
روزی که این دریچه را گشودم هرگز نمی دانستم دوستانی در این باغ خواهم یافت که اندیشه تابناکشان هر روز از روزنه این پنجره مرا صدا خواهد زد و روزگارم را سرشار از مهر و لطف و آگاهی خواهد کرد. دوستانی که قبلا هم داشته ام آنها را، ولی هرگز فرصتی چنین نبوده تا در لایه های عمیق فکری و احساسی یکدیگر غور کنیم. و دوستانی که قبلا نداشته ام آنها را و یافته امشان فقط در ضیافت "کلمه". اکنون به همان اندازه برای دوستان قدیمی ام دلتنگ می شوم که برای دوستان "کلمه" ای ام.
در این مدت پرنده احساسم یکبار در دامی هم افتاده و زخمی هم برداشته ولی به مدد همین دوستان گروه "کلمه" باز رهیده و التیام یافته است. اگر چه جایش باقیست و یادگار خاطره ای تلخ. بالاخره پنجره که باز است، رو به باغ هم که باز باشد "باز" ی با آن بازی خواهد کرد و این خاصیت در معرض بودن است.
روزی به یکی از دوستانم می گفتم: از وقتی وبلاگ می نویسم احساس می کنم بیشتر با خودم و اندیشه هایم کلنجار می روم. نوشتن مرا بیشتر به لایه های درونی و گوشه های ناپیدای احساس و اندیشه هایم آشنا می کند. نوشتن در باره موضوعات مختلف و تبادل احساس و افکار با یارانی هم اندیش و هم احساس چنان نغبی به درونم ایجاد میکند که گاه ناباورانه به آنچه خود در درون خودم یافته ام می نگرم و درنگ می کنم. گاهی از نوشتن چنان تاثیر پذیرفته ام که گریسته ام، گاهی لرزیده ام و گاهی هم مشعوف و مسرور و سرشار از سرخوشی. گاه با برخی از دوستانم شفاهی در باره آنچه نوشته ام سخن گفته ام. اما نظرات کتبی ایشان در همان باره برایم بسیار پر تاثیرتر بوده. حتم دارم که برای ایشان هم چنین بوده است.
پژواک نظرات، احساسات و تفکراتم در دوستانی که جز "کلمه" سراغی از آنها ندارم چنان وجودم را وسعت می بخشد که احساس می کنم سالهاست آنها را می شناسم. گاه نظراتشان به قدری به جغرافیای فکری و احساسی ام نزدیکند که تردید می کنم خودم آنها را نوشته ام یا یادگار آنهاست!
پس تا توانم باشد در کنار این پنجره خواهم ماند و از این باغ اندیشه و احساس بهره خواهم برد و بر همه شما درود خواهم فرستاد که اینجائید و خواهمتان خواند و خواهمتان خواست که همچنان بمانید و سبزی بخشید و طراوت به این باغ.
تا باد چنین بادا.

۱. یک بار یک دانشجوی دکترای انگلیسی از اینکه به او گفتم "چارلز چاپلین" و "نرمن ویزدم" را در ایران همگان می شناسند و با آثارشان آشنا هستند سخت متعجب شد!!
۲. یک بار یک منشی که سن و سالی هم از او گذشته بود در حالیکه بیسکویت هائی شبیه بیسکویت های گرجی مینو را به همه تعارف می کرد (روز تولدش بود) به من هم تعارف کرد و در همان حال به صورت جدی پرسید: "حسین در ایران از این نوع بیسکویت یافت می شود؟!" و سوال ناآگاهانه اش مرا وادار کرد تا در باره تمدن ایران و وضع جامعه خودمان برای جمع داد سخن بدهم که البته در آخر او از سوالش عذر خواست.
۳. سال قبل در ایتالیا وقتی به یک هندی، یک آرژانتینی و یک سودانی صفحه وبلاگ و وب شخصی خودم را نشان می دادم از اینکه هیچکدامشان اینگونه موثر از اینترنت استفاده نمی کردند و مرا چنان دیدند سخت متعجب شدند و در باره شرایط ایران در این زمینه پرسیدند.
کاش می توانستیم بهتر و لااقل همانگونه که هستیم خود را به جهانیانی بشناسانیم که در باران تبلیغات مایه گرفته از عملکرد خودمان، تلقی بسیار نادرستی از ملت و میهن ما پیدا کرده اند.
میلاد اسوه پاکی ها و نشانه نیکی ها بر همه نیکان مبارک باد. آیا ما پیروان راستینی برای او که پرچمدار مهر و رسول رحمت بود هستیم؟باشد که باشیم.

روز سیزده بدر این عکس را گرفتم:

و بعد به یاد شعر سهراب:
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
بی هیچ واژه دیگری در این باره.
بهار همه را مهمان اولین شکوفه هایش کرده بود. درختان پیش از آنکه خود را با برگ بیارایند سپیدی شکوفه هایشان را بر دوششان ریخته بودند تا لحظه ای را هم برای بارور شدن از دست ندهند.
باد هم بود با انبوهی از گرده هائی که شکوفه ها آغوششان را برایشان گشوده بودند.
بعد ابری آمد و تندری غرید و برقی درخشید و آنگاه باران همه را خیس خیس کرد.
نزدیک غروب بود که آسمان آبی شد و رنگین کمان همه را در آغوش کشید و جامی از رنگها را به همه نوشاند.
...و من هنوز جامم از همه آن رنگهای ناب پر است.





