
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.
نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم
...(سهراب سپهری)
۸ یا ۹ ساله بودم و روزهای پر طراوت کودکی برایم پر طلائلو. پول های توجیبی اندکم را مدتها انباشته بودم و منتظر روز مادر. قلب کوچکم سرشار از مهری بود که باید آن را برایش در یک کادو می پیچیدم. انتظارم به سر رسید و من بی تجربه راهی بازار شدم. روسری! این تنها هدیه ای بود که می شد چیزی را د لابلایش پنهان کرد. من باید مهر و عشقم را پنهان شده به او می بخشیدم. به اولین مغازه روسری فروشی که رسیدم با هیجان رفتم داخل و با لکنت و دستپاچگی در زیر فشار نگاه بی تفاوت مغازه دار منظورم را بیان کردم. پس از وارسی چند نوع رنگ ومدل یک روسری سیاه و سفید را بر گزیدم و تمام اندوخته ام را بابتش پرداختم. قلبم از انجام مهیج ترین کاری که تا کنون کرده بودم سخت می تپید و با عجله راهی خانه شدم. لحظاتی بعد اشکهای مادرم را پنهانی دیدم که با گوشه همان روسری پاک می شد و گلبرگهای مهر من که خیس خیس شده بودند.
...پسرم یازده ساله است. دیروز که به خانه رفتم با هیجان و اضطراب خودش را به من رساند و گفت که پنهانی به مغازه ای رفته و یک انگشتر برای مادرش خریده است. پیدا بود که تجربه مشابهی داشته است. نشانم داد. زیبا بود. امروز آهسته پرسید کی با یک دسته گل به خانه برمی گردم تا هدیه هامان را با هم تقدیم کنیم.