تبليغاتX
یک حرف از هزاران
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
چوپان و نقاش
هفته گذشته با دو نفر از دوستان به همراه خانواده ها رفتیم بیرون از شهر. دوستم می گفت در بین راه دختر شش ساله اش گله گوسفندی را با چوپانش دیده و آرزو کرده بزرگ که شد شغل چوپانی را برگزیند. گفته است:"من می توانم چوپان خوبی باشم. نی لبکی هم خواهم داشت، بر سنگی خواهم نشست و برای گوسفندانم نی خواهم نواخت. اگر هم بره ای از گله جدا شد سگم را خواهم فرستاد تا او را به گله برگرداند." تپه های سرسبز بین راه را هم نشان می کرده تا آن روز گله اش را برای چرا بدانجا ببرد . مزارع سر سبز گندم در نگاهش از همه جاها برای این کار بهتر بوده است! چون به نظرش در آنجا انبوه علف ها برای همه گوسفندها کافی بوده و هیچ گوسفندی گرسنه نمی مانده است!

آن دوست دیگرم اما دخترش که در همین سن و سال است می خواسته نقاش ساختمان شود! او گفته بود که اگر این شغل را داشته باشد می تواند هر گل و پرنده ای را که دلش خواست روی دیوار خانه بکشد تا دیوارها دیگر اینقدر بی سلیقه با رنگ های ساده یکنواخت رنگ زده نشوند. او حتی بر سقف خانه هم ستاره هائی خواهد کشید و یک ماه، که شب ها لبخند بزنند و تا آخرین لحظات بیداری او را در رختخوابش سرگرم کنند!

پدر و مادر این دو فرشته کوچولو پزشکند و آرزوهای شغلی این دو فرزند با دنیای بزرگترهایشان چقدر فاصله دارد!

به یاد شاهزاده کوچولو و بره و گل سرخش در سیارکش افتادم.

جوانه مهر

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
روز معلم
اول: در یک مجلس افطاری رسمی سر میز نشسته بودم. دستی به شانه ام. برگشتم دو نفر از اساتیدم را دیدم که لبخند زنان ایستاده بودند. با احترام و عجله بلند شدم. دست دادیم و روبوسی. گفتند در آن شلوغی مرا دیده اند و آمده اند برای احوالپرسی. در چشمان هردویشان مهر موج می زد و چه صمیمی. هردوی آنها از سخت گیرترین اساتید دانشکده بودند. ولی اینجا در فضای دوستانه تواضع همه وجودشان را فرا گرفته بود. گفتیم و خندیدیم. و من پس از سالها یک درس دیگر هم از آنها گرفتم.

 دوم: چند ماه قبل فردی را ملاقات کردم. از محل تولدم پرسید. گفتم. گفت که خویشان همسرش همشهری منند. نامشان را که گفت برایم آشنا بود. دریافتم که معلم سوم ابتدائی ام خواهر خانم ایشان است. همانجا تلفنش را گرفتم و زنگ زدم. آن طرف خط خانم مسنی جوابم داد. خودم را معرفی کردم نشناخت. نشانی های بیشتر هم سودی نبخشید. مایوس نشدم. از مشخصات خودش بیشتر پرسیدم. فهمیدم کسی را که من سراغ می گرفتم دختر برادر اوست و تلفنش را داد. زنگ زدم. اینبار با همان سلام و احوالپرسی، هم او مرا شناخت و هم من خود را کودکی یافتم که صدای مهربانش گوشم را نوازش می داد. هردو ذوق زده شدیم. حرف های بسیاری برای هم داشتیم. در این همه سال او رنج های بسیار کشیده بود و من هم راه طولانی را پیموده بودم.  قرار گذاشتیم یک وقتی همدیگر را ملاقات کنیم. و من هنوز منتظر این دیدارم.

سوم: یک روز رفته بودم استخر برای شنا. در همان فضا مردی درشت قامت از دور مرا دیده بود و به سرعت به طرفم آمد و چاق سلامتی گرم وصمیمی. خم شد دستم را ببوسد. با تعجب دستم را کنار کشیدم و هاج و واج مانده بودم. خودش فهمید که او را نشناخته ام و گفت که چند سال قبل دانشجوی من بوده است. اکنون مهندسی بود و کار و بارش روبراه و راضی. حسی از جنس دیگر و قدرشناسی اش که بی ریا و صمیمانه بود.

دوستتان دارم ای همه معلمین من در همه سالهای دراز دانش آموزی و دانشجوئی ام. روزتان مبارک

تقدیم به شقایق های همیشه شاداب، معلم های خوبم

+ نوشته ای دیگر از حسین