
هرگاه اندیشه ای در ذهنم جوانه می زند اشتیاقی هم در کنارش سر بر می دارد تا آن را بپرورم و در قالب کلماتی بیارایمش قابل طرح در این قاب شیشه ای. صادقانه بگویم برخی از آنها را هم طرح نمی کنم و مصلحت جویانه به تیغ خودسانسوری می سپارمشان. اما همچنان آرزو دارم روزی چنان فضائی بر روانم حاکم شود که از این مصلحت جوئی ها رها سازم خویش و افکارم را و بی مضایقه به الفاظ سپارمشان بر صفحه واقعیات زندگی.
واقعیات زندگی، آنچه ما را چون لایه ای برف سپید در خود فرو برده و ما فقط می پنداریم که پنهان در هزارتوی لایه های آنیم، غافل از آنکه نه این لایه های سرد بی دوام را هزار توئی است و نه ما قادر به پنهان ماندن در آن. روزها از پی هم می گذرند بی آنکه چگونه گذشتنشان را با کسی مشورت کنند. بعد ما را جائی در راه بی نهایت شان از گردونه به کناری می افکنند و بر دیگرانی می گذرند که شاید درک و بهره ای بیشتر و بهترشان باشد.
"یک حرف از هزاران" برای من پنجره ای بوده است که گاه از آن به آینده نگریسته ام و گاه بارقه های درخشان گذشته را در آن جاودانه یافته ام. هنوز هم گاه که داستان "شاد زیستن" را از خاطره خوش همراهی با آقای جباری، آن مرد با صفای روستائی مازندرانی، در قاب این پنجره می بینم شکوفه شادی در دلم جوانه می زند و با مرور "طعم زندگی" نگاهم به زندگی خیره می ماند. حس سرد دلتنگی از "قصه برگ و باد خزون" یادی گرم را در دلم می نشاند و در "محفل انس" به انتظار می نشاندم تا باز در فرصت هائی دیگر دستانی چنان صمیمی را در دستانم بفشارم.
"یک حرف از هزاران" حلقه ای بوده است - اگر چه کوچک - ولی چنان صمیمی که در سفر هایم خاطراتم را برایش گرد می آورده ام و برایش عکس و تصویر خلق می کرده ام. بگذریم که هیچگاه توفیق کامل نیافته ام تا همه یافته هایم را به تقریر و تصویر کشم.
با این همه "یک حرف از هزاران" واقعا فقط "حرفی" از "هزاران" است که مجال و مقال و به خصوص توان گفتنش فراهم می آید. و یا به قول گلنسا: "یک حرف از هزاران حرفی که طاقتش برای گفته نشدن کمتره!". امید که در این قاب شیشه ای همچنان بیابمتان و توفیقم باشد که چشمان نکته سنج صمیمی تان و اندیشه های ژرفا جویتان را میزبانی در خور باشم.
"رهگذر"، "عکاسباشی"، "گلنسا" و "حمید رضا" ی عزیز ، دستتان مریزاد و لطفتان مزید. لطفا بقیه این مطلب را هم در ۳۰ فروردین ببینید. همانگونه که "گلنسا"ی عزیز انتظار داشتند بنا به قولی که داده ام در این پست باید چند عکس بهاری هدیه کنم. هنوز عکس های مناسبی از بهار امسال ندارم. فعلا همین دو عکس را برای اینکه خلف وعده نشود تقدیم می دارم.


شش سالش بیشتر نیست، اما چشمه زاینده هنر است. ایده پردازیهایش غافلگیرت می کند. روزی بیرون از شهر نشسته بودیم. چند لحظه غیبش زد و وقتی آمد با چند گیاه جورواجور یک دسته گل مینیاتوری ساخته بود که تحسین همه را برانگیخت. همه چیز برای او معنی دارد. اشیائی را از هر گوشه و کناری می یابد و آنها را با هم ترکیب کرده و هنر می آفریند، چیزهائی که کمتر کسی را بدانها توجهی است. چنان سفره هفت سین زیبائی چیده بود که اگر کسی سابقه ای از او نداشت باور اینکه مریم شش ساله ای آن را چیده برایش دشوار بود.

از او خواستم آخرین کار هنریش را نشانم دهد. محجوب است و کمی هم خجالتی. با اصرار مادرش رفت و قابی آورد به اندازه کف دست. با دو برگ تلق شفاف و نوار چسب مشکی قابی ساخته و چند برگ سرو را در آن تعبیه کرده بود. ایده پردازیش تحسینم را بر انگیخت.
دیروز هم مهمان یکی دیگر از دوستان قدیمی ام بودم. او نیز سیمینی دارد و سعید و سامانی. آخر مهمانی بود که تازه از هنرهای آنها چیزهائی بروز داده شد. سیمین ویلون می نواخت و جعبه های تزئینی زیبائی هم ساخته بود، با مقوا و کاغذ. سعید هم ارگ می زد. "الهه ناز" را هنرمندانه برایمان اجرا کرد. فرصت نشد تا از هنرمندی سامان چیزی عایدم شود.
مسرورم از اینکه سال نو را با نوترین های نسل نوی آغاز کردم که به نبوغ، هنر، نجابت و تلاششان باید امیدوار بود و پشتیبانشان، تا راهشان را بپیمایند همانگونه که خود می خواهند. بی تردید آینده ای که اینان می سازند درخشان است و راه برای نسل های بعدی همچنان باز و پر امید.