تبليغاتX
یک حرف از هزاران
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
فقط یک تصویر
مدتیست تنبلی گریبانم را گرفته و نتوانسته ام مطلبی درخور بنویسم. اما غیبت دیرپایم در جمع یاران وبلاگی نیز آزارم می داد. بر این شدم چند تصویری که جالب به نظرم می آید برایتان پست کنم. تصویر زیر را تابستان گذشته در کنار ساحل رودخانه تایمز لندن گرفتم. دو نفر با هنرمندی تمام دست اندر کار ساختن عروسکی عظیم برای یک فستیوال بودند.

فرصت نشد از چند و چون آن فستیوال و عروسک سوال کنم. فقط تصویر. همین.

ابرعروسک

+ نوشته ای دیگر از حسین
دوشنبه هشتم آبان 1385
یاد
نمی دانم چقدر مجازیم جریان زندگی را با یاد مرگ بیامیزیم. دیده ام گاه حمل بر مرده پرستی می شود. اما گاهی هم حس می کنم یاد عزیزانی که مرگ آنها را از ما ربوده است تنها بازنوشی شرنگ تلخ جدائی نیست. پیوند است. پیوندی به گذشته شیرینی که آنها برای ما ساخته بودند. یادشان لحظه های منفصل وجودم را به هم می پیوندد و از آن جریانی پیوسته می سازد که سرچشمه اش در همان گذشته مرده است و جاریش به سوی آینده و من فقط دستم را در حوضچه اکنون دارم.

جمعه به یادبود پدرم در سالگردش مجلسی داشتیم. همان مجلس "حلیم" که سال گذشته از آن به نام "محفل انس" یاد کردم. روز جمعه هم همه دوباره آمده بودند، با یاد او که می دانم صمیمانه دوستش داشتند. برخی از دوستان خوشحال بودند که چنین محفلی بر پا شده و فرصتی برای دیدار دوستانی که مدتهاست ندیده اندشان. شادی در مراسم سالگرد فقدان یک عزیز، پارادوکس جالبی بود. پس مرگ را هم می توان دستمایه زندگی ساخت!

هفته قبل از آن هم با بچه ها نشستیم و یک فیلم ویدیوئی مصاحبه پدرم را تدوین کردیم، همراه با چند قطعه موسیقی و یک شعری که سالها پیش برایش سروده بودم. فیلم که آماده شد، برای همه فامیل نمایش دادیم در یک مراسم افطاری و همه با هم گریستیم.  آرام و بی ریا. مطمئنم این گریه های آرام هم جلا بخش جان بودند.

+ نوشته ای دیگر از حسین