
هشت ماه قبل برای شرکت در کنفرانسی به لندن رفته بودم. بعد از ظهری بود و من در کنار رودخانه تایمز قدم می زدم. یکی از دوستانم از ایران به موبایلم زنگ زد و با تاسفی بسیار خبر از توقیف شرق داد. او خود البته چندان که من این روزنامه را می خواندم نمی خواند ولی چون علاقه وافر مرا به آن می دانست خبرش را به سرعت به من رساند. خبر البته آنقدر برایم ناگوار بود که بعد از ظهر زیبایم را خراب کند. بعد هم که به ایران برگشتم تا مدتها هیچ روزنامه ای را نخواندم تا جائی که عادت چندین ساله روزنامه خوانی ام در شرف از بین رفتن بود.
همان روزها در باره روزنامه شرق مطالب زیادی نوشتند. از نظر من در میان روزنامه هائی که در ایران به زیور طبع آراسته شده اند هنوز روزنامه ای که بتواند مانند شرق در حد استانداردهای مطبوعات مشهور جهانی ظاهر شود منتشر نشده است. شرق را می توان بی اغراق در حد تایمز و گاردین ارزیابی کرد، هم از نظر محتوا و هم به لحاظ تنوع مطالب و تکثر دیدگاهها و نیز نوع فعالیت حرفه ای در تعامل با چهره های خبر ساز.
برجستگی روزنامه های شهیر دنیا به دلیل حساسیت آنها نسبت به موضوعاتیست که تب سنج های اجتماع همان ها را نشانه می روند. فارغ از آن که این موضوع ملی است یا بین المللی، ورزشی است یا اقتصادی، سیاسی است یا علمی و یا حتی حوادث. شرق تا حد زیادی به چنین سیاقی عمل کرده است و دلیل موفقیت آن نیز همین است.
عکس هائی که شرق در صفحه اول خود چاپ می کند بی مبالغه در حد عکس های نشنال جئوگرافیست و صفحه آرائی آن بسیار دلنشین وجذاب. در مجموع تیمی که این روزنامه را تهیه می کند بی تردید گروهی زبده، عالم و متخصص است که باید قدرشان را دانست و در راه خطیری که می پیمایند حمایتشان کرد.
با اینکه سیاق نوشته های من کمتر سیاسی و مرتبط با مسائل عمومی روز جامعه است و نیز هنوز کمتر از سه روز از انتشار مطلب قبلی ام می گذرد به قدری این واقعه فرهنگی مشعوفم ساخت که ترجیح دادم در این باره احساس و نظرم را در همین روز بنگارم. امید آن که دیگر غروبی را در "شرق" شاهد نباشیم.
فارغ از اینکه این فیلم با چه هدفی ساخته شده که به ظن قوی تخفیف و تحقیر ملت کنونی ایران را دنبال می کرده است( و البته یقینا در فضای فرهنگی موجود جهان این هدف نه موضوعیت دارد ونه قابل حصول است)، گاه که بحث هائی از این مقال در می گیرد (که در آن بشر به گناه کرده و یا ناکرده پیشینیانش مورد آزار قرار می گیرد) فکر من به نکته ای خاص متوجه می شود. اینکه ما انسانها چرا باید تا ابد در دام حوادث تاریخی غیر قابل تغییر گرفتار باشیم. حوادثی که نه چندان بر صحت وسقم آنها کسی را آگاهی کامل است و نه چندان ارتباط مستقیمی با بشر حی و حاضر دارد.
لحظه ای تامل کنیم و ببینیم چه تفرقه هائی بین ابنا بشر بر سر کردار اجدادشان بروز کرده و چه خونهائی که بی دلیل به گناه پدران ریخته است؟ و چه نحله های گوناگونی بی اتکا به کمترین پشتیبانی عقلی و منطقی پدیده آمده اند، سرفا به دلیل استناد به گفته ها و کردارهای مبهم و نامطمئن باقی مانده از اجدادی که صدها و بلکه هزاران سال قبل می زیسته اند و مسلما نه تجربه و نه علم و آگاهی بشر امروز را داشته اند.
چرا ما باید تا ابد اسیر حوادثی باشیم که نه در آنها نقشی داشته ایم و نه چندان اطمینان کافی به صحت و سقم آنها داریم و نه قادریم تغییری در آنها ایجاد کرده و اصلاحشان کنیم؟ من نافی درس گرفتن از تاریخ نیستم و حتی نقش اسطوره ها (واقعی یا افسانه ای) را در شکل گیری فرهنگ ها نادیده نمی انگارم. اما آموختن و تاثیر پذیرفتن از منش پیشینیان پس از تامل و تدبر یک چیز است و تعصب ورزی بی منطق و یا کینه توزی جاه طلبانه بر مبنای رفتار گذشتگان چیزی دیگر.
نمونه هائی هم البته هستند که ملت ها خود را از دام تاریخ رهانیده اند. هیچکس نیست که کبر و تبختر آلمانی ها را در دو جنگ جهانی اول و دوم و جاه طلبی های پیشوایان آنها را در آن زمان نداند و سقوط و اضمحلال حقارت بار آنها را پس از شکستشان نشنیده باشد. اگر حوادث دور تاریخی مستند به حدس و گمانند، این حوادث مستند به اسناد غیر قابل انکارند و شاهدان زنده بسیاری هم دارند. و نیز کیست که فیلم ها و سریال های متعددی که پس از جنگ جهانی ساخته شده و در آنها ملت و پیشوای آلمانها به خفت بارترین شکل به تمسخر گرفته شده اند را ندیده باشد؟ هنوز هم در جای جای دنیا چنین فیلم ها و سریال هائی پخش می شوند.
من نشنیده ام مقابله ای را از طرف آلمانی ها و یا دفاعی که آنها را در برابر چنین آثاری به تحرک وادار کرده باشد. آثاری هم از شرمندگی ملی و انعکاس این شرمندگی در حضور آنها در صحنه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جهانی نمی توان مشاهده کرد.
آیا امروز هیچ ژاپنی از شکست کشورش در برابر آمریکا در جریان جنگ دوم رنج می برد؟ و آیا واقعا ژاپن امروز را می توان سمبل یک کشور شکست خورده دانست؟ حتی اگر فیلم های بسیاری در باره آن شکست بسازند و پخش کنند، که می کنند.
اصولا آیا معادلات جهان معاصر به سمتی نمی رود که ملیت به تدریج در آن رنگ باخته و بشر در خانواده جهانی تعریف می شود؟ و آیا افتخار و سرشکستگی او در گرو میزان سودمندی و یا مضر بودن شخص او (مستقل از نصب و اجدادش) به همین خانواده نیست؟ اگر نیست ملت مسیحی فرانسه امروز افتخارات رئیس جمهور برگزیده اش را باید به پای چه کسی بنویسد؟ آنها را به مجارستانی ها که پدر "سارکو" از آن مرز و بوم است نسبت دهد و یا به یونانی ها که مادر یهودی اش را پرورانده اند؟
اگر نیک بنگرید ما نیز نه به فرمانروایان مقولمان می بالیم که مدتهائی مدید سکان ادراه کشورمان را در دست داشته اند و نه به خلفای غاصبی که سالیانی دراز بر این سرزمین حکومت رانده اند؟ راستی چه کسی می تواند تمدن ایران را بی تاثیر از چنین فرمانروایانی که هیچکس به آنها افتخار نمی کند توصیف کند؟
آیا بهتر نیست جهانی بیندیشیم و کار چند سینماگر جامانده از فرایند جهانی شدن را جز تلاشی بیهوده در این مسیر بی بازگشت نه انگاریم؟
"خاله سوسکه نازنازی - رخت ولباس پوست پیازی"، عنوان پر تیراژترین کتاب منتشر شده داخلی با تیراژ ۱۵۰۰۰ جلد. این مطلب را خانمی از مسئولین نمایشگاه بین المللی کتاب امسال در مصاحبه با رادیو جوان بیان می داشت، امروز صبح ساعت ۷:۲۵ بامداد.
این کتاب در گروه ادبیات کودک و نوجوان طبقه بندی شده و اینکه محتوای آن چیست و چقدر سودمند است من از آن بی اطلاعم. اما نیک می دانم که تیراژ سایر کتب بسیار پائین تر از این رقم است و حتی برای کتب علمی به ندرت از رقم ۵۰۰۰ فراتر می رود، اگرچه رقم میانگین آن حدود ۲۰۰۰ نسخه است.
مدتی پس از شنیدن این خبر ذهنم به سختی مشغول شد به جامعه ای هفتاد میلیونی که پر تیراژترین کتابش ۱۵۰۰۰ جلد است و عنوان آن هم "خاله سوسکه نازنازی - رخت ولباس پوست پیازی" و آن وقت ما نشسته ایم و برای خودمان "آرمان شهر" طراحی می کنیم و ...
راستی کسی می دونه تیراژ "هری پاتر" و یا حتی کتاب هائی مثل رمان های آقای "مارکز" چند تاست؟