
احساسم این بود که ازدواجش شور و هیجان ازدواج خواهرانش را نداشت. بعدا که شوهرش را دیدم او را پسری آرامتر از باجناق هایش یافتم. کمتر از دیگران حرف می زد و به سختی ارتباط برقرار می کرد. خودش اما دختری پر شر و شور بود، البته تا قبل از ازدواج. بعد، او هم آرام بود. درست مثل شوهرش. شاد بود اما و به نظرم خوشبخت. یکی دو سالی گذشت. در این مدت به خانه بخت رفت و زندگی مستقل با شوهرش را آغاز کرد. فرصتی در این مدت برایم پیش نیامد تا به خانه اش بروم. بیرون اما گاهی می دیدمش. همچنان آرام بود. چندان حرفی هم در باره زندگی اش نمی زد. چندی پیش یکی از نزدیکانش برایم گفت که حادثه ای تلخ برایش پیش آمده و بعد فهمیدم آن آرامش مبهم شوهرش در پناه مواد مخدر بوده است. او پس از تحمل دو سال مبارزه برای ترک شوهرش طاقت از کف داده و موضوع را با پدرش در میان گذاشته بود. پدرش هم که اسم و رسمی دارد و بسیار هم متعصب، پس از آمد و شد های دردناک به شدت پیگیر طلاق اوست...
اینها را که برایم می گفت درد همدردی چهره اش را در هم فرو کشیده بود. دستی برد تا اشکش را از گوشه چشمانش پاک کند که تلفن همراهش زنگ زد. بهت و حیرت وجودش را فرا گرفته بود و ناباورانه سوال هائی را از آن طرف خط می پرسید که من هیچ حدس و گمانی را برای آنچه پیش آمده بود نمی توانستم. گفتگویش که تمام شد با تعجبی اندوهبار و ناباورانه تکرار کرد: چرا فرار؟ چطور ممکن است او همراه با شوهر معتادش فرار کرده باشد؟ و چندین سوال دیگر، بی انتظار پاسخ برای آنها. و بعد سکوت.
من البته در آن سکوت، صدای واژه هائی را می شنیدم که در درون شخصیت نوع دوستش پژواک می یافتند، بی آنکه راهی به بیرون بیابند: عقل، عشق، اراده، هوس، ترس، محبت، فرزند، مصلحت، زندگی، آبرو، کاشانه، غربت، فرار، بیچارگی، خانواده، خوشبختی، جامعه و ...
لحظاتی دیگر هم نشست و رفت. و من نشستم و نوشتم.
امروز عصر پس از تماس کوتاهی که با او داشتم زنگ زد و قرار گذاشت با هم برویم و از یک مریض آشنای مشترکمان عیادت کنیم. بیچاره پس از یک تصادف، دو ماه است که در حالت "کما" به سر می برد و در خانه از او پرستاری می کنند، البته با تجهیزات نسبتا مناسب. رفتم دنبالش که با هم برویم. به آهستگی گام بر می داشت و وقتی نشست توضیح داد که وضعش کمی بدتر شده و استراحت مطلقش را به خاطر این عیادت شکسته است. چند تا بد و بیراه (البته با احترامات فائقه !) به او گفتم و خواستم از رفتن منصرفش کنم. نشد. در لجبازی لنگه ندارد! می گفت دو بار دیگر به عیادت این بیمار رفته و موثر بوده است و الان لازم است که مجددا برود. به یک رضای دیگر (قبلا گفته بودم که دور و بر من پر از رضاست!) هم زنگ زده بود و سه نفری یک بسته شکلات و یک دسته گل خریدیم و رفتیم. وقتی به محل ملاقات رسیدیم تازه معلوم شد سه طبقه راه پله را هم باید این آقای پزشک متخصص درحال استراحت مطلق پیاده برود بالا ! غرولندهای ما بی فایده بود و او به مقصدش رسید، معاینه اش را انجام داد و دستورات لازم را هم صادر کرد.
مطمئن هستم که معاینه و دستوراتش موثر است، هم برای اطرافیان و هم احتمالا برای خود آن بیمار. اما تکلیف دیسک خودش چه خواهد شد فعلا باید بنشینیم و ببینیم.
بالاخره این هم یکی از نمونه های بشر است دیگر! (بهتر است این ماجرا را بیشتر تحلیل نکنم. چون نگرانم خودش بخواند و بعد ...)
تصورم اینست که زندگی انسان در ارتباط با انسان های دیگر تعریف و معنا می شود و انسان ها را می بینم که به هر دری می زنند که دیده شوند و شنیده شوند و یا ببینند و بشنوند. از کنار کیوسک مطبوعات که رد می شوم انبوه مجلات و روزنامه ها را می بینم که در آنها کثیری انسان نوشته اند و به انتظار که خوانده شوند و انبوه مردمانی که می آیند و می خرند آنها را تا بخوانند آنهائی را که مشتاق خوانده شدن بوده اند. در همین فضای وبلاگی خودمان هم فراوان دیده ایم خواهش بسیار نویسندگانی که مشتاقانه می خوانندمان که بخوانیمشان، حتی بوسیله کسانی که خود حوصله لحظه ای تامل بر سطری از نوشته دیگران را ندارند. به اینها اضافه کنید حجم عظیم سایر انتشارات مجازی و کاغذی را و انبوه کانال های تلویزیونی، رادیوئی و ماهواره ای را.
این همه، نیاز انسان را به بودن با هم می نماید و لذت بردن از اشتراک فهم و احساس با دیگران را که البته می دانم بسیار بدیهیست برای همه. ومن خود را در گذر زمانه به همین امر بدیهی آزموده ام. این آزمون که مرا در آن عزلت تنهائی البته جائیست ولی فقط برای اندک زمانی و گستره عمرم جز با شنیدن و دیدن دیگران و شنیده شدن و دیده شدن از سوی دیگران پر نخواهد شد. اگر چه در این گستره نیز چنان غوغائی بر پاست و هیاهوئی که یافتن شنونده هائی همراه و صداهائی همنوا نه چندان آسان است.