
داستان دیگری را ترجمه کرده و تقدیمتان می دارم:
کشاورزی بود. سگ این کشاورز تعدادی توله ی خوش اصل و زیبا زائیده بود. پس از چندی، مرد کشاورز بر آن شد که این توله ها را بفروشد. تابلوئی را نصب کرد تا تصمیمش را به رهگذران اعلام کند. هنوز آخرین میخ تابلو را نکوفته بود که احساس کرد کسی گوشه پالتوش را می کشد. نگاهی به پائین و چشمش در چشم پسر بچه ای که می پرسید: "آقا! من می خواهم یکی از توله سگ هایتان را بخرم". مرد گفت: "که این طور!" و با دستی بر نازکی پشت گردن پسر ادامه داد: "اما این توله سگ ها از نژادی عالی هستند و گران قیمت". پسر بچه لحظه ای سرش را پائین انداخت و سپس به جستجوی جیب هایش پرداخت. بعد چند عدد پول خرد بیرون آورد و در حالیکه آنها را به مرد نشان می داد پرسید: "آیا این مقدار پول کافیست تا لا اقل نگاهی به آنها بیاندازم؟" مرد موافقت کرد، سپس سوتی زد و سگش "دالی" را صدا زد. دالی همراه با چهار توله زیبای کوچکش، یکی پس از دیگری از لانه شان بیرون آمده، جست و خیز کنان از سراشیبی به سوی آنها روانه شدند. پسر بچه صورتش را به پرچین ها چسبانده بود و چشمانش می درخشیدند.
توله سگ ها به طرف پرچین می آمدند، اما نگاه پسر بچه را چیز دیگری در درون لانه سگ ها به خود مجذوب کرده بود. لحظه ای بعد، توله سگ کوچک دیگری به آهستگی از درون لانه ظاهر شد و آرام به پائین لغزید. بعد لنگ لنگان و به زحمت به سمت دیگر توله ها روانه شد.
پسرک در حالی که با اشاره، توله سگ لنگ را نشان می داد گفت: "من همین را می خواهم". مرد کشاورز در مقابل پسرک نشست و گفت: "اشتباه می کنی! او نمی تواند مانند دیگر توله ها همراه با تو بدود و بازی کند".
در این موقع پسرک گامی به عقب برداشت و از پرچین کمی فاصله گرفت. آنگاه پای فلجش - که به وسیله میله های آهنی در داخل کفشی مخصوص استوار نگاه داشته شده بود - آشکار شد. لختی به چشمان مرد نگریست و گفت: " می بینید آقا؟ من خود نیز قادر به دویدن نیستم و نیک می دانم که آن حیوان به کسی مانند من نیازمند است تا به خوبی بتواند او را درک کند".
آری جهان پر از مردمانیست که نیازمند درکشان بوسیله دیگرانند.
برای این پست ترجمه داستان کوتاه دیگری آماده کرد بودم. اما:
ناهید از من خواسته بازی یلدائی را که به من پاس داده است ادامه دهم. و جویبار هم با این توقع پیامی گذاشته است. از یلدا خیلی گذشته و احتمالا این بازی مثل قبل نباید هیجان چندانی داشته باشد. ولی فقط برای اجابت دعوت این عزیزان، کوتاه می نویسم که:
1- در دانشگاه معلم هستم و بر این شغل مفتخر و دانشجویانم را آئینه گذشته و چراغ آینده خود می دانم و عزیزشان می دارم.
2- از نوشتن لذت می برم و عکاسی و تماشای طبیعت و موسیقی و مصاحبت یاران. و غیر از اینها "در سرا پای وجودم هنری نیست که نیست".
3- در ارتباط با دیگران یک مشکل اساسی دارم. افراد جدیدی را که با آنها آشنا می شوم نامشان به سختی در ذهنم می ماند و مایه دلگیری ایشان. می فرمائید چه کار کنم؟
4- مطمئن هستم اگر این نکته را در باره خودم ننویسم، ناهید حتما خواهد نوشت. شلخته و نامنظم هستم. می ترسم عمرم به سر آید و موفق نشوم حتی یک ماه میز و اتاقم را مرتب نگه دارم. البته به قول یک دوست انگلیسلی:
بگذارید کمی خودم را توجیه کنم
۱Too busy to be arranged
5- همیشه مایلم راههائی را بروم و کارهائی را انجام دهم که دیگران کمتر بدانها می پردازند. البته گاهی اینگونه بودن برایم گران هم تمام می شود. با این حال ریسک پذیری زیادی ندارم. البته خودم اینجوری فکر می کنم!
با پوزش بسیار اجازه دهید بر اساس بند آخر من دیگر دعوتی نداشته باشم و این بازی در این شاخه تمام شود.
امروز قصد سفری کوتاه داشتم. به نظرم آمد چند داستان کوتاه از اینترنت دانلود کنم و آن را به حافظه موبایلم بسپارم تا در میانه راه که فراقتی حاصل می شد بخوانم و اوقاتم را به حکمت های کوتاهشان پر کنم. چنین کردم و شش داستان ترجمه شده را خواندم. برگشتم به خانه و از شوق لذتی که برده بودم آمدم تا توشه بیشتری بردارم برای اوقات فراقتی که روزهای آینده، گاه و بیگاه، نصیبم خواهد شد. سپس بر آن شدم داستان هائی کوتاه به زبان انگلیسی پیدا کنم. و کردم خوشبختانه. و چه زیبا بودند همان اولین هائی که از اولین سایت یافتمشان. به قدری به شعفم آوردند که بر آن شدم برخی از آنها را ترجمه کرده و به تدریج برای یادگاری و یاد آوری در اینجا پست کنم. به نظرم حکمت های زیادی در این داستان ها نهفته است. متاسفانه نتواستم بدانم ریشه اولیه این داستان ها در کدام ملت بوده است. اما هر چه هست حکمتی بشریست و مستقل از فرهنگ های ملل و نحل. و درس آموز.
روزی روزگاری دو دوست در بیابانی راه می پیمودند. در میانه راه مشاجره ای بین آن دو درگرفت. خشم بر یکی از آن دو غالب آمد و دوست خود را به یک سیلی محکم بنواخت. دوست سیلی خورده بی هیچ سخنی با انگشت بر ماسه های بیابان نوشت: "امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد".
همچنان راه پیمودند تا به برکه ای رسیدند. پس داخل آن شدندتا تن خسته به آب بشویند و غبار سفر بزدایند. دوست سیلی خورده پایش بلغزید و بیم غرق شدنش می رفت که همراهش او را بگرفت و از غرقش برهانید.
پس از نجات بر سنگی نوشت: "امروز بهترین دوستم زندگی ام را نجات بخشید".
دوستش از او پرسید: "حکمت چه بود؟ روزی که تو را سیلی بنواختم شرحش بر ماسه ها بنوشتی و امروز که نجاتت دادم بر سنگ حک کردی؟"
جوابش گفت: "وقتی کسی ما را آزرده می سازد باید بر ماسه بنگاریم تا به اندک نسیمی خاطره اش زدوده شود و وقتی کسی بر ما نیکی روا می دارد باید بر سنگ حک کنیم تا یادش به هیچ طوفانی محو نگردد".
می پرسم: "روزگار به کام هست؟" شکر خدا می گوید و: "به کام نادر هم نبوده!".
مثبت اندیشش می دانم و بر این گله اندکش از روزگار خرده نمی گیرم. برای تلطیف نظرش، می خوانم: "چنین است آئین چرخ درشت". و او ادامه می دهد: "گهی زین به پشت و باز هم زین به پشت!!!" و هر دو بلند می خندیم.
در حالی که پیاده می شود می پرسد امروز چنین خنده ای را کسی به تو داده بود؟ و با لبخندی شاد خدا حافظی می کند و من هم راهم را ادامه می دهم در حالیکه رد خنده ای که او به من بخشیده بود همچنان بر لبان من ادامه می یابد.