
در همان خانه دانشجوئی نواری از شهرام ناظری به دستم رسیده بود و در یک بعد از ظهر پائیزی دراز کشیده و گوش می دادم. موسیقی دلپذیر و شعری نغز که او با آوازی زیبا می خواند:
دگرباره بشوريدم بدان سانم به جان تو که هر بندي که بربندي بدرانم به جان تو
نخواهم عمرفاني را تويي عمرعزيز من نخواهم جان پرغم را تويي جانم به جان تو
اگر بيتو بر افلاکم چو ابر تيره غمناکم وگر بيتو به گلزارم به زندانم به جان تو
زعشق شمس تبريزي ز بيداري و شبخيزي مثال ذره ای گردان پريشانم به جان تو
... چند روز قبل به آلبوم دیگری از این هنرمند بزرگ گوش می کردم. این شعر را می خواند و باز هم با یک موسیقی و صوت بسیار دلنشین:
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبائی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
هم یاد آن سالهای خوب در دلم زنده شد و هم عمیقا بر دلم نشست محتوای این شعر ناب. نمی دانم از کیست این شعر ولی هر چه هست ضربه ایست مضراب گونه بر ساز وجود که مرتعش می کند تارهای امید و طرب را.
در خبرها خواندم که این هنرمند همین روزها برای اجرا به مراسم اسکار دعوت شده است. این درخشش جهانی بر او مبارک باد.
امروز کوچ سزار مرا از خود رهانیده و جغرافیای وجودم را گم کرده ام. چند بار نشسته و زار زار گریسته ام. آرام هم نشده ام. در سایه روشن اشکهایم سیر می کردم. به سرزمین های دور. جائی متفاوت از "سرزمین های همیشه آبی" او.
سرزمین های سرخ و بعد سرزمین های خاکستری. و در آنجا درنگی. در سرزمین های سرخ دیگر جنب و جوشی نبود. هر چه بود نگاه بود و افسوس. نگاههای منجمدی که قطره های سرخ آنها را تا مرز انتظاری بی انتها همراهی می کرد. آدمهای سرزمین سرخ بهت زده بودند. دستهاشان زیر چانه هایشان قفل بود و چشمه هائی که نجوشیده خشکیده بودند. در همه لبها فریاد هائی خشک شده بود و پاهائی که در رفتن عجله ای نداشتند. بی آنکه کسی راهشان را دنبال کند. سالها بود که گرد و غباری از دور دست ها بر نخاسته بود. می گفتند کاروانهای این سرزمین را راهزنها غارت می کنند. راهزنهائی بی رحم و بی نشان. می گفتند غافله ای اصلا بدین مقصد در کار نبوده. می گفتند راه را گم کرده اند. می گفتند راه را دیگر راهنمائی نیست. خیلی چیزهای دیگر هم می گفتند.
در سرزمین های خاکستری اما غوغائی بود. همه چیز بوی نفت می داد و باران خاکستری می بارید. در آنجا همه چیز خرید و فروش می شد. چقدر بازار پر رونقی بود. دستفروشانی که پروانه خشکیده می فروختند، ویترینهائی که جمجمه حراج می کردند و آدم ها ی دوره گردی که بادکنک سرمایه عظیمی برایشان بود.
سزار یادت به خیر و یاد سرزمین های همیشه آبیت. من باز هم رها خواهم شد و سرزمین های آبی را به جستجو خواهم رفت. می یابمشان روزی. نمی یابم؟
من سزار را می شناسم. از روزهای دور. خیلی دور. روزی که صفیر اولین گلوله خمپاره تار و پودم را لرزاند. او اما ایستاده بود. جنگیدن برای نجنگیدن کار آسانی نبود. متوقف کردن دشمنی که خانه به خانه در شهر های ها پیشروی می کرد فقط یک راه داشت. جنگیدن. و او جنگید. با کمترین سلاح. و بالاخره دشمن را متوقف کرد و بعد هم وادار به عقب نشینی.
روزهای اول سزارهای بیشتری در جبهه بودند. گلوله ها هم بیشتر همان ها را نشانه می رفتند. بسیاری از نسل سزارها خیلی زود یا به خاک افتادند و یا زمین گیر. و جنگ همچنان ادامه یافت بی آنکه دیگر سزاری بر سرنوشتش تاثیری گذارد.
...و امروز همچنان سزارهای زمین گیر بر خاک می افتند بی آنکه کسی از چگونه زمین گیر شدنشان بداند و حتی بی علاقه به دانستن آن. چه می کنیم باقهرمان هایمان؟ و چه خواهد به سرمان آمد روزی که باز به سزارهای قهرمان نیازمان باشد؟
چه مصیبتی است این؟ عده ای از ما چنان ترحم آمیز و سخیف تجلیل می کنیمشان که روح بزرگشان را می گریزانیم و گروهی دیگر عقلشان را عتاب می کنیم که بیهوده جنگیده اند و باعث خرابی و ویرانی!
خدا به دادمان برسد...
هر وقت خواسته ام راجع به مرگ و مصیبت بنویسم دستانم لرزیده اند. مکثی و بعد یا انصراف و یا در صورت ناچاری به کمترین بسنده. اگر بار عاطفی مرگ پدرم بر شانه ام سنگینی نمی کرد در سالروز وفاتش "قصه برگ و باد خزان" را هم نمی نوشتم. وقتی هم نوشتم از اثر غم افزائی آن بر خوانندگانم شرمی پنهان وجودم را می آزرد.
با همه اینها امروز باز هم می خواهم در همین باره بنویسم. می دانم که همه مطبوعات نوشته اند. سایتها و وبلاگ های زیادی نیز. و رسانه های دیگر. من در لحظه شنیدن خبر بر خود لرزیدم. اشکهای همسرم همرا با بغض گوینده تلویزیون بر گونه هایش لغزید و من بغضم را فرو خوردم تا او بیشتر بی تاب نشود.
امروز "محمد رهبر" سرمقاله روزنامه شرق را با تیتر "خسته از سقوط" نوشته بود. خواندم و دور از چشم دیگران گریستم. و واقعا احساس خستگی روحی مفرط از تکرار این همه حادثه جورواجور که با مدیریت صحیح قابل پیشگیریست.
چه می شود کسانی را که جان انسانها چنین کم ارزش است برایشان؟ در شرح ماجرا آمده بود که"خلبان از پرواز خودداری کرده و گفته این هواپیما قادر به پرواز نیست". چه کسی او را سر انجام وادار به پرواز کرده است؟ آیا اینبار هم خلبان مقصر اصلی این سانحه معرفی خواهد شد؟ و بسیار سئوالاتی که نه پاسخی خواهند یافت و متاسفانه نه ما در خاطرمان نگاهشان خواهیم داشت.
من اما یک سئوال خیلی ساده دارم.
مگر نه اینست که صدا وسیما و همه این خبرگزاری ها و روزنامه ها در بندر عباس دفتر نمایندگی و تشکیلات عریض و طویل دارند؟ آیا کادر خبری و عکاس و فیلمبردار موجود در این استان برای انعکاس خبر مانور کفایت نمی کرده است که باید 84 نفر از تهران برای این منظور اعزام می شده اند؟
در این روز های ماتم خیز برای خانواده های مصیبت دیده این سربازان رسانه ای آرزوی صبر می کنم ویاد پر کشیدگان آن پرواز مرگ را گرامی می دارم و با قلبی اندوهناک و خاطری پریشان همچنان نگرانم حوادثی را که باز زخم کهنه غم هایمان را عمیق تر کند.
امروز رفتم جلسه نقد قصه. شاید برخی از دوستانم که این را بفهمند فکر کنند خیلی بیکارم. لا اقل همکارانم چنین خواهند گفت. چون من نه قصه نویسم و نه داستان سرا. شاید تفاوت این دو را هم دقیقا به لحاظ فنی ندانم. اما داستان می خوانم. البته باز هم نه به صورت حرفه ای.
دیروز رفته بودم جمعه بازار کتاب. برایم لذت خاصی دارد چنین جاهائی. دیدن آدمهای این بازار همیشه برایم لذت بخش بوده است. کسانی که با ولع خاصی سرشان را در لابلای جمعیت فرو می برند تا چشمانشان درمیان انبوه کتابهائی که روی هم انباشته شده اند عنوان مورد علاقه شان را بیابد. بعد آن را بردارند و تورق کنند. و اگر توانستند آن را بخرند! گاهی اوقات کسانی را می بینی که در همان سر میز ایستاده و بخش زیادی از کتاب مورد علاقه شان را خوانده اند.
قیمت گرانترین کتابها به ندرت بیش از پنج هزار تومان است و چانه زنی مفصل بر سر همین قیمت های ناچیز. گاه آدم آرزو می کند بتواند همه آن کتابها را بخرد و بین خریداران حریصی که پولشان هرگز کفاف نداده است یک دوره کامل تاریخ تمدن را بخرند تقسیم کند و بعد هم بایستد و صحنه لذت وصال عاشقان اندیشه را به این معشوقه های دانای ساکت تماشا کند.
کنار یکی از میزها چشمم به چند کتاب از نیچه افتاد. به نظرم آمد خواننده قبلی یا حوصله نکرده آنها را کامل بخواند و یا خیلی با احتیاط مطالعه کرده است. تورقی کرده و خریدمشان. دو کتاب از موریس مترلینگ و یک کتاب هم از مرحوم عبدالحسین زرین کوب که تاریخ انتشارش 1356 است و دست آخر هم کتاب کوچکی با عنوان "رمان چیست؟". این کتاب آخری را که خریدم فروشنده اش مرا به جلسه "نقد قصه" دعوت کرد. آدرس گرفتم و امروز رفتم آنجا.
جلسه با تاخیر زیادی رسمیت یافت. در اتاقی کوچک از یک فرهنگ سرا. بی آنکه کسی مرا بشناسد و یا من با فردی آشنا باشم در گوشه ای نشستم و تا آخر جلسه فقط گوش سپردم. یک نفر از همه مسن تر بود. زبانش اما بسیار مغرورانه و طعن آمیز. احتمالا هم خیلی پیش کسوت که کسی طعنه های نیش دارش را پاسخ نمی گفت. فرازهائی از گفته هایش چنین بودند:
- اصلا شما دستور زبان بلدی؟
- عجله نکن! چنان پیاده ات کنیم که حالت جا بیاید.
- قصه باید فروش داسته باشد، ببین "ف ر" تمام بازار را گرفته است!
- اسم استاد دانشگاه را نیاور. فقط مدرک دارند. با سوادها در خانه نشسته و تدریس خصوصی می کنند.
و دو جوان دیگر که اعتماد به نفس بیش از حدشان آنها را تا مرز خود بزرگ بینی و تبختر کشانده بود.
یک نفر قصه اش را خواند. یک صفحه. و بعد سخنان منتقدین. تا آخر جلسه در باره همین یک قصه بحث شد. نکات آموزنده بسیاری در نقدها، ولی فضای جلسه نه صمیمانه و نه ملاطفت آمیز. لا اقل من تصورم این است که چنین جلسه ای باید سرشار از روح لطیف ادبی و غرق در صفای بلورین قصه گونه باشد.
.
قبل از جلسه کتاب "حکمت شادان" " نیچه" را که دیروز خریده بودم می خواندم. چنین نوشته بود:
"من فکر می کنم که هنرمندان غالبا نمی دانند بهترین استعداد آنها در کجاست، زیرا بسیار پر مدعا هستند و مثلا با مشاهده گیاهان سربلند از توجه به گیاهان فروتن غافل می شوند. گیاهان نایابی که در عین زیبائی و تازگی در خاکشان رشد ونمو کرده اند... عشق آنها قرابتی با درک و درایت انها ندارد..."
و من تعجب کرده بودم از گفته نیچه!
ببخشید مرا اگر برداشتم گستاخانه بوده است.
آنقدر دوست داشتنی بود که همه دوستی با او را دوست داشتند و به همین دلیل هم دوستان زیادی داشت. من هم به دلیل دوستی پدرم با پدرش او را می شناختم. ولی هنوز نه آنقدر که دوست من به حساب آید. مشتاقانه به دنبال فرصتی بودم برای ایجاد یک دوستی عمیق.
اول دبیرستان بودم که رابطه نزدیکتری با او پیدا کردم و خوشحال. او را از نزدیک بیشتر می دیدم. همانگونه بود که می پنداشتم. مهربان و از خود گذشته. همیشه دیگران را بر خودش ترجیح می داد و پنهانی به آنها که نیازمند بودند کمک می کرد. بسیار فعال بود و پر انرژی و سبکبال. ویژگی بارزش کار در سکوت بود. بیشتر از همه کار می کرد و کمتر خودش را نشان می داد. بسیاری از کارهای بزرگی که او کرده است هنوز هم کسی نمی داند.
داستانی در باره او می دانم که گوشه ای از شخصیتش را شاید بهتر توصیف کند. یکی از دوستانش که می گفت سعید برایش بسیار عزیز است چنین تعریف می کرد:
"در جبهه جنگ به سختی مجروح شده بودم.مرا بیهوش به اورژانس خط رساندند. از قضا سعید هم برای کاری آنجا بوده. چشمش به پیکر مجروح من می افتد که بیهوش در گوشه ای رها شده ام. به پزشکی در اورژانس مراجعه می کند و احوالم را از او می پرسد. به او می گویند امیدی به نجات من نیست و کاری از دستشان بر نمی آید. شاید هم اولویت با کسانی بوده است که احتمال نجاتشان بیشتر بوده. سعید از این پاسخ سخت می رنجد. او که برای رفع گرفتاری جزئی یک نیازمند خودش را به هر آب و آتشی می زند اکنون دوستی در جلو چشمانش رها شده تا بمیرد. چه باید بکند؟ و چه می تواند کرد؟ پزشک نیست که خودش دست به کار شود. بیمارستان دیگری هم که نیست. بیابان است و شرایط جنگی و همین چند نفر کادر پزشکی، با آن همه مجروح. بی تاب است. به بالای پیکر مجروح من می آید و بر میگردد تا کسی را بیابد برای کمک. شاید آنها هم حق دارند. ولی سعید نمی تواند تحمل کند. به همه مراجعه می کند. هر پرستاری را که می بیند، التماس می کند و حتی اشک می ریزد، تا بالاخره موفق می شود پیکر مجروح و بیهوش مرا برای معالجه به دست جراح بسپارد.
عمل جراحی موفقیت آمیز است و من چشمانم را که باز می کنم سعید را بالای سرم میبینم. لبخند می زند و سخنی از سر مهر با من می گوید. با همه دردی که سرتاسر وجودم را فرا گرفته و نفسم به شماره افتاده است، لبخندش را با لبخندی جواب می گویم . از اینکه او در کنارم ایستاده احساس آرامش می کنم، اما نمی دانم که همین نفس های کوتاه و سختی هم که فقط کمترین رمق زندگی را برایم باقی گذاشته اند حاصل تلاش اوست. او که تا لحظاتی پیش می گریسته، اکنون می خندد. جانی را نجات بخشیده و دوستی را در آغوش کشیده است.
دیدار ما طولانی نیست و آمبولانسی مرا به سرعت از او دور می کند و به یک مرکز پزشکی دیگر دورتر از خط مقدم می برد. نمی دانم طی این مسیر چقدر طول کشیده و چه مدت است که در آنجا روی تخت خوابیده ام. دوباره که به هوش می آیم باز سعید را بالای سرم می بینم. تشنگی شدیدی آزارم می دهد. طلب آب می کنم. می گویند آب برایم مضر است. طاقتم از تشنگی طاق است واز عطش می نالم. سعید هنوز آنجاست. بر می خیزد و می رود و لحظه ای بعد ظرف کوچکی آب می آورد و یک دستمال و لبانم را با آن خیس می کند. گویا این کار عطش مرا بیشتر می کند. به او التماس می کنم وباز هم از تشنگی شدید می نالم. دوباره می رود و با پزشک مشورت می کند. با لبخند بر می گردد و فقط دو بار با قاشق آب در دهانم می ریزد. با ولع تمام آن را می نوشم. و احساس بسیار لذت بخشی وجودم را پر می کند. اکنون پس از سالها هنوز گوارائی آن آب در وجودم نشسته ولذت نوازش دستان آن ساقی مهربان همچنان بر پیشانیم باقیست. تا بهبودی کامل من چندین بیمارستان دیگر را هم تجربه کردم و سعید همچنان مراقب من بود.
از آن روز سالها گذشت و جنگ هم تمام شد. من اوقات بسیاری را با سعید گذراندم وهنوز نمی دانستم او چه کمکی به من کرده است. روزی یکی از دوستان مشترکمان که در جریان آن ماجرا بود، داستان آن روز را برایم گفت و بسیار تاکید کرد که سعید مایل نیست من از این ماجرا با خبر شوم. من هم قول دادم با همه خدمت بزرگی که به من کرده و جانم را مدیون زحماتش هستم از اظهار صریح آن با سعید خود داری کنم و دنیای نیکو کاری در تنهائی و گمنامی خالصانه اش را بر نیاشوبم. و تا کنون من و سعید هنوز در این باره با هم حرفی نزده ایم!"
این داستان شخصیت ویژه سعید را که همواره برایم تحسین برانگیز بوده است جلوه دیگری می دهد. او خود بعدها در عملیات دیگری از ناحیه نخاع مجروح شد و پاهای استوارش از حرکت باز ایستادند. اما روح بزرگش همچنان استوار است و هیچ خللی در آن ایجاد نشده. آسیب نخاعش فقط بر چرخش نشانده ولی چرخشی در منش و رفتارهای انسان دوستانه اش بوجود نیاورده. من کسی را نمی شناسم که بی تابی او را به هنگام درد دیده باشد. در اوج درد های طاقت فرسا هم لبخند بر لبانش بود و هنوز هم هست. هنوز هم نیازمندان زیادی هستند که ملجا و پناهشان سعید است و کسی هم با خبر نیست.
توضیح: من البته به دلایلی اجازه یافتم که در این باره بنویسم