
مطلب زیر را قبل از عاشورا پست کرده بودم ولی به دلیل اولویت موضوع عاشورا آن را حذف کردم
موسیقی گوش می دادیم همراه با آواز و در شعر آن از لیلی و مجنون سخن رفته بود. کسی از حضار سوالی در باره لیلی مطرح کرد و بدین ترتیب پس از سالها به سراغ خمسه نظامی رفتم و داستان جذاب لیلی و مجنون. ترجیح دادم از اول دوباره بخوانمش.
حدیث عشق سوزناکیست. مجنون بیابانگرد نا امید از وصال را سردار قدرتمندی به نام "نوفل" ملاقات کرده و بر حال نزارش دل سوخته و عزم یاریش می کند. و بالاخره به خواهش مجنون به قبیله لیلی لشکر کشیده و دو جنگ خونین به راه می افتد، چنان سخت که نظامی چنینش می سراید:
قلب دو سپه به هم بر افتاد هر تیغ که رفت بر سر افتاد
دل مانده شد از جگر دریدن شمشیر خجل ز سر بریدن
و بالاخره پدر لیلی را به بند می کشند. اما پدر لیلی "نوفل" را قانع می کند که دخترش را به قصد مجنون از او نگیرد و نمی گیرد و می رود و مجنون دلگیر و مایوس به قهر سر به صحرا. در صحرا همین مجنون عاشقی که برای رسیدن به معشوقه اش از کشته پشته ساخته، دلش به حال سه آهو و یک گوزن گرفتار در دام صیاد می سوزد:
مجنون چو رسید پیش صیاد بگشاد زبان چو نیش فصاد
کای چون سگ ظالمان زبونگیر دام از سر عاجزان برون گیر
گر ترسی از آه دردمندان بر کن زچنین شکار دندان
و رهائیشان می بخشد به بهای ابزار و اسبابی که همراه دارد.
شگفت زده شدم از نظامی و از خودمان که چنین تناقض های رفتاری آشکاری حتی در اسطوره هایمان نهفته است. با یکی از دوستان ادیبم مشورت کردم. گفت نظامی بیشتر به زیبائی و گیرائی داستانش نظر داشته است تا منطق آن. شاید بتوان چنین توجیهی را پذیرفت ولی اینکه نماد عشق در فرهنگ ما چنین باشد؟ نمی دانم!
توضیح: به هیچ وجه قصد افشاگری "نیمه پنهان" مجنون را نداشتم :)
و یک عکس:

|
|
"نمی دونم "حال" را در عکاسی هم میشه مثل بعضی هنرهای دیگه تعریف کرد یا نه. اما ... حس می کنم این عکس "حال" دارد."
"جویبار" همیشه به من لطف داشته و نگاه عمیقش را با لطف بسیارش در آمیخته و نثار مطالب و عکس هایم می کند. از او ممنونم و از همه شما که با لطف و مهر همراهانی دوست داشتنی هستید در این شاهراه مجازی. جمله بالا را در آخرین نظرش بر روی پست قبلی ام در توصیف عکسی نوشته است و بهانه ای برای من که در این باره بنویسم.
عکاسی ثبت لحظه است و ایستا سازی پویاترین پدیده هستی ، یعنی زمان. به نظر من راز آمیزترین پدیده هستی زمان است. این رودخانه عظیم تمام هستی را در خود غرق کرده و به سوئی می برد. همین پدیده دائما جهان را جهانی دیگر می کند و ما را مائی دیگر و دائما در حال نو شدن.
هر نفس نو ميشود دنيا و ما بيخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوي نو نو ميرسد مستمري مينمايد در جسد
زمان همه حالات ما را رقم می زند، پرورش می دهد و سپس نابود می کند و ما در بسترش منتظر رقم خوردن، امیدوار به پرورش یافتن و نگران از نابود شدن هستیم. انتظار و امید ما را به پیش می برند. و ما همواره به دنبال چاره ای برای نابود شدنیم. عکس یکی از چاره های انسان در این باره است. پس هر عکس اقلا یک "حال" دارد و آن هم تامین مجازی حس جاودانه خواهی انسان. و عکس هائی که نگاه عکاس را را از زاویه ای معنی دار به نمایش می گذارند قابهائی هستند از پاره های پر شکوهی از زمان که بی وقفه در گذرند و نابود کننده و در عین حال پدیدار ساز !
...و یک عکس دیگر:
