تبليغاتX
یک حرف از هزاران
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
...نک نو بهار آمد

خواستم از بهار بنویسم.

از رویش بهار،

از جاری "جویبار

از "ابر شهر" مهر و

از نوری که بر دوش "سایه پائیزی" می ریزد.

از سبزه هائی که بر کناره "جاده خاکی" می رویند،

از آفتابی که "صبح روز بعد" مژده اش را نجوا می کند و "یکی مثل من" می گوید که "جور دیگر باید دید". از لحظه ای که "یک پیرو از جنس احساس" زمستان را بدرقه می کند تا در هر جا که "هوا برف است" رودهائی زلال جاری شوند و بر کناره آنها "حرفهائی که نمی توان رو در رو زد" را همگان در سبزترین دره ها جار زنند و پژواک آن را از صخره هائی که "پیامبر" بر فراز آنها ایستاده به جلگه های دوری رسانند که "گلنسا" دامن از گل هایش پر می کند برای هدیه به همه نشستگان در "هجر گل".

 

خواستم چنان از بهار گویم که شایسته باشد همه اینها را

و همه یارانی بی نظیر را

نظیر:

عباس، مجید، محمود، حمید، حسن، حسین، احسان، پرنیان، خزر، ستایش، زبان مادری، وحید، محمد، ناهید، نرگس، سعید، مهاجر دلتنگ، مرداب سبز  ، مسافر کویر و "هیچکس" و ...

...و خیلی های دیگر که خوان مهرشان همیشه گسترده است و قلم مصفاشان بهار افشان.

 

نتوانستم چیزی نوشت در خور این همه. پس دست بردم و از دیوان شعر بزرگان بهار ساز فرهنگ ایران زمین مدد جستم. همه را زیبا یافتم و افسون شدم در گلستانی مملو از واژهائی رقصنده و پر خنده. مبهوت و متحیر ماندم کدامین گل برچینم و کدامین غنچه بر بویم. مست از رایحه بهاری در میانه این همه ذوق و شور و عرفان ماندم و بوئیدم و بالیدم و محضوض از همه آنها بهار را جشنی گرفتم به ابیاتی فراوان از بهار. بی هیچ ترجیحی و فقط از سر ارادتی که به مولوی بود گلچین بهاری شعری را از او برگزیدم.

 

نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمي                     چون يار من شيرين دمي چون لعل او حلواگري

هر دم به من گويد رخش داري چو من زيبارخي             هر دم بدو گويد دلم داري چو بنده چاکري

آمد بهار اي دوستان خيزيد سوي بوستان                     اما بهار من تويي من ننگرم در ديگري 

اشکوفه‌ها و ميوه‌ها دارند غنج و شيوه‌ها                     ما در گلستان رخت روييده چون نيلوفري

آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان                تا باغ يابد زينتي تا مرغ يابد شهپري

آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو                آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندري

مست و خرامان مي‌رود در دل خيال يار من                   ماهي شريفي بي‌حدي شاهي کريمي بافري

 

...و ای همه شمایان، دوستان حقیقی این حلقه مجازی! سال نوتان سرتاسر بهاری باد و نوروزتان مبارک و سرشار از شادابی و شور.

 

هفت سین

 

هفت سین

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه نوزدهم اسفند 1384
خانه تکانی بهارانه
نوروز دیگری در راه است و به رسم دیرین همه در کار خانه تکانی. غبار از خانه می زدائیم و غبار دل نیز برمی شوئیم. بهار در راه است همراه با گل وسبزه و نور و باران و رنگین کمان و رود و چشمه و بلبلان و قمریان و ...

همه دست افشان غزل نوروز را آغاز کرده ایم تا بهاری گرم را در دل سرد زمستان بنشانیم.

مگر زمستان چقدر می پاید؟

مگر سرمای یخها در برابر نور، آب را نمی گریند؟

مگر شبهای سرد از پیش خورشید نمی گریزند تا پرچم فلق بر بام آبی افق به رقص آید؟

آری، بهار در نقطه تعادل زمین برمی خیزد تا نور تمام کره خاکی را در برگیرد و زمستان را بگوید که هرگز شب های طولانی اش روز را برای همیشه محو نمی توانند کرد.

آری بهار می رسد،

بهار می رسد،

 باید برخاست و تکان خورد،

 و تکان داد،

هم خانه گل را،

و هم خانه دل را

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه دهم اسفند 1384
دستان مهر

 مهر مادر بزرگ

 

اتل متل توتوله...

برو جلو مهدیه. انگشت اشاره ات را بر این دستان مهر بنشان و بازی را دوباره شروع کن. از اول.

 

کاش می دانستی این دستان مهر چقدر با ارزشند.

کاش آن نور محبت را که از این چشمها بر تو تابانده می شود می فهمیدی.

کاش در برابر این خرمن عاطفه چنین با ناز کنار نمی نشستی.

کاش می دانستی آن دستانی که چنان متواضعانه در برابر تو بر زمین نهاده شده اند بسیار نایابند.

کاش می دانستی که از این دستان بی توقع پر عشق در زندگیت چندان زیاد به سویت دراز نخواهند شد.

 

اگر می دانستی که این زانوهای محبت چه گنجینه نایابی در زندگانی توست اینچنین با آن فاصله نمی گرفتی.

 

برو جلو،

برو مهدیه.

برو و تا دیر نشده آن گل های لبخند را از آن لبهای بی ادعا بر چین.

برو و در حرارت دیرینه این عشق مادرانه خودت را ذوب کن. این کانون های گرم را در جای جای زندگی چندان نخواهی یافت.

برو و بر آن زانوان ستبر بنشین و بگذار امواج این پاکترین عشق روی زمین تو را در بر گیرند.

برو مهدیه،

برو و این روزها را غنیمت بشمار.

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه دوم اسفند 1384
سفری کوتاه و...
در فرودگاه حسن را دیدم. حتی یک کیف دستی هم نداشت. سبکبار و سبکبال. دوستی است قدیمی. موقر و آرام. عصبانیتش را بعید می دانم کسی دیده باشد و در عین حال عمیق است و فکور. بی ادعا کارهای بزرگی را بر عهده می گیرد و سراغ کارهائی هم که به انجامشان اعتقادی ندارد نمی رود. مدیر قابلی است و اخیرا شرکتی تاسیس کرده تا بخت خودش را در بخش خصوصی بیازماید. در طول پرواز از هر دری سخنی رفت. البته این ویژگی مشترک ما دو نفر است که هر موضوعی پیش آید حرفی برای گفتن در آن باره داریم و به اصطلاح: کم نمی آوریم.

تعارف کرد شب مهمانش باشم. گفتم از قبل برنامه ام تنظیم شده و یکی دیگر از دوستانم در فرودگاه تهران به استقبالم می آید و شب مهمان او هستم. برای فردا ناهار هم مهمان دوست دیگری بودم که دوست حسن هم هست. حسن تلفنی از او خواست که برنامه اش را تغییر داده و به همراه من مهمان او باشیم و همین شد. خدا حافظی کردم و با بهروز که با لطف بسیار در فرودگاه به استقبالم آمده بود راهی منزلش شدیم. این بهروز هم از آن آدمهای استثنائی است. به نظر من که "بیش فعال" است! علاوه بر این من به او لقب "مهمان کش" هم داده ام. خدا نکند به دامش بیفتی. ۱۰ روز هم که بمانی هنوز بدهکاری و او ناراضی و دست آخر هم می گوید:"پس دیگه گله نکنی که چرا خونه تون نمیام!". در پذیرائی هم سنگ تمام می گذارد، در حد رو کم کنی! شب های زیادی را یا او مهمان من بوده و یا من مهمان او (بیشتر البته من مهمان او) و هیچ شبی ما از ۲ یا ۳ بعد از نیمه شب زودتر نخوابیده ایم. هنوز هم حرفهای ناگفته بسیاری داریم!!!

 روز بعد به محمود زنگ زدم حالش را بپرسم. نویسنده است و یک موسسه فرهنگی-هنری خصوصی دارد. از همان دوران نوجوانی استعداد نویسندگی و روابط عمومی اش زبانزد بود. پسر گرم و با محبتی است. اگر چه مشغله اش خیلی زیاد است ولی به هر حال گاه که حوصله اش از همه چیز سر رفته باشد، همانطور که روی کاناپه با کت و شلوارش دراز کشیده! دستی به موبایلش می برد و اسمت را در لیست شماره های بیشمارش پیدا کرده و زنگی می زند و حال واحوالی و تجدید دوستی هائی که سالهاست در گذر زمان پرداخته، صیقل یافته و مستحکم شده اند. لحن و صدای مهربانی هم دارد و دوست داشتنی. تعارف کرد ناهار مهمانش باشم و گفتم که مهمان حسن هستم همراه با حسین و  حمید و دعوتش کردم که بیاید و پذیرفت.

محمد زنگ زد و احوالپرسی. این مرد هم از آن دوستان خوب قدیمی است. سالها در خارج از کشور زندگی کرده و مرد جهان دیده ایست. لیسانس فلسفه است و صاحب نظر در مسائل انتشارات و البته خیلی چیزهای دیگر. در مسائل سیاسی کارشناس است ولی هیچ وقت به طور جدی قاطی سیاست نشده. فهمید تهران هستم اصرار کرد ناهار مهمانش باشم. قرارمان را گفتم و قرار شد که او هم در دفتر شرکت حسن به ما بپیوندد.

ساعتی از ظهر گذشته بود که به ساختمان محل قرارمان رسیدم. همان جلو در محمد و محمود را دیدم و با هم وارد شدیم. شمس هم که دوستی دیرینه ای با حسن دارد و من هم از طریق حسن با او آشنا شده ام آنجاست. حقوقدان زبده و با سابقه ایست و بسیار گرم و صمیمی و مهمتر از همه رک و صریح و در عین حال مهربان و به شدت مبادی اداب. سوابق مدیریتی بسیاری دارد و الان گمان می کنم بیشتر کار تجاری-صنعتی می کند. از هم صحبت شدن با او هیچ وقت سیر نمی شوی.

حسین با حمید وارد می شوند. حمید مثلا مسئول دفتر حسین است. من که تا به حال چنین رابطه رئیس و مرئوسی ندیده ام. این دو نفر در عین داشتن صمیمی ترین رابطه دوستانه، درست مانند یک رئیس و مرئوس واقعی با هم کار می کنند. به قدری ساده رفتارشان بین این دو حالت سویچ می شود که به سختی می توان فهمید که چه موقعی کدام رابطه حکم می کند. هر دوی آنها را سالهاست می شناسمشان. این دو را هم اگر در گروه بهروز "بیش فعال" قرارشان دهم بی راه نرفته ام. بدون شوخی و خنده نمی توانی از آنها جدا شوی.

مجتبی آخرین نفریست که می رسد. او هم یک سر دارد و هزار سودا ولی با اینحال یکی از دغدغه های اصلی اش همین است که از دوستانش سری زده و جمعی را فرا گرد هم اورد. پس چنین فرصت هائی برایش خیلی مغتنم است. حسن می گفت:"من افراد خاصی را برای این مهمانی دعوت نکرده ام. فقط قرارهایم را در این ساعت تنظیم کرده ام!!" من هم البته همین کار را کرده بودم که حسین و محمود و محمد و حمید آنجا بودند! خدا بخیر کرد! اگر دعوت خاصی مد نظر بود معلوم نبود چند نفر جمع می شدند!

به هر حال همه جمع شدند و یک پلو قیمه با ماست و سبزی و آش رشته دور هم خوردیم (جایتان سبز).  ساعاتی پس از این محفل و ناهار کارم در تهران تمام شد و رفتم فرودگاه تا برگردم. در ابتدای راه حدس نمی زدم سفری چنین کوتاه این همه پر بار باشد و بود. به یمن مهر و صمیمیت همه این گروه خوب و دوست داشتنی و مهمان نوازی و پذیرائی گرم حسن.

در ضمن ناهار بچه ها در باره "یک حرف از هزاران" هم سخن گفتند. محمود خیلی علاقه داشت بداند من این همه خواننده پر محبت و خوش فکر را چگونه فراهم کرده ام. پاسخم ساده و آماده. گفتم همانطور که شما را!

+ نوشته ای دیگر از حسین