
معلومم نبود که چرا از میان این همه، در زیر چتر اعتماد من آرمیده و سفره رازهای پر از شرنگ ناکامی هایش را در این سایه گسترده است. نیم ساعتی گذشت طولانی تر از شب یلدای بی پایان، که کلماتش در میان انبوهی از اندوه، جانم را تسخیر کرده بودند و در همین مدت مرا در تمام دالان های طولانی سرگردانی اش چرخاند.
متوقفش کردم و گفتم نمی خواهم بشنوم رازهای بیشترش را که بیمناکم از تاثیر نامطلوب عیان شدنشان بر او، پس از فرو نشستن طوفان غمش. گفتگوی ما اما به درازا کشید بر سر چاره جوئی. من آنچه از احساس و تجربه هایم بر می آمد برایش گفتم و او همه تن گوش شده آنها را می شنید. برخی از چاره ها را مناسب دید و با امیدی فرو پیچیده در ابهامی یاس آلود، رفت تا تجربتی دیگر بر آن اساس فراچنگ اورد.
من برگشتم و هنوز به آنانی می اندیشم که خود را به هر آب و آتشی می زنند تا بخشی از آنچه او از بیرون به چشم می آید را داشته باشند، بی آنکه نقش آنها را در خلق خوشبختی بدانند.
دوستی که بر مزار یک زندگی تازه خاتمه یافته ایستاده بود برایم در یک "پیام کوتاه" نوشت: "کاش بر ما نیز با عزت بایستند". و می دانم که بسیارند از این دست گفته ها در ادبیات و فرهنگ ما. گفته هائی چون "مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند..." ولی در یک مختصات زمان-مکان مطلق اینکه ایستادن با عزت بر گور رفته ای چه تعریفی می یابد، چندان برایم ساده نیست.
زمان همچنان می گذرد و ما گاه نه اینکه در پیچ و خم آن گم شویم بلکه از بی پیچ و خمی و یکنواختی آن آزرده و ملول گشته، شهر حبسمان شده و "آوراگی و کوه و بیابانمان" آرزو می شود و میسرمان هم نمی آید.
با این حال به جای آنکه در این تشویش باشم که "کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت" بیشتر بر این دغدغه ام که "اندام بر آمده از "جمادی" و "نامی" ام مرا تا کجا و چگونه خواهد برد!