تبليغاتX
یک حرف از هزاران
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384
مجنون

مطلب زیر را قبل از عاشورا پست کرده بودم ولی به دلیل اولویت موضوع عاشورا آن را حذف کردم

 

موسیقی گوش می دادیم همراه با آواز و در شعر آن از لیلی و مجنون  سخن رفته بود. کسی از حضار سوالی در باره لیلی مطرح کرد و بدین ترتیب پس از سالها به سراغ خمسه نظامی رفتم و داستان جذاب لیلی و مجنون. ترجیح دادم از اول دوباره بخوانمش.

 

حدیث عشق سوزناکیست. مجنون بیابانگرد نا امید از وصال را سردار قدرتمندی به نام "نوفل" ملاقات کرده و بر حال نزارش دل سوخته و عزم یاریش می کند. و بالاخره به خواهش مجنون به قبیله لیلی لشکر کشیده و دو جنگ خونین به راه می افتد، چنان سخت که نظامی چنینش می سراید:

 

قلب دو سپه به هم بر افتاد                 هر تیغ که رفت بر سر افتاد

دل مانده شد از جگر دریدن                 شمشیر خجل ز سر بریدن

 

و بالاخره پدر لیلی را به بند می کشند. اما پدر لیلی "نوفل" را قانع می کند که دخترش را به قصد مجنون از او نگیرد و نمی گیرد و می رود و مجنون دلگیر و مایوس به قهر سر به صحرا. در صحرا همین مجنون عاشقی که برای رسیدن به معشوقه اش از کشته پشته ساخته، دلش به حال سه آهو و یک گوزن گرفتار در دام صیاد می سوزد:

 

مجنون چو رسید پیش صیاد                   بگشاد زبان چو نیش فصاد

کای چون سگ ظالمان زبونگیر               دام از سر عاجزان برون گیر

گر ترسی از آه دردمندان                        بر کن زچنین شکار دندان

 

 و رهائیشان می بخشد به بهای ابزار و اسبابی که همراه دارد.

 

شگفت زده شدم از نظامی و از خودمان که چنین تناقض های رفتاری آشکاری حتی در اسطوره هایمان نهفته است. با یکی از دوستان ادیبم مشورت کردم. گفت نظامی بیشتر به زیبائی و گیرائی داستانش نظر داشته است تا منطق آن. شاید بتوان چنین توجیهی را پذیرفت ولی اینکه نماد عشق در فرهنگ ما چنین باشد؟ نمی دانم!

 -----------------------------------------

توضیح: به هیچ وجه قصد افشاگری "نیمه پنهان" مجنون را نداشتم :)

 

و یک عکس:

 

پرواز

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه چهاردهم بهمن 1384
عاشورا در مثنوى
 
در این فکر بودم که به مناسبت ایام عاشورا مطلبی بنویسم. متن زیر از آقای "صالح نجفى" در "روزنامه شرق" پنجشنبه ۱۳ بهمن منتشر شده بود. اشاراتی بس قابل تامل در آن نهفته دیدم و سخن چندانی بیشتر نماند که در این باره  بنویسم.  پس مطلبی را هم که دیشب در باره مجنون پست کرده بودم موقتا بایگانی کردم  تا در فرصتی دیگر آن را مجددا پست کنم.
 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پس عزا بر خود كنيد  اى خفتگان
 
 
 مولوى شيعه نبود ولى همچون هر مسلمان پاك دين و روشن بينى به امام حسين عشق مى ورزيد، و يارانش را عزيز مى داشت. "بلاجويان دشت كربلايى" را "شهيدان خدايى" مى دانست و ايشان را "سبك روحان عاشق" مى خواند. حسين و يارانش را «در زندان شكسته» و «از جان و جا رهيده» مى شمرد و از آنان به "شاهان آسمانى" تعبير مى كرد.
 
در مثنوى عظيم او (كه بيش از ۲۶ هزار بيت است) تنها يك جا به مناسبت به واقعه عاشورا اشاره رفته است، البته نه به خود واقعه بلكه به احوال كسانى كه هر سال در روز عاشورا به ياد كربلا بر سر و سينه مى زنند. مولوى در اين اشارت به كسانى نظر ندارد كه از روى معرفت و محبت عميق ياد و نام حسين و عاشوراييان را بزرگ مى  دارند، حكايت او ناظر به حال آنانى است كه در روال عادى زندگى كارى با حسين و سلوك حسينى ندارند و تنها به ايام محرم كه مى رسند همرنگ جماعت مى شوند و به عزادارى مى پردازند. حال عزاداران بى معرفت از ديد مولوى به حال غافلانى مى ماند كه تمام عمر را ضايع مى كنند و لحظه مرگ كه مى رسد به صرافت توبه و استغفار مى افتند، از نظر مولوى آدمى همان گونه مى ميرد كه زيسته: عزادارى براى حسين و شهيدان كربلا ربطى به حسينى بودن و كربلايى زيستن ندارد.
 
حكايت مولوى بدين قرار است كه روزى شاعرى غريب و ناآشنا به مناسك و مراسم شيعيان در ايام محرم به دروازه شهر انطاكيه (واقع در تركيه امروزى) مى رسد و در كمال شگفتى جماعتى شيعه از اهل حلب (مركز تجارى و صنعتى شام) را مى بيند كه تا ديروقت در ماتم خاندان مظلوم حسين ناله و نوحه و شيون مى كنند و ظلم ها و محنت هايى را كه از يزيد و شمر بر حسين و ياران و خاندانش رفت شماره مى كنند و چندان فغان مى كنند كه نعره هاى شان سرتاسر دشت را پر مى كند. شاعر كه از حيرت انگشت به دهان مانده از رفتن به داخل شهر منصرف مى شود و از احوال غريب عزاداران مى پرسد: «اين غم و عزا چيست و از بهر كيست؟ بر كدام بزرگمرد مى گرييد؟ نامش را، القاب و صفات نيكويش را بر من بازگوييد تا با قوه شاعرى خويش شعرى در رثاى او بسرايم و از قبلش پولى از شما بستانم كه مسافرى غريب ام.» فردى از اهالى حلب زبان به ملامت مى گشايد كه «معلوم است شيعه نيستى و الفتى با خاندان و اهل بيت رسول خدا ندارى. چطور نمى دانى كه روز عاشورا عزا و ماتم «جانى»  است كه از كل مردمان يك دوران برتر است. اين ماتم در نزد مومنان به هيچ روى كوچك نيست _ همان گونه كه دين محمد پيش دين باوران ارج بسيار دارد، حسين نيز براى شيعيان بالاترين ارج ها را دارد:
 
« پيش مومن، ماتم آن پاك روح            شهره تر باشد ز صد طوفان نوح »
 
شاعر به زبانى طنزآلود پاسخ مى  گويد كه «من عظمت اين رويداد را تصديق مى كنم ولى انصاف دهيد، الان كه عصر يزيد نيست، چنان مى نمايد كه خبر واقعه خيلى دير به شمار رسيده است! چنان مى نمايد كه تا اين دم همه خواب بوده ايد و يكهو از خواب پريده و جامه از ماتم دريده ايد.» بارى، شاعر حكايت مولانا از عظمت واقعه آگاه است ليكن در احوال عزاداران قسمى بى معرفتى و غفلت مى بيند كه بر پايه آن جماعت عزاداران اهل حلب را كوران و كران مى خواند:
 
« پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان            زان كه بد مرگى ست اين خواب گران »

مولانا قصه شاعر و رويارويى او با شيعيان حلب را زمينه اى براى بحث در غفلت از سير روح مى  سازد _ هراس از مرگ جسمانى نتيجه غفلت از همين سير است. نكته اى كه شاعر در پرده به شيعيان نوحه خوان گوشزد مى كند، تاملى است در صورت و معناى عزادارى: ما خفتگان و غافلان بايد بر خويش نوحه كنيم و از بابت بدترين شكل مرگ كه گرفتارش بوده ايم عزادارى كنيم. داستان حسين و شهادت جانسوز او در كربلا به گمان مولانا در اين بيان خلاصه مى شود كه «روح سلطانى ز زندانى بجست»؛ اين رهايى عين شادمانى و شادكامى است، گريستن به حال كه اينگونه عاشقانه زنجيرها را گسسته اند چه معنايى مى توان داشت؟ جامه دريدن و افسوس خوردن برازنده كسانى است كه غافل اند و اسير؛ مولوى خطاب به خواننده مثنوى با لحنى عتاب آلود چنين مى  گويد:
 
«بر دل و دين خرابت نوحه كن              كه نمى بيند جز اين خاك كهن»
 
نوحه به حال كسانى بايد كرد كه جز «وضع موجود» و «سامان   هاى ظالمانه» آن _ همان كه به لسان مثنوى «خاك كهن»  ترجمه مى شود _ چيزى نمى بينند: عاشورا فريادى است كه روح تك تك ما را به مقاومت در برابر ظلم مى خواند و عزادارى از بهر حال خراب ما خفتگانى است كه به خواب گران خويش خو كرده ايم _ واقعه عاشورا از ديد مولوى فى نفسه رخدادى طربناك و شادى آفرين است اما در نسبت با ما هشدارى است كه چه بسا يادمان مى آورد كه ما نه زندگى كه مردگى مى كنيم و از همين روى است كه در عاشورا بايد برخود عزا كنيم كه خفته ايم و در بند نه بر حسين و يارانش كه بيدارند و از بندر رسته.
+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه هفتم بهمن 1384
زمان

"نمی دونم "حال" را در عکاسی هم میشه مثل بعضی هنرهای دیگه تعریف کرد یا نه. اما ... حس می کنم این عکس "حال" دارد."

"جویبار" همیشه به من لطف داشته و نگاه عمیقش را با لطف بسیارش در آمیخته و نثار مطالب و عکس هایم می کند. از او ممنونم و از همه شما که با لطف و مهر همراهانی دوست داشتنی هستید در این شاهراه مجازی.  جمله بالا را در آخرین نظرش بر روی پست قبلی ام در توصیف عکسی نوشته است و بهانه ای برای من که در این باره بنویسم.

عکاسی ثبت لحظه است و ایستا سازی پویاترین پدیده هستی ، یعنی زمان. به نظر من راز آمیزترین پدیده هستی زمان است. این رودخانه عظیم تمام هستی را در خود غرق کرده و به سوئی می برد. همین پدیده دائما جهان را جهانی دیگر می کند و ما را مائی دیگر و دائما در حال نو شدن.

هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما                   بي‌خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوي نو نو مي‌رسد             مستمري مي‌نمايد در جسد

زمان همه حالات ما را رقم می زند، پرورش می دهد و سپس نابود می کند و ما در بسترش منتظر رقم خوردن، امیدوار به پرورش یافتن و نگران از نابود شدن هستیم. انتظار و امید ما را به پیش می برند. و ما همواره به دنبال چاره ای برای نابود شدنیم. عکس یکی از چاره های انسان در این باره است. پس هر عکس اقلا یک "حال" دارد و آن هم تامین مجازی حس جاودانه خواهی انسان. و عکس هائی که نگاه عکاس را را از زاویه ای معنی دار به نمایش می گذارند قابهائی هستند از پاره های پر شکوهی از زمان که بی وقفه در گذرند و نابود کننده و در عین حال پدیدار ساز ! 

...و یک عکس دیگر:

تلاش

+ نوشته ای دیگر از حسین