تبليغاتX
یک حرف از هزاران
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
از سرزمین سزار

بنا نداشتم سفر نامه بنویسم. لطف دوستان و اوقات فراغتی که در طول سفر در ایام تعطیل و شب ها برایم فراهم شد برآنم داشت تا چند پستی به نسبت بضاعتم بنویسم. امید آنکه ارزش وقت شما را داشته باشد.

جاده ساحلی تریست به طرف ICTP ، انواع کاجها، بلند و بر افراشته در کنار جاده، سر در هم فرو برده اند و از لابلای شاخه های سبزشان قرمزی سقف خانه های ویلائی که در جای جای تپه های مشرف به دریا قرار گرفته اند رهگذران را به زیبائی خیره کننده ای مهمان می کنند. مطابق برنامه هنوز یک ساعت دیگر وقت باقیست تا خود رابه مرکز برسانیم. بنا بر این به همراهم که ونزوئلائی است پیشنهاد می کنم مسافتی از این راه دل انگیز را پیاده طی کنیم، می پذیرد و از اتوبوس پیاده می شویم.

فاصله جاده با دریا یک نوار باریک ساحلی است که با معماری و گلکاری زیبائی برای آرمیدن و قدم زدن مردم آماده شده است. آخر تابستان و آخرین فرصت برای استفاده از روزهای آفتابی.

قدم میزنیم و در آرامش آبی دریا غرق. چند بلم و دو شناگر حرفه ای کمی دورتر از ساحل سطح دریا را با زحمت می خراشند و تقریبا در یک خط راست به جلو می روند، و کشتی هائی قول پیکر که دورتر از قایق های بادبانی سفید رنگ منتظر سرویس اسکله لنگر انداحته اند.

پیر مردی و پیر زنی تازه رسیده اند و با مهربانی کهنه و ریشه دارشان به هم کمک می کنند تا بسترشان را بر این ساحل دلگشا بگسترانند و همچنان طعم در کنار هم بودن را با کاجهائی که به نظر می آید جوانیشان را با هم تجربه کرده اند تجدید نمایند. و جوانترهائی که هیچ کس و هیچ چیز جز خودشان را در اطرافشان حس نمی کنند و غرق در روئاهای دور و نزدیکشان...

و دریا چه مهربان و صمیمی با همه این بلمها و قایق ها و کشتی ها و کاج ها و پیر ها و جوان ها...

و نسیم که همه را با هم نوازش می کند و دور می شود در دامنه های سبز تپه هائی که در آن دورتر ها به کوههای بلند تر چسبیده اند و آبی پر رنگ دریا را به آسمان صاف می سپارد.

 نیم ساعتی قدم می زنیم و بعد دو باره به کنار جاده تا ادامه مسیر را با اتوبوس طی کنیم. اتوبوس کمی دیر می رسد و من MP3 Player خود را روشن می کنم تا به چند آهنگ موسیقی ایرانی که با خود برده ام گوش دهم.

 دیشب به یک دوست سیاه پوست غنائی که آدمی مهربان، گرم وصمیمی است با تردید از اینکه موسیقی ما را بپسندد تعارف کردم فرازی از این آهنگها را گوش دهد، داد و بسیار هیجان زده شد و از من قول گرفت تا این فایل های موسیقی را برایش کپی کنم. امروز با تجربه دیشب با اعتماد به نفس بیشتری به دوست و نزوئلائی ام همان تعارف را می کنم. به اتفاق گوش می سپاریم و او سخت در لطافت موسیقی ایرانی غرق می شود و حتی فرازهائی از آواز را همانجا یاد گرفته و تکرار می کند. بعد هم دیدم که با خودش زمزمه می کرد. برایش ترجمه می کنم. لذت می برد و تحسین می کند. می گوید موسیقی لطیفی است و حسی که به وجود می آورد با آنچه از موسیقی غربی حاصل می شود متفاوت است.

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384
دومین یادداشت از تریست

همه عزیزان در "نظرات" ارزشمندشان مرا مورد لطف قرار داده بودند. از همه متشکرم.

و اما خلاصه ای از این چند روز:

۱. چهره شهر بسیار آرام است. کمتر کسی را پر شتاب و با عجله می توان دید.

۲. تریست شهریست بسیار قدیمی. احداث آن را به ۱۷۰ سال قبل از میلاد نسبت می دهند و چندین بار بین کشورهای مختلف دست به دست شده است. آخرین کشوری که آن را در اشغال خود داشته اتریش بوده که امروز از کاخ حاکم اتریشی آن بازدید کردیم. قدمت ساختمان به حدود ۱۳۰ سال قبل می رسد. ۴۲۰۰ تومان برای دیدن داخل کاخ، پولی که معمولا در ایران کمتر کسی برای دیدن چنین جاهائی می پردازد.

۳. با اینکه ۱۵ روز ازسپتامبر (پایان تعطیلات تابستانی) گذشته، ساحل زیبای اینجا همچنان مملو از آدمهائی است که آخرین روزهای آفتابی را در قاره سبز تجربه می کنند.

۴. ساختمان محل اقامت ما با لبه ساحل حدود بیست متر فاصله دارد و کناره ساحل به تپه های بلندی که پوشیده از جنگل است ختم می شود.

۵. قایق های بادبانی، مرغ های دریائی و غروب بسیار پر شکوه دریا، افق و دامنه سبز این تپه ها را چنان دل نشین می کند که مانند "شاهزاده کوچولو" آرزو می کنی روزی ۴۳ بار  آن را تماشا کنی. ( هنوز نتوانسته ام عکس ها را برایتان آماده کنم. روزی برایتان نمایش خواهم داد).

در باره مرکز بین المللی فیزیک نظری عبد السلام بعدا بیشتر خواهم نوشت.

پانویس جمعه ۲۵ شهریور: چند عکس از تریست

 

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384
اولین یاد داشت از "تریست"
دو روز است که وارد ایتالیا شده ام. از امروز یک کارگاه آموزشی با موضوع اصلی "College Of  Soil Physics " در مرکز بین المللی فیزیک نظری عبدالسلام واقع در شهر تریست شروع شده و به مدت سه هفته ادامه خواهد داشت. در این کارگاه آموزشی دانشمندان و دانشجویانی از کشورهای در حال توسعه شرکت دارند.

مهمترین نکته ای که در این نوشتار قابل ذکر است تنوع نژادها و کشور ها در بین شرکت کنندگان است. امشب جای شما خالی ضیافت شامی به مناسبت شروع دوره ترتیب داده شده بود. در سر میزی که من نشسته بودم دو نفر از آرژانتین، یک نفر از تونس، یک نفر از نیجر، یک نفر از قنا، یک نفر از کلمبیا، یک نفر از بوتسوانا و من از ایران نشسته بودیم. هم اتاقی من هم که کوبائی است با تاخیر به ما ملحق شد. کلمبیائی و تونسی زن بودند و سایرین مرد. ۴ نفر سیاه و دیگران سفید. در کمتر از ۱۰ دقیقه فضا چنان صمیمی شد که گوئی سالهاست این آدمها یکدیگر را می شناسند. از هر دری سخنی می رفت. زبان مادری کلمبیائی، آرژانتینی و کوبائی اسپانیولی بود و  قنائی، گینه ای و بوتسوانائی انگلیسی. تونسی عرب بود و من فارس. اما همه با هم انگلیسی حرف می زدند. یکی از آن دو آرژانتینی شوخ طبع تر بود و باعث خنده دیگران می شد. فضائی کاملا دوستانه، بی هیچ تعصب نژادی و ملی.

در همین فضای خنده و شوخی، هر کس با فرهنگ و آداب و رسوم دیگران آشنا می شد. نکته جالبی که بخشی از گفتگو را به خود اختصاص داد کلمه "ماما" و "بابا" بود که بی استثنا همه یک جور تلفظ می کردند، به جز من که یک نون به آخر "ماما" اضافه می کردم! در ابتدا این موضوع باعث خنده همه شد و خنده بیشتر را آن آرژانتینی از جمع گرفت که گفت: این تلفظ یکسان بدین خاطر است که نوزاد جز این دو کلمه را نمی تواند ادا کند و کودک آدمی زاده فرقی نمی کند که آرژانتینی باشد، تونسی و یا ایرانی. که البته حرف صحیحی است.

امروز عصر برای خرید مایحتاج به داخال شهر رفتم. شهریست بسیار زیبا. در نوشتار بعدی در باره آن و همین محل مرکز فیزیک نظری بیشتر برایتان خواهم نوشت. اگر اوضاع به همین صورت باشد شبها برای نوشتن وقت خواهم داشت. اینترنت پر سرعت هم که نعمتی است فوق العاده برای من که باید قدرش را بدانم.

عکس هائی چند نیز گرفته ام.اما برای آماده کردنشان به فتوشاپ نیاز دارم که فعلا در دسترسم نیست. اگر فراهم شد در پست های بعدی برایتان به نمایش خواهم گذاشت.

+ نوشته ای دیگر از حسین
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384
یک برگ از سفرنامه

یک موتور سیکلت کرایه کردم تا از چند ساعتی که برای دیدن جزیره ای بزرگ و توریستی - که باید لا اقل یک هفته برای دیدن بخشی از آن وقت گذاشت - بیشترین استفاده را کرده باشم. جزیره "بالی" در اندونزی. جزیره ای که شهرت جهانی آن در انفجار خرابکارانه کشنده ای در سال گذشته مخدوش و از تعدادبازدید کنندگانش به شدت کاسته شد. با این حال هنوز هم وقتی در داخل جزیره راه می روی انبوه جمعیت توریست از مردم بومی آن بیشتر به چشم می آیند.

 

این جزیره البته تنها یکی از هفده هزار جزیره ای است که کشور اندونزی را تشکیل داده، اما شرایط طبیعی منحصر به فرد و امکانات توریستی بسیار زیاد، آن را از تمامی دیگر جزیره ها متمایز کرده است.

 

بافت اصلی شهر مدرن نیست. اگر چه شعبه های مک دونالد و ساختمان های هتل های چند طبقه کوشیده اند مدرنیته را به آن تزریق کنند، اما معبد های متعددی در جای جای شهر هنوز خدایان بسیاری را هر روز بر سجده گاه مردمان این دیار می نهند و آنها را در برابر سونامی ودیگر بلایا محافظت و حاجتهایشان را برآورده می کنند! حضور بی شمار و پیوسته توریست هایی که تقریبا از تمامی کره زمین بدینجا می آیند فرهنگ تساهل و مدارا را به خوبی در این گوشه از اقیانوس نهادینه کرده است،.بنا براین بعید است انفجارهائی از قبیل آنچه رخ داده است بتواند تاثیری بر این فرهنگ بگذارد.

 

در کنار ساحل دو کارگر را دیدم که همکار بودند. به خلق الله تخت و سایبان اجاره می دادند. یکی از آنها هندو بود و دیگری مسلمان و من چه زود با هر دو نفرشان دوست شدم و چقدر مصاحبتشان برایم سودمند بود. و یا آن پلیس گارد ساحلی که وقتی مرا با موتور در زیر باران رگباری حاره ای دید با مهربانی مرا به درون دکه نگهبانی اش برد تا از آنچه بودم بیشتر خیس نشوم!

 

اغلب باران های مناطق حاره بسیار شدید و سیل آسا ست و البته کوتاه مدت. همین خاصیت بارندگی در این مناطق اشتغال زا نیز هست! گروهی از بچه های کم سن وسال چتر هائی را به همراه دارند و در مناطق شلوغ منتظر همین بارانهای ناگهانی شدید ایستاده اند تا به عابرین چتر کرایه بدهند و آنها را به نزدیکترین سر پناه رسانده و چند روپیه ای کاسب شوند.

یک شغل جالب دیگر هم در این جزیره دیدم، ناخن گیری! جائی کنار ساحل می نشینید و ناخن گیر ماهری با چندین ابزار و روغن های مخصوص ناخن هایتان را با هر مدلی که بخواهید کوتاه کرده، می سابد و پوست های زائد کنار هر ناخن را با دقت و وسواسی که نظر شما را نسبت به پرداخت دستمزد کافی متقاعد سازد می چیند.

 

بگذارید فعلا از سایر گفتنی ها در این باره بگذزم که بیم آن دارم برای برخی از عزیزان حشو و زائد باشد. به هر حال جزیره ای در قلب اقیانوس با هزاران سکنه که در آنجا زندگی می گذزانند و دهها هزار توریستی که از همه جهان آنجا را بر می گزینند تا "لختی بیاسایند ز دنیا و شر و شورش".

 

من دو سه روز دیگر باز عازم سفرم. ابن بار کمی طولانی خواهد بود، بیش از بیست روز. تصورم این است که در آنجا امکان و وقت دسترسی به اینترنت داشته باشم. اگر چنین بود بر عهد خود یاقی مانده و همچنان هفته ای یک پست خواهم گذاشت و گر نه باید تا پایان سفر دلتنگتان بمانم.

 

بدرود

+ نوشته ای دیگر از حسین
دوشنبه هفتم شهریور 1384
پشت دریاها

از سفر برگشته ام و فعلا چند عکس تقدیم حضور مهربانتان:


...پشت دریا ها شهریست،

شهر

قایقی باید ساخت...

قایق ها

...وصدای پر مرغان اساطیرمی آید در باد

بادبادک

...پشت دریا ها شهری است

که در پنجره ها رو به تجلی باز است

پنجره ها

...و در آن تابش تنهای ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

ساحل

...مردم شهربه یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

نگاه

+ نوشته ای دیگر از حسین