
از همان اول زندگی تنها بود. بودند البته دیگرانی در کنارش. اما با او، نه. پدرش بارها از زودرنج بودن و ظرافت طبعش با من گفته بود و مهربانی هایش. حوصله اش در خلق آثار هنریش فوق العاده است. به آسانی کسی در چشمانش نمی نشیند. وقتی هم که بنشیند به ظریفترین رفتار او را می نوازد. یادم هست کارت پستال های اینگونه افراد را خودش طراحی می کرد و بعد به گلی هم که دست ساخته خودش بود می آراست و می فرستادشان. برخی از آنها را دیده ام که پس از سالها هنوز زینت بخش دیوارها و طاقچه هایند. پشتکارش مثال زدنی است و همتش بلند.
یکی از شعرهایش را انتخاب کرده ام. از میان دهها شعر زیبایش، که کار آسانی هم نبود. اگر مطمئن بودم نمی رنجد نامش را هم می نوشتم ولی نیستم.
همچنان در رقصم
همچنان در رقصم
با شکوهی سرشار
غفلتی بی پایان
همچنان در رقصم
التهاب بوسه،
یاد بودی از عشق؟
صحنه را روشن کن
منم و رختی از عریانی
جامه ای پاکیزه!
با توام آیینه! چهره ات را بگشا
منم و تنهایی
همه مارا بس نیست
همهمه،شور مرگ
هیچکس می داند آسمان آبی نیست؟
می چرخم ،همچنان در رقصم
نور افکن؛
نور می خواهم نور
سایه ای در راه است
هیچکس می دانست آسمان آبی نیست؟
می چرخم ،همچنان در رقصم؛
صورتک یادم رفت...
پشت باید کرد ،پشت
بیگمان دیده به دل می چربد
همهمه در هم شد
بهترین ،بهترین بازیگر!
شاهکاری از کار!
فرصتی ناممکن!
زیر این پیکر نور
من عجب محسوسم
کاش این تیرگی راه نبود
جسمی از نیمه ی من
تنی از من بر خاک
هلهله بازی نور
هیچکس می دانست آسمان آبی نیست؟
اینچنین سنگ سزای رنگ است
جامه ی عریانی بی رنگ است
جامه ام عریانیست
خویشتن در خویشم
دامنی از تن در بر دارم
تن به نور آویخته
سایبان در کف و گوهر ریخته
آسمان از آغاز
من همانم که هنوز
این تطاول را بامن نشناسید که من
همچنان در رقصم
...و شعر های بسیاری که خود "پیام روشن باران" می نامدشان و باید که در بارانش خیس خیس شد.
سعی کرده بودم همه دوستان قدیمی را دعوت کنم. بیشترشان هم آمده بودند. از همه زودتر احمد آمد. معلم فیزیک است و بسیار با تجربه. در دانشگاه مدتی هم خوابگاهی و هم خرج بودیم. همرا با هشت نفر دیگر در چهار اتاق دو نفره. تعدادی از ما شب تا دیر وقت بیدار می ماندند و من و حمید صبح زود بیدار می شدیم برای درس خواندن. صبح که بیدار می شدیم، چند تا یادداشت بالای سرمان بود و روی آنها نوشته بود چه ساعتی صاحب یادداشت را بیدار کنیم. همیشه یک یادداشت بدون امضا قابل شناسائی بود. "مرا پنج دقیق به آفتاب بیدار کن، احمد". تا دیگران برسند با احمد گپ زدیم. مدتها بود او را از نزدیک برای چنین صحبت هائی ندیده بودم.
کمی بعد رضا و جعفر هم رسیدند. یکی شان مدیر داخلی بیمارستان است و دیگری کاسب. و چقدر ماهند هر دوی اینها. از همان دور که ماشینشان را پارک می کردند، می خندیدند و دست تکان می دادند. هنوز احوالپرسی مان با این دو تمام نشده بود که مجتبی هم رسید. همراه با همسرش. همسرش با من و همسرم در یک دانشکده درس می خواندیم. دیدن این دو نفر برایم بسیار خاطره آمیز بود. مجتبی از قدیمی ترین دوستان من است. از ده یازده سالگی همبازی بوده ایم.
محمد و رضا ی بعدی هم رسیدند و آن رضای دیگر که با خانواده اش آمد. یکی از مشکلات جمع دوستانه ما تعداد زیاد رضا هائی است که داریم. تازه هنوز سه رضای دیگر غایبند! این رضای آخری پزشک است. و شبانه روز در خدمت مردم و به خصوص دوستانش. گاه دیر وقت و نابهنگام تلفنی مشاوره پزشکی از او می گیرم. در آخر هم به او می گویم: تو فعلا یک داروئی بده بخورم بعدا به یک پزشک درست و حسابی مراجعه می کنم. و می خندیم. به درستی، نجابت و پاکی او همیشه غبطه خورده ام.
مهران و جلیل و باقر و مهدی هم آمدند. مهران پزشک است و جلیل و مهدی بازاری. باقر هم جناب سرهنگی است که فقط وقتی ستاره هایش روی شانه هایش هستند نظامی به نظر می آید! به باقر گفتم که موههای جو گندمی اش خیلی خوش تیپش کرده و خندید. هر کدام از این ها یک جمع را در شوخی و خنده غرق می کنند. تصور کنید همه شان را که دور هم جمع کنی چه می شود؟! ابوالفضل و محمد هم رسیدند و چاق سلامتی.
سعید و حسن هم آمدند. باز هم با لبخند. سعید در جنگ نخاعش قطع شده و روی صندلی چرخ دار روزگار می گذراند. او آدم عجیبی است و برای توصیفش باید یک پست کامل را اختصاص دهم. بعدا این کار را خواهم کرد. چند نفر از بچه ها رفتند برای کمک به او. کاری که سعید را سخت می آزارد و من که شاید از دیگران بیشتر این روحیاتش را می شناسم بسیار شرمنده شدم. شرمنده از اینکه او را در شرایطی قرار داده ام که برایش خوشایند نیست و او خود برای خوشایندی من آمده بود. برایم خیلی عزیز است این مرد. مقاومتش در برابر مصائب کوه را شرمنده می کند. حسن هم از آن دوستان بی ریای قدیمی است و بسیار بی ادعا و دوست داشتنی. صوت خوشی دارد و استاد برجسته خوشنویسی است. از همان روزگاران قدیم من این دو را باهم می دیدم.
مصطفی هم با همسر و دختر کوچولوی زیبایش رسید. تازه از سوئیس آمده و مدتهاست که ندیده بودمش. به سختی تلفنش را پیدا کردم. ولی مطمئن بودم اگر مطلع شود خودش را می رساند. متخصص جراحی قلب است و بسیار زبده. این هم از آن آدم های پرکار و توانمند و بی ادعاست. در همان دوران دانشجوئی هم چنین بود. ویژگی مصطفی چهره مهربان و لبخند همیشگی اوست. گفت علی هم از تهران آمده و بلافاصله به موبایلش زنگ زد. نبود و قرار شد فردا همدیگر را ببینیم. علی زمین شناس است و عضو هیئت علمی دانشگاه.
اکبر هم آمد. بچه ها او را با دکتر "م" (نام خانوادگی اش) خطاب می کنند، نه با اسم کوچکش. سنش از گروه ما بیشتر است ولی گرم وصمیمی و محجوب کمی هم گوشه گیر و با دیسیپلین خاص خودش. متخصص اطفال است و با تجربه. یک نسبت فامیلی هم با ما دارد.
مجید هم آمد. تنها کسی که امروز خیلی سر حال نبود. این را شاید فقط من توانستم بفهمم. او اگر سر حال باشد در همه جای جمع دیده می شود. ولی امروز نبود. حتما مشکلی داشت. مجید همینجاست. دم دست و از همه قابل دسترس تر. به همین دلیل هم خیلی از کارهای جمعی را او به عهده می گیرد. البته بیچاره بد جوری هم به بدقولی مشهور شده است. گاهی هم هست. ولی بهر حال خیلی دوست داشتنی است. امروز سراغش را می گیرم تا ببینم چه مشکلی دارد. زودتر هم رفت.
از همه آخرتر جواد آمد و با او حسن و برادرش حمید هم رسیدند. حسن رئیس یک سازمان فرهنگی آموزشی است. بر عکس باقر، هیبت و ظاهر آراسته او با موقعیت شغلی اش تناسب خوبی دارد. با همه اینها شوخ طبعی اش را نمی توانست پنهان کند و وقتی گفتم چرا اینقدر دیر آمده و شاید غذائی برایش نمانده باشد گفت که برای شستن ظرفها آمده. کاری که حتی زمان دانشجوئی اش هم نمی کرد! جواد هم که شاعر است و اهل ادب و استاد دانشگاه. حال می دهد تنها گیرش بیاوری و بکشانی اش به شعر خواندن. گوش مفت می خواهد تا از عروض و قافیه برایت بگوید و از خاطرات ادیبانه اش! بسیار به شفیعی کدکنی ارادتمند است و حتما از او هم سخنی خواهد گفت. چند کتاب هم چاپ کرده.
تعدادی هم نتوانسته بودند خودشان را برسانند ولی یادشان با ما بود. دو عباس، دو رضا دو محمود، حمید و دو حمید دیگر. چند حسن، غلامحسین، تقی و خیلی های دیگر. جای همه شان خالی بود.
چند نفر هم مهمان VIP داشتیم. پیر مردهائی که همه ما به آنها احترام بسیاری می گذاریم و آنها هم در تمام این سالها به ما محبت فراوانی کرده اند و همچنان هم سایه مهرشان را بر سرمان نگه داشته اند. همینکه در این روز سرد این همه راه را آمده بودند تا در کنارمان باشند نشان از استمرار جوشش این چشمه مهر داشت. لحظاتی هم در کنار آنها نشستم.
روز خوبی بود. پائیز، آسمان آبی، خورشید، دوستان قدیمی و خاطرات شیرین زیادی که پس از چندین سال یاد آوری می شدند و عطر لبخندی که در تمام روز فضا را پر کرده بود و هنوز هم در تنم نشسته است.
دوستتان دارم ای شما همه یاران خوب.
پايان يك ماه عبادت خالص شبانه روزي. همه روز روزه بودن، همه شب نماز خواندن و عبوديت خداوندي. ارتباط رفتاري انسان با خدا. چرا ارتباط رفتاري؟ چون ارتباط تكويني انسان با خدا هميشگي است و ذاتي و "هو اقرب اليكم من حبل الوريد". او از رگ گردن هم به ما نزديكتر است. يعني خود ماست. به قول بايزيد بسطامي: "ليس في جبتي غير الله"، بدين معنا كه: بجز خداوند درون جامه من نيست!
و اين عبادت رفتاري هم شايد منحصر به همين اعمال نبوده و هركس به زبان خود او را می خواند. بر بالاي جبل الرحمه،

ايستاده بر سنگلاخ هاي جبل النور،

و يا زانو زده در يك معبد.

...و
هركس به زباني سخن حمد تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه
...
مقصود توئي كعبه و بتخانه بهانه
عيدتان مبارك
همه او را آقا صدا می زدند و ما آقاجان. سید بود. در ایام نوروز اقوامی به دیدن ما می آمدند که هنوز هم من نسبت فامیلی آنها را با خودمان دقیقا نمی دانم. بزرگ خاندان بود و همه وظیفه خود می دانستند که صبح اول عید به دیدار او بیایند. او هم محبت و بزرگواریش را در یک اسکناس نو می پیچید و به آنها هدیه می داد. در عید غدیر، سکه، آن اوایل ۲ریالی و این اواخر ۲۵۰ ریالی، همین. عده ای را می شناسم که هنوز آن اسکناس ها و سکه ها را نگه داشته اند. می گویند برکت خانه شان است.
صدایش گرم بود و نگاهش پر مهر و دستانش همیشه برای کمک به دیگران آماده. همه او را پناه خود می دانستند و مشکلاتشان را به او می گفتند. او هم می شنید و هم بر می خاست و در به در به دنبال حل آنها، تا اینکه به نتیجه می رساند. برای کمک به دیگران به کسانی مراجعه می کرد که اگر برای خودش بود سراغشان را هم نمی گرفت. همه او را دوست می داشتند.
بسیار مهمان نواز بود و هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. به یاد ندارم پس اندازی داشته باشد. هر چه داشت با همه قسمت می کرد. نیازمندان بسیاری را به خانه می آورد و از آنها پذیرائی می کرد و گاه شب آنها را در خانه می خواباند. مهمان های سرزده بسیاری با خودش به خانه می آورد و گاه که مادر و خواهرانم از اینکه غذای آماده ای برای این مهمانها نبود گله می کردند - معمولا هم نمی کردند- می گفت نان خالی و آب سرد که هست. همین هم کافیست. خود و مهمانش غذای ساده ای می خوردند و بعد می نشستند به خوش و بش. مهر و نشاط زینت محفلشان بود.
مرا حکیمانه نصیحت می کرد و کلام همیشگی اش توصیه به صداقت و پرهیز از دوروئی و ریا بود. علم و عالم را دوست می داشت و همه را به فراگیری دانش سفارش می کرد و مرا با وسواس و تاکید بيشتري. کلام هایش را با همان لحن برخاسته از عشق و ایمان هنوز به خاطر دارم و چون گنجینه ای در نهادم محفوظند. دوستان فرهیخته بسیاری هم داشت که با آنها معاشرت می کرد و گرامیشان می داشت.
و امروز (چهارم آبان) سه سال است که او دیگر نیست. و من فقط خاطره آن همه مهر و صفا و صداقتش را در آغوش کشیده ام و جز اشک و سوز و آه هیچ ندارم برای گرامیداشت یاد عزیزش. کاش هنوز می توانستم نصیحت هایش را بشنوم که سخت بدانها محتاجم. کاش می توانستم دست های پینه بسته و عطوفش را در دستانم بگیرم و بر قلبم بفشارم و مشتاقانه بر آنها بوسه زنم که خود هیچ گاه اجازه بوسیدنشان رابه من نداد. چه می توانم کرد جز مویه و اشکی بر این فراغ. مگر همین نیست رسم زمانه!
...و
عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
آدماش كجان خدا مي دونه
بوته ي ياس باباجون هنوز
گوشه ي باغچه توي گلدون
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش كجاست خدا مي دونه
ميرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه
خودش كجاست خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعد ها چه يادگاري
مي خواد بمونه خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
امروز همراه با دو پسر کوچکم به آهنگی همراه با شعر مذکور گوش می دادیم و با یاد آن پیر پر صفائی که دیگر او را نمی بینیم هر سه گریستیم.