تبليغاتX
یک حرف از هزاران
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
روزت مبارک!
...

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم

...(سهراب سپهری)

۸ یا ۹ ساله بودم و روزهای پر طراوت کودکی برایم پر طلائلو. پول های توجیبی اندکم را مدتها انباشته بودم و منتظر روز مادر. قلب کوچکم سرشار از مهری بود که باید آن را برایش در یک کادو می پیچیدم. انتظارم به سر رسید و من بی تجربه راهی بازار شدم. روسری! این تنها هدیه ای بود که می شد چیزی را د لابلایش پنهان کرد. من باید مهر و عشقم را پنهان شده به او می بخشیدم. به اولین مغازه روسری فروشی که رسیدم با هیجان رفتم داخل و با لکنت و دستپاچگی در زیر فشار نگاه بی تفاوت مغازه دار منظورم را بیان کردم. پس از وارسی چند نوع رنگ ومدل یک روسری سیاه و سفید را بر گزیدم و تمام اندوخته ام را بابتش پرداختم. قلبم از انجام مهیج ترین کاری که تا کنون کرده بودم سخت می تپید و با عجله راهی خانه شدم. لحظاتی بعد اشکهای مادرم را پنهانی دیدم که با گوشه همان روسری پاک می شد و گلبرگهای مهر من که خیس خیس شده بودند.

...پسرم یازده ساله است. دیروز که به خانه رفتم با هیجان و اضطراب خودش را به من رساند و گفت که پنهانی به مغازه ای رفته و یک انگشتر برای مادرش خریده است. پیدا بود که تجربه مشابهی داشته است. نشانم داد. زیبا بود. امروز آهسته پرسید کی با یک دسته گل به خانه  برمی گردم تا  هدیه هامان را با هم تقدیم کنیم.

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه دهم تیر 1385
رونوشتی از یک نامه
 امروز پس از مدتها از یک عزیزی ایمیلی دریافت کردم. وقتی خواندمش در میانه یک کار پر دردسر و شلوغ بودم. بی درنگ کارم را به کناری نهاده و چند سطری در جوابش نوشتم. الان دوباره که مرورش می کردم دریغم آمد زیبائی جملاتش را از شما دریغ کنم. پس بی دخل و تصرف رونوشت آن نامه و جواب ناقص خودم را به محضرتان تقدیم می دارم.

سلام
....................................ـــــــــــــــــــــــــ    ــــــــــــــــــــــــــ......................................
با خودم فکر می کنم ؛ زندگی همین است، فرصت را غنیمت شمردن، دور هم بودن ، خندیدن.
می دانم این نورهای چشم ، چقدر چشم به راهی دارند ، چقدر درگیرند سکوت سرشار دیگران را
و چقدر بی تابند تمام توان بودن را. با این همه، اغتنام فرصت همراهی، دلرباترین ذهنیت ِ مشترکشان می نماید. 
باز هم با خودم می گویم ؛ در طول روز ،چقدر انسان ها توضیح دارند که برای هم بدهند. چقدر فرصت های بودن به شماره افتاده و از دست می رود، چقدر مدت ِ دریغ همراهی، طولانی می شود و چقدر فاصله ها از هم فاصله می گیرند. دور ماندن از آنچه می طلبی، احتمالا کوتاهترین بیراهه ایست که انتها ندارد. 
و باز می گویم؛ تنبیه دیگران است یا توبیخ تن، تمام راندن ها از دوستداشتنی هایی که می باید باشد و نیست. خواستن و رد کردن، ماندن و رفتن؛ صدای بیراهه ای به گوش می رسد. و چقدر هوا صاف است. 
می گوید : هیچ اندیشیده ای که چقدر بی تاب توضیح و سوال و پاسخ و بودن و نبودنی؟
اندیشیده ای که سر رفتن از احساس  و نشستن و نگریستن، بی که تکاپویی برای گریز و شاید نجات
از فرصت حلول و حضور بی نسیب ماندن و نیشخند زدن که تقدیر بود، نه تقصیر؟
هیچ اندیشیده ای طلوع های بی غروبی را که به اجبار سرخ دیده ای؟
و هرگز نیندیشیدی مرگ زمان را؟
هیچ اندیشیده ای شاید زمانی برای زندگی نباشد؟
 
و جواب ناقص من:
سلام،
...همه هست آرزویم اما...
تمام وجود مرا پر می کند همین دریغ هائی که راه می نماید و بیدار می کند به قطره ای شبنم زلال. و امتداد می بخشد نگاه را تا پشت همه دیوار هائی که هر روز به دستان خود در پیش رویمان بالا می بریم. بی آنکه بدانیم سایه های این دیوار ها ما را در تاریکی فاصله ها فرو می برند. و نور... آری نور آشنائی از روزنه های بسته آنها راهی نمی یابد.
و ما. نه بگذار بگویم "من" فقط چشم می دارم بر آمدن خورشیدی را که بر من، تازه بتابد و گرمای آشنائی را برایم به ارمغان آورد. ولی باز با طلوع، آنچه دستان مرا می ساید آجرهائیست که برایم در آخر روز دیواری افزوده است. و فاصله ای دیگر. و مانعی دیگر. و باز من، که چون اسب عصاری دور بعدی را انتظار می کشم.
من اما باید قدر بشناسم تلنگرهائی که می رسد مرا از باران هائی که بی مضایقه می بارند. و باز هم می بارند. و در خیس ترین افقی که پر می کنند از قطره های زلال، باز هم رنگین کمان است و پر رونق. اگر چه آسمان، آن دورتر ها خاکستریست. 
من همچنان چشم می دارم خیسی قطره های روشن را و دلم می لرزد در آستانه کمرنگ شدن رنگین کمان.
+ نوشته ای دیگر از حسین