تبليغاتX
یک حرف از هزاران
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384
زین دو هزاران من و ما
سالها پیش در ایام نوجوانی روزی یکی از دوستانم (علیرضا) که برایم بسیار عزیز بود و بعدا در عنفوان جوانی به ملکوت پیوست (یادش جاودانه باد) با خودش این شعر از مولوی را که تازه هم حفظ کرده بود زمزمه می کرد و چه شور و حالی هم داشت!

زین دو هزاران من وما ای عجبا من چه منم                     گوش بده عربده را دست منه بر دهنم

چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه              ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

 

از همان روز تا هم اکنون این چند بیت انیس خلوتهای من است. زمزمه که میکنمشان «علیرضا» را دارم ولی خودم همچنان در «دو هزاران من و ما» ناپیدا و مبهوت و البته بی هیچ «عربده» ای که وجودم را فریاد کشم.

گاهی که با هر کدام از آن «دو هزاران» فرصتی دست می دهد و الفتی می افتد آنها را نیز همینگونه می یابم. نه خود را می توانم در این جغرافیا بیابم و نه جغرافیای وجودی آنها را. همه را می بینم که به دنبال خودند، خودی که هر کس در دیگری و دیگران یا با دیگری و دیگران می جوید. گاهی هم آن را چند صباحی می یابد و هنوز طعم وصال نچشیده سرگردانیش آغاز می شود و همچنان در تکاپو و مبهوت و تشنه و ناتمام...

هنوز به بیت های دیگر مولوی در این شعر نرسیده ام که سرمستانه پای بر هر شیشه ای می نهد و هر چه را فارغ از مطلوبش می یابد می شکند. و آنگاه که در بیت های دیگر می گوید:

تو به صفت سرو و چمن من به صفت سایه تو            چون که شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

 بارها سایه سار سروها و چمن ها از همان «دو هزاران» نصیبم شده و لی یا پس از عبور آنها فقط در غربتشان گریسته ام و یا دیر نپائیده اند  و «خیمه» ام در سایه آنها نمانده و باز رها در بیابان.

اما آنچه مرا بدین شعر همچنان مجذوب نگاه داشته است چراغی است که سوی این راه را می نماید و آن همراه بودن با «دو هزارانی» است که در میانشان «سرو» و «چمن ها» را باید جست و با آنها بالید و روئید و سایه بود و سایه انداخت و این باغ را در این « هبوط کویر» ی همچنان سبز نگاه داشت.

«توضیح: فردا، برای ده روزی به مسافرت می روم و نمی دانم خواهم توانست همچنان در کنارتان باشم یا نه. اگر نتوانستم بر من ببخشائید تا برگردم»

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384
خودنمائی
«خودنمائی تمایلی است که با اندوه و تاثر واقعی در تضاد کامل است. از طرف دیگر، این احساس چنان با طبیعت آدمی مرتبط است که حتی سخت ترین و عمیق ترین غمها هم به ندرت می توانند آن را کاملا از انسان دور کنند.

خود نمائی باعث می شود که انسان در مواقع مصیبت و بدبختی خود را اندوهگین تر، متاثرتر و حتی شجاع تر جلوه دهد و این احساس پست و فرومایه که هرگز حاضر به اقرار به آن نیستیم - ولی حتی در عمیق ترین اندوه ها و تاثرات نیز به ندرت ما را ترک می کند - باعث می شود که از میزان اندوه واقعی آدم کاسته شود و در مقابل او را از صداقت محروم کند...»

جملات فوق را در کتاب «کودکی، نوجوانی و جوانی» تولستوی خوانده ام. او البته این جملات را در باره بروز احساساتش در غم انگیزترین صحنه زندگی اش (مرگ مادرش) نوشته است. با اینحال من خود نمائی را کاملا مطرود نمی دانم و تصورم اینست که خود نمائی در حد اشتیاق انسان به جلوه کمالات واقعی اش می تواند سازنده و مثبت هم باشد. اگر چنین وجهی در شخصیت انسان نبود شاید ادبیات و هنر و حتی دانش و سیاست و سایر وجوه زندگی انسانها هم وضع دیگری می داشت.

اما نوع خود نمائی که تولستوی آن را مذموم می شمارد آفتی است که همواره تضادهائی را در روح و جان ما می نشاند. حتی پس از انجام هر مانور خودنمائی آنچه در روحمان ته نشین می شود رسوبی از غرور بی خاصیتی است که حاصلش نوعی کشمکش درونی و بی قراریست.

خودنمائی هائی که یا برای بالاتر نشاندنمان است نسبت به جایگاه واقعیمان و یا برای به تمکین آوردن اطرافیانی است که نگران برتری آنهائیم. اینکه وجوه مختلف این خودنمائی به صورت تظاهر و ریاکاری مفرط چه آفتی شده است بر جان آزرده جامعه امروز ما، بماند برای بعد.

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384
شاد زیستن
میزبانمان بود و جلو راه ایستاده منتظر ورودمان. صفای جنگل و تازگی کوهستان در همان لحن سلام و احوالپرسی اش پیدا بود. انگار سالهاست که با ما آشنا بوده. از دوستم پرسید که ما را به ایشان معرفی کرده بود و بلافاصله همه چیز برای استقرار و استراحت ما مهیا شد. شب بود و باید می خوابیدیم تا صبح زود با راهنمائی او جاده ناهمواری را بر سینه کوه در پیش گرفته و در میانه انبوه جنگل های زیبا به دیدار چشمه ای می رفتیم که سالهاست ساکنان روستائی زیبا و همه رهگذرانی که آن را جسته اند سیراب می کند.

صبح همچنان که نور آفتاب از قله سبز پائین می آمد ما خودمان را به سوی چشمه آبی بالا می کشیدیم. او اما در تمام راه از خودش می گفت، از فرزندانش، از اینکه یکی از آنها را اخیرا به خانه بخت فرستاده و از امام زاده هائی که او «معصوم زاده» می خواندشان. اشاره می کرد به چند خانه در دوردست های جنگل و در داخل دره ای که امام زاده « غریب آقا» در آنجا قرار داشت و «آب معجز» ی که شفا بخش بود. چند امام زاده دیگر را هم نام می برد که زائرینی را اجابت می کردند. خودش اما نذوراتش را به معصوم زاده «بایی کلا» می برد. یک گوسفند هم آماده کرده بود تا به زودی به «بایی کلا» برده و آخرین نذرش را ادا کند.

پرسیدم: چه نذری بوده که برآورده شده است؟

گفت: «نذر کرده بودم زندگی ام شاد باشد و هست».

 چه نذر جالبی! تا کنون نشنیده بودم کسی برای شاد بودن زندگی اش نذر کرده باشد.

می گفت و باز هم می گفت. یک سینه سخن داشت. گویا تا کنون کسی نبوده برایش بازگوید و من با اشتیاق می شنیدم و در باره آنها کنجکاو می شدم، و او بیشتر برایم شرح می داد. از شکار در کوهستان و اینکه نباید در هر بار بیش از شش راس شکار بزنی! یک نفر را هم می شناخت که این قانون را رعایت نکرده و کور شده بود! او یک بار هفت شکار زده بوده است!

یکی از همراهان در باره ناهمواری راه فقط اظهار نظری کرد. نگران بود که به او خوش نگذرد و چندین بار نگرانیش را اظهار کرد. در میانه راه دو نفر از کودکان همراهمان احساس دل درد داشتند. بلا فاصله گفت می ماند تا از بچه ها مراقبت کند و باقیمانده مسیر را که چندان زیاد هم نبود نشانمان داد تا  ادامه داده و به سر چشمه برسیم.

من البته مطمئنم که او خود سالهاست به سر چشمه رسیده است. آرزو کردم ما هم با همان آدرس سرچشمه را پیدا کنیم! اما نمی دانم پیدا می کنیم یا نه؟! اگر چه دستانمان را در آبی زلال و خنک شستیم و قدری هم از آن نوشیدیم.

وقتی برگشتیم بچه ها گفتند او چند برگ گیاه کوهی به آنها داده و خورده اند و بلا فاصله حالشان خوب شده است. از همان گیاه - که شبیه ریحان بود - مقداری جمع کرده و با خود برداشتیم.

برگشتیم و او همچنان از گله های گوسفند و جنگل و کوهستان و امام زاده ها و معجزه ها و نذرها و نیازها برایمان سخن گفت. صوت قطاری در دره پیچید. و من گفتم کاش می شد هنگامی که قطار  از روی پل معلق «ورسک» رد می شود عکسی بگیرم. گفت اگر کمی تند تر حرکت کنیم می رسیم. اما دوربینم باطری نداشت و قبل از اینکه راه بیافتیم از او خواسته بودم که شارژر باطری را در خانه اش به برق متصل کند و کرده بود.

به روستا نزدیک شدیم و او نگران که به موقع نرسیم. در یک لحظه با عجله خواست از ماشین پیاده شود. گفت که پیاده از کوه سرازیر می شود تا سریعتر خودش را به خانه رسانده و تا ما برسیم باطریها را بیاورد. ما هم از مسیر جاده دور زدیم تا به پائین کوه رسیدیم. و قتی رسیدیم نفس زنان خودش را به ما رساند و باطریها را در دست من گذاشت. در همین لحظه، قطار هم رسید و من عکس هایم را گرفتم (یکی از آنها را در پست قبلی می بینید).

نگاهی به یکدیگر و به عکس ها و لبخندی. برق شادی در چشمانش می درخشید و خوشحال از اینکه توانسته بود این خواسته کوچک مرا برآورده کند و من شرمنده عرقی که او بر پیشانی داشت.  باطریها خوب شارژ نشده بودند و من به سختی توانستم فقط یک عکس از او بگیرم که متاسفانه کادر مطلوبی هم ندارد. اینجاست:

                                        مرد شاد

دستانش را برای خدا خافظی در دستانم گرفتم و صورتش را بوسیدم. برایمان دست تکان داد و بدرودمان گفت و من همچنان به راز شاد زیستن او می اندیشم که در نذر اخیرش برآورده شده بود. شاد می زیست و برای شاد زیستن دیگران از هیچ چیز فرو گذار نمی کرد.

... در همان سرچشمه زلال و گوارا همواره سبز بمانی آقای جباری! و شادیت را همچنان با دیگران تقسیم کنی، چه گرانقدر آب حیاتیست آنچه در دستان توست! من سراغ این سرچشمه را همیشه خواهم گرفت و از آن خواهم نوشید و دیگران را هم بدان خواهم خواند.

+ نوشته ای دیگر از حسین
یکشنبه نهم مرداد 1384
کوه، جنگل، دریا

از اینکه بی خبر و خدا حافظی ترکتان کردم پوزش می خواهم. مسافرتی کوتاه و پر بار  به شمال بیش آمد و همسفرانی خوب و مهربان.

... و این سه تصویر برگزیده برای شما. هنوز هم چند تصویر موضوعی دیگر برایتان هدیه دارم که بعدا تقدیمتان می کنم.

کوههائی چه بلند!

کوه و بل تاریخی ورسک

... وسبزی اسرار آمیز و هزار توی جنگل

جنگل

...و غروبی شکوهمند در بی کرانه دریا

غروب دریای مازندران

+ نوشته ای دیگر از حسین