تبليغاتX
یک حرف از هزاران
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384
در بدرقه جویبار
«آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده میگردد،
بوی گند می گیرد
مرغکان دلنواز از آب گل آلودش نمی نوشند
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی شب نو
روز نو
اندیشه نو
زندگی باید که سرشار از تکان و تازگی باشد...»

این چند سطر دلنشین، آخرین یادگار یکی از همراهان وبلاگ نویس است که چند روزیست دریچه باغ اندیشه اش را به روی ما بسته است. «جویبار» را می گویم. حتما نوشته هایش را خوانده اید. از دل برمی خواستند و ریشه در اندیشه های نابی داشتند که تجربه های ساده شخصی را با نابترین احساس ها به هم آمیختند و زوایه های پنهانی را از پیرامون وجود اسرار آمیز انسانی در نگاهمان می نشاندند.

او در توضیح رفتنش چنین نوشته است:

«آنسوی افق ِ این دشت، آنسوی صخره ها آوازی است که مرا می خواند. احساس و اندیشه ام به سوی دریایی پر می کشد در دوردست که از مسیر صعب سنگلاخها می گذرد. در مسیر دریا بود که به این دشت ِ مصفا و گلهای رنگارنگ رسیدم ولی مرزهای این دشت به دریا نمی رسد و مرا محصور می کند و برای ادامه ی راه باید از آن عبور کنم. رویای دریاست که مرا جاری می کند و به من جسارت آنرا می دهد که نیاز بسیارم را به حضور در ارتباط اجتماعی اینجا قربانی نیازهای دیگر کنم. برایم دشوار است بستن این پنجره ی زندگی بخش، در چند روز گذشته بارها به سراغ این جویبار آمده ام و بارها به آن خیره شده ام، آه کشیده ام. ولی با تمام وجود میدانم که باید بروم. چرا که میدانم بی نهایت وجودم در ظرف محدودی از انرژی روانی و زمان قرار دارد. در مدتی که مهمان این مجموعه بودم بسیار بسیار آموختم و از نعمتهای زیادی منعم شدم که گرانبها ترینش دوستان خوبم است. چگونه می توانم خدای را سپاس گویم بر این نعمتها؟»

اهداف عالی و بلند او حتما او را تا افق های دور خواهند برد. اما ندانستم چرا در نگاه ایشان مرزهای «این دشت مصفا و گلهای رنگارنگ» جمع کوچک ما وبلاگ نویسان غیر حرفه ای که جز برای دلشان قلم نمی زنند به دریا نمی رسد؟  ما هم دریا را آرزو می کنیم.

ما زبالائیم و بالا می رویم                 ما ز دریائیم و دریا می رویم

ما از آن جا و از اینجا نیستیم            ما ز بی جائیم و بی جا می رویم

لا اله اندر پی الالله است                همچو لا ما هم به الا می رویم

من در آخرین نظراتم با مهر و افسوس بدرقه اش کردم. اما از او نتوانستم بپذیرم که برای همیشه دشت احساس و اندیشه نوبای وبلاگ نویسی را بگذارد و برود. ما باید با هم بمانیم و در گوش هم نابترین احساس ها و اندیشه ها را نجوا کنیم و از چشمه های زلال و بکر معنویت یکدیگر سیراب شویم.

بنوشیم و بنوشانیم در این بزم بی ریا.

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384
جهان کوچک ما

چندي قبل براي شركت در كنفرانسي عازم لندن شدم. پروازم از طريق مسكو به لندن و بالعكس انجام مي شد. پس، در نظر گرفتم يكي دو روز را هم در مسكو توقف كرده و گشت و گذاري در اين شهر تاريخي داشته باشم. شايد بعدا درباره ي دريافت هايم از اين شهر بنويسم. اما آنچه در اين مطلب بدان اشاره دارم چهار همسفري است كه در دو مسير رفت و دو مسير برگشت در صندلي مجاورم با آنها آشنا شدم:

  1. تهران مسكو: يك استاد دانشگاهی در تهران كه خانواده اش در آمريكا زندگي مي كردند. او پس از اتمام تدريسش عازم آن سوي كره ي زمين بود تا تعطيلات تابستاني اش را در كنار خانواده اش بگذراند. همكار ديگري دارم كه خانواده اش ساكن يكي از كشور هاي اروپايي اند و چنين مي كند.

  2. مسكو لندن: دو خواهر سريلانكائي كه در روسيه پزشكي مي خواندند. آنها براي گذراندن تعطيلات آخر هفته ي خود با دوستانشان عازم لندن بودند و آرزو داشتند پس از فارغ التحصيل شدن  در كشور ديگري به طبابت و ادامه ي زندگي بپردازند.

  3. لندن - مسكو: يك خانم ژاپني كه ترجيح داده بود تعطيلاتش را در لندن، نزد پيرزني كه در زمان دانشجويي صاحبخانه اش بوده و او را مادر بزرگ صدا مي كرد، بگذراند. می گفت که در اين ملاقات و اقامت چند روزه اش بسيار خوش گذشته است.

  4. مسكو - تهران: يك جوان عرب ليبيايي كه در مسكو دندانپزشكي اش را به اتمام رسانده و عازم تهران بود تا تعطيلات تابستاني اش را در كنار خانواده ي خود كه در ايران شاغل بودند سپري كند.

آيا پديده ي جهاني شدن بسيار فراتر از اقتصاد و سياست گسترش نيافته است؟

آيا اين عواطف و روابط گسترده و پيچيده انساني نيست كه در تمام سطوح در اين بستر جريان يافته و جهان وطني را در تضاد با راديكاليسم نژاد پرستي عينيت مي بخشد؟

اين پديده با چه سرعتي تمام مرز ها را شكسته و انسانها را فقط معطوف به انسانيتشان فرا گرد هم خواهد آورد و به دنبال آن فرهنگ و نژاد و مليت و را خواهد كشانيد؟

آيا انفجارهايي كه در لندن رخ داده اند و قبل از آن در نيويورك و بعد از آن در عراق، پل هاي جهاني را خواهند لرزاند؟ و يا اينكه فقط خراشي خواهند بود حاصل آخرين تلاش هائي از اين دست بر آخرين صفحات تاريخ کهن و بي تاثير بر تاريخ نوين جهان؟

اگر چنين باشد ما خود را در كجاي اين فرايند پرسرعت عظيم ديده ايم ؟

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه شانزدهم تیر 1384
هزار سال زندگي!

« مطلب زير را دوستی برايم فرستاده است. زيبائی اش را در اينجا قاب می گيرم »

 دو روزمانده به پايان عمر، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 پريشان شد. و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.

 خدا سكوت كرد.

جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت.

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد‏.

خداسكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت،

خدا سكوت كرد.

...دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.

خدا سكوتش را شكست، و گفت:عزيزم! اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال ازدست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز؟با يك روز چه كار مي توان كرد؟

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. وآنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات ومبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏، مي ترسيد زندگي ازلاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد … بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم‏. نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. وچنان به وجد آمد، كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود. مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما … اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد. و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد. و براي آنها كه دوستش نداشتنداز ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد. و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: ‏امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه یازدهم تیر 1384
از واژه های طبقاتی تا...

به نظرم واژه ها نيز طبقاتي اند و حتي طبقاتي ترين موجودات. همين هايند كه اصولا طبقه را مي سازند، معني مي كنند، بر مردم تحميل شده و بعد هم آن را توجيه مي كنند. نه، نمي خواهم از جامعه بي طبقه سوسياليستي و يا توحيدي و يا هر گونه ديگرش سخن بگويم. اصلا بحث من در باره فلسفه اجتماعي و يا ادبيات نيست. حرفم اينست، يا بهتر بگويم احساسم اينست كه كلمات هم در طبقات مختلف جا خوش كرده اند. برخي كلمات اشرافي و اشراف زاده اند و پر تبختر. همه فعل هاي جمع كه براي فاعل مفرد استفاده مي شوند در اين گروهند. برخي ديگر پست و بي مايه اند مانند واژه هاي دون پايگان در برابر اربابان. و چه پليدند اين دو گروه واژه كه مانند دو لبه قيچي، اگر چه مخالف هم حركت مي كنند اما به ياري هم پاره مي كنند انسانيت انسان را. و كرده اند در طول تاريخ.

واژه هائي عشق را به ياد مي آورند و واژگاني ديگر نفرت را، جنگ و صلح، وفا و جفا، بيم و اميد و دهها طبقه ديگر را كه تركيب مرموز همين چند حرف الفبا بر دوش بشريت بنا كرده و او را در خود بلعيده است. در اين باب باز روزي خواهم نوشت.

اما آنچه ذهنم را امروز مشغول كرده است تنها يك واژه از اين مجموعه اسرار آميز است به نام «كنكور». اين واژه را من نمي دانم در كدامين طبقه قرار دهم. طبقه كلمات ظالم يا عادل، ترسناك يا آرامش بخش، شقي يا شفيق.

فقط مي دانم اين واژه سالهاست تمام وجود شاداب ترين نسل جامعه ما را در خود فرو برده است. آرزوهاي دور و درازي را شيها بر بستر اينان نشانده و حرمانهاي فراواني را تا آن سوي مرز خودكشي بر جانهاشان فرو نشانده است. نمي دانم اين اختاپوس سعادت بخش شقاوت آفرين! تا كي بر اين بركه آرام حكم خواهد راند؟ نمي دانم كسي را سر اين هست كه طرحي نو دراندازد و اين نسل را از خير و شر اين واژه بي خاصيت برهاند؟ آيا كسي هست كه جامعه را برگويد راه سعادت تنها از دالان دهشتناك كنكور نمي گذرد. آيا روزي خواهد رسيد كه جوانان سعادت را به همان اندازه در حرفه ها و مشاغل متعدد جامعه ببينند كه در دكتري و مهندسي؟ آيا روزي خواهد رسيد كه جامعه ارزش يك كفاش زبده را به اندازه يك مهندس كارآمد بداند و درستكاري يك راننده تاكسي به همان اندازه ارج نهاده شود كه امانت يك طبيب؟ آيا باور اين سخت است كه يك بناي زبر دست كم از يك مهندس معمار تحصيل كرده نيست. آيا به راستي همه مهندسين و دكتر ها بهره بيشتري از انسانيت مي برند و يا آن كه گاه

چرا بايد شرايط جامعه به گونه اي باشد كه تصور كنيم (دقت كنيم كه فقط تصور مي كنيم) حصول تمام ارزشهاي مادي و معنوي منحصر به تحصيلات دانشگاهي است؟ و اگر هست چرا بايد باشد؟ و بعد براي دستيابي به آن چنين مسابقه اي عظيم و نابرابر ترتيب دهيم.

اي واي، اين درد را به كجا مي توان شكايت برد كه براي فرستادن افرادي به محيط علم و دانش باندهاي مافيائي فروش سوالات كنكور تشكيل شود تا آنجا كه در مجلس، قانون مجازات براي آن وضع كنند؟! آيا در اينجا نقض غرض نشده آيا «از قضا سركنگبين صفرا» نيفزوده است؟ چرا چنين بستري بايد فراهم باشد؟. چرا نبايد شرايط به گونه اي باشد كه فقط آنها كه واقعا به دنبال علم و دانش اند در اين راه صعب گام نهند و بعد هم واقعا علم اندوزي پيشه كنند. خطاب من جوان هائي كه همه آمالشان در كنكور خلاصه شده نيست. چرا كه شرايط موجود چاره ديگري براي آنها نگذارده است. خطاب من به كساني است كه بايد براي تغيير اين شرايط چاره بجويند و نمي جويند.

… دو نفر از نزديكانم مطلبم را قبل از پست خواندند و نظري غير از من داشتند. شما را نمي دانم؟

+ نوشته ای دیگر از حسین
یکشنبه پنجم تیر 1384
اين روزها...

روزهای سختی است اين روزها، غبار اندود و ابهام انگيز. به وبلاگ دوستان که سر می زنم. همانها که قبلا محتوای قالب نوشته هايشان حال و هوای ديگری داشت نگرانی در کلماتشان ريخته است. ملاقاتهای حضوريم نيز چنينند.

غم خاکستری چنان جويبار صبور را بی تاب کرده که عکس هايش را هم به همين رنگ در آورده. در صبح روز بعد نگرانی پست قبلی اش امتداد يافته و کلماتش از ترس تئوری توطئه خلاص و به چنگ پريشانی دچار شده اند. حسين که معتقد است «شاید وضع از اين هم بدتر شود» و مرداب سبز اين جمله را برای زندگی امروز برگزيده که:

 فرياد، ز هر گوشه در اين شهر بلند است       ويران شود اين شهر، که فريادرسی نيست

 باز درود بر پيامبر ديوانه که مرگ را در جدال با اشتياق و اميد ناکام گذاشته و با اينکه «خودنويس طلائی» را دو باره به عزرائيل بر گردانده تا بتواند بر روی نام ها همچنان خط بکشد! ولی در عوض هزاران جان به اميد بخشيده تا «زمانيکه درد ، حسادت ، کينه ، نفرت ، جنگ ، تقلب ، حق کشی و ... زنده اند او نيز دوباره زنده شود».

من اما نمی دانم چرا نگرانی در دلم رخنه نکرده است. شايد حساسيتم را از دست داده ام. آنچنان که آرزويش را در يادداشتی برای جويبار نوشتم. اما مطمئنم چنين نيست، چون همين امروز دو ساعت تمام بر سر همين مسائل بحث کرده ام. می دانيد، تجربه شخصی ام به من آموخته که در چنين مواقعی که بر سر حادثه ای دلم خيلی نگران نمی شود، حد اقل فاجعه ای در راه نبوده. شايد خرافاتی به نظر آيم ولی تصورم اينست که:

دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست          که نوش و نيش به هم باشد و نشيب و فراز

بر همين اساس از جويبار خواستم عکسی از رنگين کمان برايمان بگيرد. و مطمئنم خواهد گرفت، روزی.

و به همين دليل خوشحالم که:

«يک پرواز از جنس احساس» اگر چه با رنجوری از «فراق» شروع کرده ولی نهايتا «روزگارش سراسر غرق طلای ناب مهر» شده است،

حسام کماکان اصرار می کند که : «دخترک باز بخند»

و ناهيد که جور ديگر ديدنش را هميشه ديده ام، همچنان از عشق و مهربانی می گويد.

حسين  در جائی که «هوا برفی است» از لذت «بخشش» در مقابل «انتقام» برايمان می نويسد، 

هديه از وفا سخن می گويد و

نکته ستاره عشق  اين است که: «در زندگی آن قدر نبايد تند برود که کسی برای جلب توجه او مجبور به پرتاب آجر شود».

من اما دلم به همين ها خوش است و به سخنهاتان که سخت از دل بر می خيزند و لاجرم بر دل می نشينند. سخن از اميد، اميد و اميد ...

+ نوشته ای دیگر از حسین