

با همان بلیط قطاری که برای رفت و برگشت به بروکسل خریده بودیم می توانستیم در تمام روز با هر وسیله درون شهری عمومی به جز تاکسی به هر کجای شهر که می خواهیم برویم. به محل پارکی رسیدیم که مینی یوروپ در گوشه ای از آن قرار داشت. فصل تعطیلات پایان یافته و روز وسط هفته بود و بسیار خلوت. در واقع ما دومین گروهی بودیم که وارد پارک شدیم. محوطه ای نه چندان بزرگ که ماکت هائی بزرگ از مشهورترین ساختمان ها و نماد های کشورهای اروپائی ساخته بودند و با نظمی تحسین برانگیز در محوطه ای دلپذیر قرار داده شده بودند.
وقتی در میانه این ماکت ها قدم می زدی احساس می کردی فضای فیلم گالیور را به صورت واقعی تجربه می کنی! تمام آیتم ها، حتی درختچه ها در اندازه های متناسب چیده شده بودند. برایم جالب بود و سعی کردم از زوایای بسیاری از این ماکت ها عکس بگیرم.
تصویر ۱ ، تصویر۲ ، تصویر ۳ ، تصویر 4
به نظرم رسید اروپای واحد آنچنان که برخی تلقی می کنند به هیچ وجه تنها یک کنفدراسیون اقتصادی-سیاسی نیست. تمام مناسباتی که در این کشورهها در حال پی ریزیست به سمت ایجاد یک ملت واحد است. گرد آوری و نمایش نمادهای همه ملل اروپائی در چنین مکانی در پایتخت سیاسی این اتحادیه یکی از نمونه کارهای فرهنگی برای تحقق این آرزوی بزرگ است. به نظرم اروپا پس از تجربه دو جنگ خانمان سوز اول و دوم و گذراندن مناقشات محلی نظیر یوگسلاوی، بر آنست که ریشه هر گونه بروز جنگ و اختلافی را در سطح قومیت های خود از بین ببرد. و به احتمالی قریب به یقین توفیق خواهد یافت.
امروز یک شهروند اروپائی عملا همه اتحادیه اروپا را کشور خود احساس می کند. پولی که اعتبار مالی او را مشخص می کند و پاسپورتی که هویت اجتماعیش را رسمیت می بخشد، هر دو در سرتاسر این اتحادیه معتبرند. بسیارند کسانی که مسکن شان در یک کشور است و کارشان در کشوری دیگر. و این عجیب نیست که ما صبح روز بعد با قطار از بروکسل راه افتادیم، دو ساعت بعد در کشور لوکزامبورگ و ساعتی پس از آن ناهار را در کشور فرانسه مهمان مجید بودیم. بی هیچ کنترل مرزی و احساس مسافرت بین المللی. مگر ملت واحد جز بر همین پایه ها استوار است؟ بهره مندی و اعتماد متقابل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اقوام و گروههای اجتماعی مختلف نسبت به هم؟
به نظر من کلیت شاکله اروپای امروز، الگوی جهانی روابط انسانی در قرن آینده خواهد بود و چنانچه "جهانی شدن" به معنای واقعی رخ دهد و معایب آن برطرف شده و فرهنگ عموم بشریت به اندازه کافی ارتقا یابد(که دور از ذهن نیست)، همین الگو بر سرتاسر جهان حاکم خواهد شد. حکومتی جهانی که قادر خواهد بود مناسبات بشری را بر اساس خردورزی و مدارا با حد اقل مناقشات و اختلافات ممکن، همراه با رسمیت بخشیدن به همه حقوق و آزادی های فردی و قومی سامان بخشیده و اداره کند. این حکومت البته مبتنی بر حداقل تمرکز گرائی و حداکثر مشارکت عمومی خواهد بود.
شهری که چند کانال آب قابل قایق رانی بخش هائی از آن را شبیه به ونیز کرده بود و بافت قدیمی با معماری قرون وسطای بخش مرکزی آن در کنار قلعه ای کهنه و باشکوه و کلیسای جامع زیبا و عظیمش هیبت میلان و رم را بدان بخشیده بود.
گنت شب هائی بسیار آرام و زیبا داشت. اگرچه از ساعت ۶ عصر همه کسب و کارها بجز رستوران ها تعطیل می شد، تنها جائی که مردمی چند را می توانستی در آنجا بیابی. در سایر قسمت های شهر و خیابانها سکوت و خلوتی مرموزی سایه می افکند. روزها هم آرامشی خاص بر چهره شهر همچنان نشسته بود. مردم بسیاری که با دوچرخه در مسیرهای مخصوص به سوی محل کار یا تحصیلشان رکاب می زدند و یا با آرامشی احترام بر انگیز در صف های کوتاه سوار شدن به تراموا و اتوبوس هائی که بی هیچ تعلل و خللی انها را جابجا می کردند.
لحظه ای بعد تراموای مورد نظر راهنمای داوطلب ما رسید و ما همراه او به سمت هتلمان به راه افتادیم. چند دقیقه بعد که پیاده شدیم فهمید که اشتباه آمده و دوباره با یک خط تراموای دیگر مسیرمان را تصحیح کرد و نهایتا ما را در جلو هتل گذاشت و مودبانه خداحافظی کرد. بی آنکه در نگاهش حتی توقع تشکری باشد. البته ما با همان سبک ایرانیمان در تشکر کردن هیچ کم نگذاشتیم.
روز را در کنفرانس به شب رساندیم و عصرانه مهمان شهردار بودیم در تالار قدیمی و با شکوه شهر گنت. و بعد راهنمائی خوش سخن، قریب به دو ساعت، ما را در میدان ها و کوچه پس کوچه های قدیمی شهر چرخاند و در باره هر کدام از آن ساختمان های کهن سخن هائی چندان بسیار گفت که گاه از حوصله ما خارج بود. او گفت که "گنت" به معنای "طناب دار" است وداستانش را چنین بیان کرد:
یکی از پادشاهان فرانسوی پس از اینکه مردم این دیار شانه از دادن باج و خراج ناعادلانه او خالی می کنند بدان شهر حمله برده و بر مردم شهر خشم می گیرد. نهایتا برای تحقیر مردمان شهر فرمان می دهد که اگر تمام بزرگان شهر، خودشان طناب دار بر دوش و با پای برهنه به پیشگاهش نیایند شهر را ویران می کند. بزرگان شهر برای دفاع از کیانشان به دست خویش طناب دار بر گردن می آویزند و در صفی طولانی به پیشگاه شاه ستمگر رفته و با این فداکاری شهرشان را از فتنه ای عظیم می رهانند. از آن پس نام این دیار به "گنت" یعنی "طناب دار" شهره می گردد. چیزی مشابه "سر به داران" ما.
یکی از آرزوهای همه والدین و به خصوص مادران، عروس و داماد کردن فرزندانشان است و همه دیده ایم نور شادی را در چشم های مردمانی بسیار در چنین جشن هائی. اما مادری که گفتمتان در انتهای مسیر طولانی سفرم درعروسی دخترش شرکت جستم متفاوت از همه آنچه بود که دیده ام. اصالتا انگلیسی است و سالهاست از دردی سخت رنج می برد و اگر نگفته باشندت که دردمند است از ظاهرش نمی فهمی که هیچ، او را بسیار هم بشاش و شاداب و پر نشاط می یابی، همیشه و بی استثنا. فقط به هنگام مشاهده درد دیگران است که سایه غم در چهره اش می نشیند. با لبخندی شوق انگیز و مهر افزا به استقبال آمد و گفت که از این حضورچقدر مسرور است. تمام وجودش جنب و جوش بود و حرکت.
با اطلاعاتی که قبلا از وضع جسمانی و بیماریش داشتم تصورم این بود که باید بر بستری آرمیده باشد. درست یک روز قبل، از بیمارستان مرخص شده بود. اما همه، چشم و دستشان به سوی او بود که برنامه ها را دیکته کند و کارها را به سامان رساند. بسیاری از کارها را سامان داده بود. سالن مراسم، خیاطی، لباس، هدیه ها و خیلی چیزهای دیگر. و هنوز خیلی کارهای دیگر هم مانده بودند. گل آرائی ، کیک عروسی و از این قبیل چیزها. کارهای جزئی ولی ظریفی که اگر بخواهند درست - و با تعریف او درست- انجام شوند هر کدام یک پروژه است. مثلا برای تهیه هفت سبد، یک دسته و چند بسته کوچک گل تزئینی برای مراسم، خرمنی از گل را در یکی از اطاق ها گرد آورده بود و تا پاسی از شب تنها و گاه با همراهی شوهر و خواهرش بیدار می ماند و گل ها را با نهایت وسواس و دقت و ظرافت در کنار هم می چید.
صبح زود همراه با مهدی رفتیم کسری گل هایش را از بازار بخریم. برگی از گل در دست مهدی بود و فقط به کمک گل فروش توانست رنگ همسانش را بیاید! و در بازگشت چه خنده شادی را از او گرفتیم با نشان دادن گل هائی که خواسته بود!
روپوش پوشید و نیمی از روز را هم با همان حال نزارش در آشپزخانه سر پا ایستاد تا کیک عروسی را هم آنجور که خود می خواست تهیه کند. فقط از پا که می افتاد لحظاتی را به استراحت می گذراند. با اینحال از هیچکس نه گله می کرد و نه توقعی داشت که گوشه کارش را بگیرد. البته ظرافت هنری کارهایش به گونه ای بود که عملا دیگران کمکی هم نمی توانستند. اگر گاهی هم می دید که من و مهدی در حیاط نشسته ایم، با شوق می رفت و تدارکی برای پذیرائیمان می دید!
مهدی سخت نگران شده بود و حتی گاه به او پرخاش می کرد که چرا بیش از حد توانش کار می کند. و او با آرامشی تمام، فقط لبخند می زد و تلاش می کرد مهدی را آرام کند. من اما به مهدی می گفتم بگذارد او بی مزاحمت کارش را همانگونه که می خواهد انجام دهد و فقط وسایلی را که لازم دارد بی کم وکاست برایش فراهم سازد و نگران نباشد. به مهدی گفتم که او در حالت عادی نیست. درون او با چنان شعله عشقی مشتعل بود که نورش پیرامونش را هم روشن کرده بود. باور کنید من بی خود شدن از خود را در تمام وجودش می دیدم. بدن نحیفش جز با انرژی بی پایان محبت خالصانه و بی دریغ برخواسته از عشقی پاک و مادرانه، آنگونه استوار و بی قرار و پر تلاش بر پا نمی ماند. من حتی به مهدی گفتم کاش این وضعیت بتواند بیشتر از این به درازا بیانجامد، چون یقین داشتم که آن فضا با آن شور بیشتر به بهبودیش کمک می کند. اما مهدی همچنان نگران بود و بی تاب از عاقبت این بی قراری همسرش.
همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت، بی کم وکاست. و جشنی با شکوه و در خور، همانگونه که او می خواست، برای دخترش -که البته او هم شایستگی همه اینها را داشت- برگزار شد.فردای روز جشن، همه شورها فرو نشستند و همه رفتند. عروس و داماد به ماه عسل و مهمانها هر یک به دنبال کار خود، و او ماند و خانه ای خالی که تمام انرژی اش را در آن صرف کرده بود. آرامش خلوتی خانه، دلهره آور بود و او که هفته ای را چنان بی قرار گذرانده بود دوباره راهی بیمارستان شد.
شب که برگشت صورتش ازضعفی شدید انباشته بود. به احترام ما لحظاتی نشست و بعد رفت و خوابید. فردا همچنان با ضعف برخواست و علی رغم اصرار ما برای ادامه استراحتش با ما بیرون آمد و روزش را در کنار ما گذراند. آخرین روز اقامت ما بود. به مهدی گفته بود نمی خواهد این فرصت کوتاه بودن با ما را از دست بدهد. روز خوب و خاطره انگیزی را با هم گذراندیم. به خصوص اینکه مهدی گفت نتایج آزمایشات دیروزش روند مثبتی را در پارامترهای سلامتی اش نشان داده اند و بر گفته من صحه گذاشت. خودش اما هیچ در باره وضع بیماریش نگفت و هیچگاه هم نمی گوید. فردا که ما را بدرقه می کردند مدام مهدی از من می پرسید: چه کنم تا دوباره بتوانم چنان شوری را در او ایجاد کنم؟
چند روزیست از سفر برگشته ام. از اینکه مدتیست از شما سری نزده ام پوزش می خواهم. به خصوص آنها که لطفشان همچنان یک طرفه ادامه داشته و همچنان کلبه مجازی مرا سبز نگه داشته اند بی آنکه توقع بازدیدشان باشد. چندی پیش دوستی از جمع وبلاگیان از من پرسید پس از ماندنی طولانی در این فضا اکنون چه احساسی از این تجربه و آدمهایش دارم. به خصوص تصورم اینست که می خواست بداند آیا همچنان ارادتم به این فضا و افرادش باقیست و یا گذشت زمان غبار فرسودگی و دلزدگی بر آن نهاده است. این سوال را در یک ایمیل پرسید و من البته شرمنده ام که آن را مدتهاست بی جواب گذاشته ام. امروز با اینکه دوست داشتم از سفرم بنویسم و به خصوص از ماجرائی از این سفر که سخت مرا تحت تاثیر خود قرار داده و باید قبل از اینکه از شعاع تاثیرش دور شوم در باره اش بنویسم ترجیح دادم به این سوال پاسخ گویم.
من فضای وبلاگی را دوست دارم و آدمهایش را. چون آنها را که می نویسند عمیق تر می دانم از آنهائی که می گویند. چون قلم جز یر فکر تکیه ندارد. ممکن است البته که فکری بد باشد و یا حتی مخرب. اما فکر، ریشه در جان انسانی دارد و به حقیقت جان نزدیکتر است و قلم رابط و مدیای آن. اگر قلمی رعشه بر جان می افکند برخاسته از جانی مرتعش است که در نگاه ظاهر این ارتعاشات قابل دریافت نیستند.
ممکن است گفته شود قلم و نوشتار قادر است تدلیس کند و جانهای خبیس را در زیر لعاب واژگان پنهان سازد. اما و هزار اما که آن واژگان مظلومند و پاک و آن جملات اگر مبنای قضاوت ما بر نفس نویسنده خبیس قرار نگیرند همچنان پند آموزند و مصفا. اما چه کسی می تواند زیبائی نیلوفر آبی را در آئینه مرداب انکار کند؟
من فضای وبلاگی را دوست دارم و همه دوستان وبلاگی ام را. اگر چه نمی دانم در کجای جغرافیا واقعند و بر چه شمایلی؟ من همیشه در ذهنم زیباترین چهره ها را برای دوستان ندیده وبلاگی ام تصویر می کنم. و مطمئنم که این زیبائی برازنده آنهاست. کما اینکه دوستانی که چهره هایشان سالها انیس محفل دوستی های فضای حقیقی ام بوده اند نیز چنیند. چنیند که دلم برایشان تنگ می شود و آرزوی دیدارشان هرگز برایم کهنه نشده است. همان مجیدی که راه درازی رفتم تا در یکی از شهرهای فرانسه ببینمش حتما بر این گفته شهادت می دهد.
من فضای وبلاگی را دوست دارم اگر چه گاه و بیگاه دیده ام که قلمهائی آزرده اند و آزار داده اند دیگران را. با اینحال فکر می کنم همین ها که با قلم می آزارند اگر قلمشان نبود و ارتباطی برایشان میسر می بود حتما آزارشان بیش از این بود که با قلم بوده است. پس باز هم قلم کار خودش را کرده است. یعنی حتی تدلیس و آزار قلم نیز از نوع شفاهیش رقیق تر است.
من پیوندهائی را که در این فضا برقرار شده اند هماره عزیز می شمارم و پاس می دارمشان. پیوندهائی که در حرم قلم ایجاد شده و در تالار با شکوه اندیشه رقم خورده و به واژگان مهر آراسته گردیده است.
پس همچنان در این فضا تنفس خواهم کرد و دستان پر مهر همه شما را با گرمی واژگان می فشارم. خواه اندک باشد و گاه به گاه و خواه انبوه باشد و روز به روز.
عکس هائی هم داشتم اما کامپیوترم فعلا مشکل دارد و برای این پست نتوانستم آماده کنم.