
آن دوست دیگرم اما دخترش که در همین سن و سال است می خواسته نقاش ساختمان شود! او گفته بود که اگر این شغل را داشته باشد می تواند هر گل و پرنده ای را که دلش خواست روی دیوار خانه بکشد تا دیوارها دیگر اینقدر بی سلیقه با رنگ های ساده یکنواخت رنگ زده نشوند. او حتی بر سقف خانه هم ستاره هائی خواهد کشید و یک ماه، که شب ها لبخند بزنند و تا آخرین لحظات بیداری او را در رختخوابش سرگرم کنند!
پدر و مادر این دو فرشته کوچولو پزشکند و آرزوهای شغلی این دو فرزند با دنیای بزرگترهایشان چقدر فاصله دارد!
به یاد شاهزاده کوچولو و بره و گل سرخش در سیارکش افتادم.

دوم: چند ماه قبل فردی را ملاقات کردم. از محل تولدم پرسید. گفتم. گفت که خویشان همسرش همشهری منند. نامشان را که گفت برایم آشنا بود. دریافتم که معلم سوم ابتدائی ام خواهر خانم ایشان است. همانجا تلفنش را گرفتم و زنگ زدم. آن طرف خط خانم مسنی جوابم داد. خودم را معرفی کردم نشناخت. نشانی های بیشتر هم سودی نبخشید. مایوس نشدم. از مشخصات خودش بیشتر پرسیدم. فهمیدم کسی را که من سراغ می گرفتم دختر برادر اوست و تلفنش را داد. زنگ زدم. اینبار با همان سلام و احوالپرسی، هم او مرا شناخت و هم من خود را کودکی یافتم که صدای مهربانش گوشم را نوازش می داد. هردو ذوق زده شدیم. حرف های بسیاری برای هم داشتیم. در این همه سال او رنج های بسیار کشیده بود و من هم راه طولانی را پیموده بودم. قرار گذاشتیم یک وقتی همدیگر را ملاقات کنیم. و من هنوز منتظر این دیدارم.
سوم: یک روز رفته بودم استخر برای شنا. در همان فضا مردی درشت قامت از دور مرا دیده بود و به سرعت به طرفم آمد و چاق سلامتی گرم وصمیمی. خم شد دستم را ببوسد. با تعجب دستم را کنار کشیدم و هاج و واج مانده بودم. خودش فهمید که او را نشناخته ام و گفت که چند سال قبل دانشجوی من بوده است. اکنون مهندسی بود و کار و بارش روبراه و راضی. حسی از جنس دیگر و قدرشناسی اش که بی ریا و صمیمانه بود.
دوستتان دارم ای همه معلمین من در همه سالهای دراز دانش آموزی و دانشجوئی ام. روزتان مبارک
