش (حدود 10 و 12 ساله) نيز با دستان كوچكشان هر کدام جعبه‌اي را نگه داشته بودند. چند بادكنك و آدامس كالاي تجارتشان بود تا از سود آن در تامين بخشي از مخارجشان به پدر كمك كنند. كنارشان ايستادم و سر صحبت را باز كردم. صميمانه پاسخ سوالهاي ساده‌ام را ميدادند. از در آمدشان پرسيدم. برادر كوچكتر چنان خوشحال بود كه با عجله دست در جيب برد و تمام اسكناسهاي مچاله شده و پول‌هاي خوردي كه كاسب شده بود بيرون آورد وبا شعف زيادي گفت كه امروز از برادر بزرگش بيشتر درآمد داشته است. پرسيدم دقيقا چقدر است؟ تا ريال آخر شمرد، 750 تومان! حتي نمي دانست چقدر از اين پول سود است و چقدر اصل سرمايه اش را تشكيل مي دهد. برادر بزرگتر اما از اينكه در اين رقابت از برادر كوچكتر عقب مانده بود فقط نگاه مي كرد و هيچ نمي گفت. شايد هم اميد به فردايي داشت كه فرصتي ديگر براي جبران در اختيارش مي گذاشت.

از هر كدامشان چيزي خريدم و باقيمانده پول را گفتم بستني خريدند و با هم خورديم. دنياي كودكانه آنها در همان بي چيزي مطلق شاد بود و هيجان انگيز، بي هيچ حسرتي از مقايسه خود با كودكان رهگذري كه با لباس هاي رنگارنگ و اسباب بازيهاي گران قيمت، دست در دست والدين متمول خود از مقابل چشمانشان مي‌گذشتند. در اين مدت، پدر كفش‌هايم را آماده كرده بود و تحويلم داد. از دوستان كوچكم كه مرا به دنياي پاك كودكي مهمان كرده بودند خداحافظي كردم و هنوز هم از خود مي پرسم كدام يك طعم زندگي را بيشتر مي‌چشيم؟ او از اينكه فروشش را اندكي از 750 تومان بالاتر ببرد و يا من كه

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه هفتم خرداد 1384
چقدر کافيست؟

اين روزها به قدري بحث انتخابات داغ است كه بيشتر اطرافيان من مجال هيچ سخن ديگري را نمي دهند. من نيز شايد در گپ و گفت هاي حضوري همين را بيشتر ترجيح مي دهم. يكي از همين عزيزان حتي به نوعي شماتت وار از من متوقع بود كه نظراتم را در اين باره در وبلاگم بنويسم و من البته نپذيرفتم. زيرا:

  1. به قدر كافي در اين باره در وبلاگها نوشته مي شود و انبوه نظرات ارزشمندی از اين دست را در همه جا مي توان يافت. بنا بر اين نيازي به تحليل بيشتر اين موضوع نمي بينم.

  2. وقتي تحليل بيشتري در اين زمينه احساس نشود، قاعدتا فقط اعلام نظر مي ماند كه ديگران آن را بدانند. اما تصورم اينست كه دانستن نظر من براي مخاطبين محدودم نه باعث پيروي و تاسي آنها از من مي شود و نه پژواك آن منشا اثري در جامعه. بنا براين ترجيح مي دهم فضاي نوشته هايم را در اطراف آن دسته از موضوعات عمومي حفظ كنم كه بيشتر ملهم از تجربيات روز مره شخصي ام مي باشند و تحليل هاي پيچيده سياسي را به ديگران وا نهاده و يا در همان گفتگوهاي حضوري خلاصه كنم.

و اما موضوع اين پست:

ديروز دوستي پيشنهاد يك برنامه كوهنوردي يك روزه را داشت و من نيز استقبال كردم. سپس در باره تداركات لازم سخن گفت و فهرست لوازم و وسائلي كه بايد آماده مي كرديم. به او گفتم مگر يك روز كوهنوردي ساده چقدر امكانات و تداركات مي خواهد. يك قمقمه آب، چند عدد گردو، مشتي كشمش و يك عدد سيب و اگر خيلي به ناهار و غذا اهميت مي دهد يك ساندويچ كوچك كه هر كس مي تواند همه اينها را خود تهيه و در جيبش قرار دهد، بي هيچ نيازي به كوله پشتي. (توضيح اينكه مسير انتخابي نياز به تجهيزات حرفه اي كوهنوردي ندارد).

خوب كه فكر مي كنم مي بينم ما در بسياري از برنامه ها تداركاتمان با برنامه، هدف و روش هاي اجرايمان متناسب نيست. و در بسياري اوقات امكانات آنچناني نه تنها كمكي به اجراي برنامه های ما نمي كنند كه خود آنها دست و پا گير و مانع تحقق اهدافمان مي شوند.

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه سوم خرداد 1384
وبلاگ و توسعه فرهنگی
مسئول محترم صفحه فرهنگی «روزنامه خراسان» از من خواست مطالبی در باره تاثير وبلاگ نويسی بر توسعه فرهنگی جامعه برای درج در اين صفحه بنويسم، نوشتم و امروز چاپ شد. به نظرم رسيد عينا آنرا در اينجا درج کنم:

اينترنت شاهراه عظيم ارتباطات انساني است. با نگاهي به تحولات فرهنگي جوامع انساني در طول تاريخ مي‌توان استنتاج كرد كه افزايش توان انسان‌ها در برقراري ارتباط با يكديگر مهمترين عامل در شكل گيري و ارتقاء فرهنگ ها بوده است.

شيوه هاي برقراري ارتباط بين انسانها به گونه اي ابداع شده و توسعه يافته اند كه در انتقال يافته هاي ذهني و احساسات دروني آنها به يكديگر هرچه مؤثرتر و جامع تر باشند. پيدايش و تكامل زبان، خط، موسيقي و ساير رشته هاي هنري در همين راستا ارزيابي مي‌شوند. اينترنت آخرين و پيشرفته ترين وسيله براي ارتقاءكارايي شيوه هاي متنوع ارتباطات انساني به شمار مي‌رود.

اين بستر بي نظير ارتباطات انساني تمام محدوديت هاي زماني و مكاني را از ميان برداشته و هزينه هاي برقراري ارتباطات و تبادل انديشه ها و احساسات انساني را به حداقل ممكن كاهش داده است. قابليت اين بستر بسيار فراتر از آن است كه امروزه در قالب جستجو‌هاي معمولي اطلاعات و ارسال و دريافت ايميل و خواندن مطالب مورد نظر از اين طريق انجام ميشود. وبلاگ يكي از ابزارهاي خاص در اين فضا به شمار مي‌رود.

بشر به همان اندازه و بلكه بيشتر از آنكه علاقمند به آموختن و كنجكاو براي دانستن باشد شيفته بازگويي و انتقال آگاهي‌ها و احساسات دروني خود به ديگران است. در روشهاي سنتي اين شيفتگي چندان زمينه بروز نمي يابد. زيرا:

1- يافتن مخاطبين هم فكر و علاقمند به شنيدن آنچه مي خواهيم بگوئيم كار ساده اي نيست.

2- اطمينان كافي براي عدم سوء استفاده از اطلاعاتي كه در باره برداشت هاي شخصي و احساساتمان به ديگران مي‌دهيم وجود ندارد. به همين دليل است كه عبارت «سنگ صبور» در ادبيات ما ظاهر شده است. موجودي كه توان شنيدنش باشد ولي توان انجام عملي بر عليه ما و بر اساس آگاهي از راز هاي ما نداشته باشد.

وبلاگ «سنگ صبور» هميشه حاضري است كه هم شما را مي‌شنود و هم پس از شنيدن مهربانانه با شما هم دردي ميكند و گاه شما را راهنمايي و گاه هم مورد انتقادتان قرار مي‌دهد، بي آنكه قادر باشد كوچكترين سوءاستفاده اي از اسرار هويدا شده‌تان بكند. در اين فضا شما مي توانيد با شناسنامه اصلي و رسمي خود حضور پيدا كنيد و يا اينكه نامي مستعار وناشناس. وبلاگ نويسي كه قلم شيوا و خوانندگان بسياري دارد خود را «سزار» ناميده و براي خود فرمانروائي مي كند وحكمراني.

و مهم تر اينكه اين سنگ صبور هميشه بيدار است و به همه زبانها مسلط و در هر زمينه اي نيز حرفي براي گفتن دارد. از علم بگويي پاسخ علمي مي‌دهد و پاسخ حرف هاي هنرمندانه ات را هنرمندانه باز مي‌گويد. در برابر درد دلهايت زار ميگريد و بر خنده هايت قهقه ميزند.

اين ويژگيهاي وبلاگ باعث ميشود در آينده سطح ارتباطي انسانها به شدت گسترش يافته و تعميق يابد. زماني كه انسانهاي بي‌شماري افكار و احساساتشان را در هر زمان و مكان و با آزادي كامل و بي هيچ دغدغه اي با هم در ميان مي‌گذارند، قطعا هم نوع نگرش آنها نسبت به آنچه مي انديشند و يا احساس ميكنند سريعتر تكامل مييابد و هم كنش و واكنش هاي آنها تحت تاثير اين تعامل سريع و گسترده قرار خواهد گرفت .

چندي پيش يكي از وبلاگ نويسان نوجوان پس از مدتي دست و پنجه نرم كردن با سرطان فوت كرده بود و در عزايش شمار زيادي نوجوان كه فقط نوشته هايش را در اين مدت دنبال كرده بودند و با او مبادله فكري و احساسي داشتند شركت جستند و ناب ترين احساسات انساني را، كه جز بر بستر همفكري و حس مشترك انساني در فضاي مجازي وبلاگ نبود، به نمايش گذاشتند.

كاركردهاي ديگر وبلاگ خارج شدن روند اطلاع رساني از مجاري رسمي و سنتي مانند راديو و تلويزيون و مطبوعات است.گسترش پديده وبلاگ نويسي قدرت حضور نويسندگان غير حرفه اي صاحب انديشه و فكر را در عرصه اجتماع افزايش مي‌دهد و در نتيجه نتايج ذيل در صحنه فرهنگي ،اجتماعي و سياسي جامعه حاصل ميشود.

1- ظهور و رشد افكار جديدي كه در بستر فرهنگ رسمي جامعه امكان گسترش آن وجود ندارد

2-كاهش و بلكه زوال قدرت هاي رسمي از اعمال كنترل بر نشر عقايد و افكار مخالف و نيز تاثير گذاري آن بر آحاد جامعه

3- توسعه خرد گرايي و تسهيل روند تعامل افكار براي بهره گيري از خرد جمعي در حل مشكلات جامعه

4- استعدادهايي كه در شرايط سنتي به دليل عدم امكان بروز شان شكوفا نمي‌شوند پرورش يافته و ميتواند تا عاليترين سطح جامعه تاثير گذار باشد.

البته تا زمانيكه تمام قابليتهاي اين پديده نوين ارتباطي و فرهنگي به فعليت برسند هنوز راه درازي در پيش است و چون هنوز به بلوغ نرسيده، ممكن است به اندازه كافي در اين زمينه هاي فربه به نظر نيايد. به همين دليل وقتي شما فهرست وبلاگ ها را مرور ميكنيد ممكن است بيشتر آنها را در حد يك گفتار ساده شخصي بي محتوا ارزيابي كنيد و فارغ از اثر بخشي فرهنگي و اجتماعي.

اما بايد توجه داشت كه اولا همين گفتارهاي ساده شخصي به هر حال مخاطبيني دارد و داراي اثرات محدودي نيز هست و ثانيا به تدريج با رشد اين بستر يقينا فضاي كافي و انسانهاي بي شماري در اين فضا خواهند نوشت كه برآيند اثر گذار يشان تحول شگرفي در فرهنگ و روابط انساني جامعه ايجاد خواهد كرد.

+ نوشته ای دیگر از حسین