
از پیزا با قطار به سمت فلورانس حرکت می کنیم. زمین های اطراف مسیر خط راه آهن بسیار سر سبزند. کوههای نه چندان بلندی پوشیده در جنگل ها و مزارع سبز دو طرف آنرا احاطه کرده و چشم را می نوازند. گویی این سرزمین گلچینی از بهترین های طبیعت است و همه زیبایی ها را یکجا دارد.
در مسیر خودمان به طرف فلورانس از شهرهای بسیاری عبور می کنیم. شهرهایی که برجستگی خاصی نسبت به سایر شهرها ندارند و شاید به همین دلیل هم شهرتی فراهم نکرده اند. باغ های سیب و انگور فراوانی به چشم میخورند. درختان این باغ ها در ردیف های منظم کاشته شده و شاخه هایشان به گونه ای تربیت شده اند که تخت به نظر میآیند. قطعا چیدن میوه از چنین درختانی بسیار آسانتر از درختی با شاخه های انبوه و درهم فرورفته است.
به فلورانس می رسیم و مستقیما به محل محوطه تاریخی مشهور آن که موزه فلورانس و مجسمه داود در آن قرار دارد حرکت می کنیم. فاصله زیادی از ایستگاه راه آهن تا آنجا نیست و ترجیح میدهیم پیاده این مسیر را طی کنیم.
همچنان که در کوچه ها و خیابان های این شهر قدم میزنیم خیالم در لابلای صفحات تاریخ اروپا پرواز میکند. امپراتوری های بزرگی که قرن ها این سرزمین را اداره کرده اند. بناهایشان هنوز با استواری تمام در پیش چشمان ما قد برافراشته است با قدمتی بیش از ۶۰۰ سال. ساختمانهای سنگی پنج طبقه در کوچه های سنگ فرش منظم و متقاطع. با آنکه پیچیدگی فنی برج پیزا را ندارند ولی به هر حال عظمت و شکوه آنها تاثیر گذار است. بنا های محکم و زیبایی که کوچه و خیابان های درازی را در خود فرا گرفته و عظمت اندیشه و برنامه ریزی بشریت را می نمایانند. بشری که همواره شگفتی آفرین بوده است. شکوه این ساختمانها در انبوهی آنهاست. ابتدا تصورم این بود که شاید ساختمانهای جدیدی با همان سبک و سیاق به مجموعه قبلی اضافه شده اند. اما یک تصویر قدیمی از شهر که به صورت نقاشی در هتل محل اقامتم نصب شده بود این تصورم را باطل کرد.
در اینجا هم انبوه جمعیت توریست تمام این معابر سنگ فرش کهنه را فرا گرفته اند و باز هم بازار دست فروشی ها و مغازه ها گرم و میراث نیاکان فکور و پرتلاش، مایه کاسبی گروهی از اسلاف کم حوصله و کم مایه آنها. البته بیشتر دست فروشان در این شهر یا چینی اند و یا سیاه پوست که نمیدانم از کدام کشورند. گویا کارشان قانونی هم نیست، چون از دوربین عکاسی می گریزند و نهی میکنند مرا از عکاسی! من از در و دیوار شهر عکس میگیرم و مدام سازندگانش را تحسین کرده و لذت میبرم.
مغازه ها اما در دو طرف خیابان کالاهایی لوکس و گرانقیمتی را میفروشند. تعداد زیادی طلا فروشی که قیمت زیور آلات آنها سرسام آور است. این را همراهیهایم میگویند. من رغبت نمی کنم حتی لحظه ای وقت خودم را برای آنها تلف کنم. به همین گونه است لباس ها و قطعات تزئینی که به فروش گذاشته شده اند و از خیل این بازدید کنندگان فقط اندکی که بسیار ثروتمند هستند مشتریشان.
به لبه رودخانه ای می رسیم. از بالای یک پل قدیمی در دور دستها و در امتداد پیچ رودخانه بر بالای تپه ها منظره جالبی از درختان و خانه های زیبا پیداست. رودخانه ای بزرگ و آرام که دو طرف ساحل آنرا ساختمانهای قدیمی فراگرفته اند. پله های منتهی به ساحل رودخانه هنوز جای پای ملوانان را تداعی می کنند که روزگاری خسته از کار بر روی قایق های تجاری به سختی خود را بالا می کشیده اند تا در کوچه های تنگ پشت این ساختمانها ی سنگی با شکوه، لختی بیارامند و باز گردند به کاری که ادامه آن این تمدن را ساخته است، بی هیچ نام و نشانی از آنها.
البته نام و نشان ها هم به قدری در تاریخ انباشته است که نشان از بی نشانی دارد. حتی نامورانی که افتخار داشتن مجسمه ای تمام قد در لباس فاخر و مزین به نامشان را بر دیوارهای همین ساختمانهای قدیمی پیدا کرده اند شاید فقط در حد تصویر ی و برای لحظه ای از جلو چشمان مردم میگذرند و گاه هم نمیگذرند. آری همین است سرنوشت بشر جاودانه خواه خالد اندیش ابدیت جو. حتی سنگ سخت هم آن جاودانگی را برای اینان فراهم نکرده است.
سلامی دوباره بر شما عزیزان. از سفر برگشته ام و بخشی دیگر از یادداشت های سفرم را تقدیمتان می کنم. ادامه از مطلب پیشین.
جالب نيست؟ يك نفر اثري از خود به جاي گذاشته و بنايي ساخته كه سالهاست نوع بشر را به خود مشغول كرده است. بيش از 8 قرن كاسب پيشه ها در كنار برج پیزا كاسبي ميكنند. گروهي از هنرمندان مدلش را طراحي ميكنند و مي فروشند. گروهي از نقاشان به گونه هاي متفاوت آن را نقاشي مي كنند. معماران و مهندسان آرزو ميكنند به اسرار فني احداث آن پی ببرند. تاريخ دانها، سیاستمداران و جامعه شناسان از زاویه نگاه خود آن را مورد توجه قرار داده و هر روز و همیشه در معرض نگاههای متفاوت و جدید آن ها قرار دارد و دست مایه کار و بحث و مطالعات بسیاری!
از این میان یک نابغه دیگر از این اثر بهره میگیرد برای ماندگاری خود و نظریه اش در تاریخ. نظریه ای که حتی اگر برج پیزا روزی فرو ریزد، همچنان پا برجاست و ریشه در خلقت کائنات دارد، گالیله. او که به راستی از کجی این بنا بهره برد، بر لبه کج این برج می ایستاد و اجسام با جرمهای مختلف را به طرف زمین رها می کرد و پس از آزمایش های متعدد دریافت که زمان رسیدن این اجرام به زمین تابعی از جرم آنها نیست و اجسام سبک و سنگین همراه با هم به زمین می رسند. (این تجربه او بعدها بوسیله نیوتن تکمیل شده و شتاب جاذبه در قانون دوم آن نمود یافت.)
گالیله همان دانشمندی است که جرات کرده بود بگوید زمین گرد است و میچرخد! اگرچه بعدا از بیم جان از اظهار چنین نظریه ای توبه کرد. گویند به هنگام خروج از دادگاهی که او بدین جرم محاکمه شده بود پای بر زمین کوفته و خطاب به زمین گفت: "تو می چرخی و خواهی چرخید، چه من توبه کنم و چه نکنم".
پس اگر گاه بدیهی ترین نظرات از طرف گروهی بایکوت می شود، باید دانست تاریخ بشر مملو از چنین رخ دادهایی است.
اگرچه بشر توسعه یافته دیگر کسی را برای اظهار نظر حتی نامانوس و گاه عجیب و متضاد با تمام باورهای معمول محاکمه نمی کند و نمی سوزاند ولی تا آنگاه که همه انسان ها و گروه های انسانی چنین شوند و باشند هنوز باید گالیله های بسیاری پای بر زمین بکوبند و همچنان بر نظراتشان اصرار ورزند، هز چند که گاه چاره ای جز توبه از آنچه برایشان بدیهی است نداشته باشند!
در این میان گروهی هم فقط با آن تفریح می کنند و کج بودن آن فقط برای گرفتن عکس و آوردن خنده ای بر لبان خود و دیگران مورد توجه شان است!
من فکر میکنم کج بودن بسیاری چیزها همین نوع واکنش را دارد. بسیارند کسانی که کجی ها فقط آنها را می خنداند و مایه تفریحشان! نه علت کجی را میجویند، نه کج بودن برایشان اهمیتی دارد و نه انگیزه ای در آنها ایجاد میکند. اگر تلاشی هم بکنند در همین حد است که وانمود کنند برای راست کردن کجی تلاش می کنند! اگرچه بی ثمر و نمایشی! و عبور از آن! از این روی کجی ها گاه چنان ماندگار میشوند که سالها بشر را به کج راهه می برند.
... شب به اتفاق همان دوست ونزوئلائی و چهار نفر دیگر (سه نفر هموطن او و یک نفر کلمبیائی) به مقصد پیزا و فلورانس سوار قطار می شویم. او در داخل کوپه قطار به دیگر همسفران توصیه می کند موسیقی های مرا گوش دهند. گوش می کنند و بی استثنا لذت میبرند و درخواست یک نسخه از آن. همان دوست ونزوئلائی به زبان اسپانیائی برای دیگران راجع به حسی که از موسیقی ایرانی به آدم دست می دهد حرف می زند و خلاصه اش را به انگلیسی برای من باز می گوید. معلوم می شود اهل موسیقی است و به همان مقداری که با این موسیقی آشنا شده برداشت صحیحی داشته است.
سخن از موسیقی به مقوله عشق می کشد. همه می خواهند بدانند رابطه عاشق و معشوق در فضای فرهنگی ما چگونه است؟ من با کمی تامل و با مدد گرفتن از غزل های فارسی می گویم که عشق شرقی کاملا ایثارگرانه است و فداکارانه و حتی یک طرفه که تابعی از پاسخ معشوق به عاشق نیست. و اینکه عاشق اختیار کامل، حتی ترد او را هم به معشوق می دهد و هیچ از او دل بر نمی گیرد. این شعر را هم در تائید سخنم برایشان ابتدا به فارسی می خوانم و بعد ترجمه می کنم:
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
با دقت به لحن فارسی خواندن من و سپس ترجمه آن گوش می سپارند. ادامه می دهم که این برداشتی است از مبانی تئوریک عشق شرقی و نمی توان همه آن را در عشق معمول و مرسوم با همان مفهومی که احتمالا آنها در ذهنشان دارند خلاصه کرد. اگر چه بخشی از آن به چنین عشقی هم اشارتی دارد.
بحث جالبی در این باره انجام می شود و همه سخت مجذوب می شوند. یکی از آن میان که بیشتر از دیگران به این بحث علاقه نشان می دهد با آهی عمیق می گوید:" من چنین عشقی را می جویم "و جمله اش را تکرار و تاکید می کند.
زمانی سه ساعته را در یکی از ایستگاههای بین راه منتظر می مانیم تا قطار فلورانس برسد وما را با خود به اعماق تاریخ چند صد ساله این مرز و بوم ببرد، شهرهای تاریخی پیزا و فلورانس. قطار می رسد و ما را می برد. از ایستگاه قطار مستقیما با یک اتوبوس شهری به محل برج پیزا می رویم. محوطه مملو از توریست است، گروهی و انفرادی.

با اینکه تصویر برج کج پیزا را بارها دیده ام ولی از نزدیک که آن را می بینم بسیار شگفت انگیزتر به نظرم می آید. به حق یکی از عجایب هفتگانه است این برج! ساختمانی مدور و استوانه ای که نمای ظاهری آن از سنگ مرمر سفید است. این برج کج در نظر من بیش از آنکه عظمت داشته باشد (مانند تخت جمشید در بار اول که دیدمش) عجیب و شگفت انگیز می آید.

از زاویه های مختلف از این اثر معماری عجیب بشری عکس می گیرم. در عین کج بودن هارمونی شگفت آوری بر همه اجزا، ستونها، طاقها و طبقات آن حاکم است و در یک کلمه بسیار زیباست. یک کلیسا و ساختمانی دیگر هم در این محوطه هست و با آنکه زیباست و در داخل آن کلیسا پاندولی بزرگ آویزان است ولی تحت تاثیر شگفتی برج به چشم نمی آیند.

مردم از کشورهای مختلف و بیشتر از اروپا، آمریکا، ژاپن و چین (چنین به نظر من آمد) در محوطه بزرگ اطراف برج و کلیسای کنار آن قدم می زنند، عکس می گیرند و مانند همه توریستها در همه جای دنیا یادبود هائی را از بساط ها و مغازه های اطراف می خرند. تعدادی از آنها که شوخ طبع ترند در زاویه ای قرار می گیرند تا در عکس چنین به نظر آیند که در تلاش برای راست کردن این کجی تاریخی هستند!! و می خندند و تفریح می کنند.

در این باره و اینکه ما با میراث نیاکانمان چه می کنیم چند سطری نوشته ام که در پست بعدی خواهم گذاشت.