تبليغاتX
یک حرف از هزاران
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
خوشبختی
عمری را با هم گذرانده اند در کمال عزت، اعتبار و آبرو. و در جامعه بسی مورد توجهند و احترام. فرزندانی برومند و شایسته هم از آنها بر عرصه اجتماع ظاهرند و فعال. من اما گاهی با او محشورم و از حسن نظرش به خودم و تجربیات گرانقدرش بهره مند. خوش فکر است و صاحب سلیقه و همنشینی با او خواستنی. دیروز اما تنم لرزید وقتی فرایم خواند تا تلخی هائی که زندگی بر او چشانده است را بازگوید و شانه های لاغر مرا به طلب سبک سازی غم هایش بجوید. باورم نمی شد آنچه را می شنیدم. اگرچه نیک می دانستم پیچ و خم های زندگی هزارتو ئیست که فاصله بیرونی و اندرونی اش به بزرگی جدائی آرزو و حرمان است. کلمات در لعاب استیصالش می لرزیدند و اشک های لرزانش جرات فرو ریختن نمی یافتند، از بیم آوار دیوارهای آبرو.

معلومم نبود که چرا از میان این همه، در زیر چتر اعتماد من آرمیده و سفره رازهای پر از شرنگ ناکامی هایش را در این سایه گسترده است. نیم ساعتی گذشت طولانی تر از شب یلدای بی پایان، که کلماتش در میان انبوهی از اندوه، جانم را تسخیر کرده بودند و در همین مدت مرا در تمام دالان های طولانی سرگردانی اش چرخاند.

متوقفش کردم و گفتم نمی خواهم بشنوم رازهای بیشترش را که بیمناکم از تاثیر نامطلوب عیان شدنشان بر او، پس از فرو نشستن طوفان غمش. گفتگوی ما اما به درازا کشید بر سر چاره جوئی. من آنچه از احساس و تجربه هایم بر می آمد برایش گفتم و او همه تن گوش شده آنها را می شنید. برخی از چاره ها را مناسب دید و با امیدی فرو پیچیده در ابهامی یاس آلود، رفت تا تجربتی دیگر بر آن اساس فراچنگ اورد.

من برگشتم و هنوز به آنانی می اندیشم که خود را به هر آب و آتشی می زنند تا بخشی از آنچه او از بیرون به چشم می آید را داشته باشند، بی آنکه نقش آنها را در خلق خوشبختی بدانند.

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه دوم مرداد 1386
مدتی این مثنوی تاخیر شد
گاه در چنبره گرفتاری های بی حاصل روزگار چنان سرگردان می شوم که خود را نیز به یاد نمی آورم، چه رسد به کنکاشی در خود که از آن ره حاصلی آیدم برای نوشته ای که بیارزد تحفه ای را برای قلم. در این سرگردانی که ریشه هایش را می دانم و نمی دانم چگونه خلاصی یابم خویشتن را از آنها، عمرم می گذرد و من فقط مبهوت، گذر آن را می نگرم بی امکان بهره ای از این گذر. گاه حتی می مانم چگونه خود را در این مختصات پیچیده زمان و مکان باز تعریف کنم. حتی در تعریف بهره از عمر هم می مانم.

دوستی که بر مزار یک زندگی تازه خاتمه یافته ایستاده بود برایم در یک "پیام کوتاه" نوشت: "کاش بر ما نیز با عزت بایستند". و می دانم که بسیارند از این دست گفته ها در ادبیات و فرهنگ ما. گفته هائی چون "مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند..." ولی در یک مختصات زمان-مکان مطلق اینکه ایستادن با عزت بر گور رفته ای چه تعریفی می یابد، چندان برایم ساده نیست.

زمان همچنان می گذرد و ما گاه نه اینکه در پیچ و خم آن گم شویم بلکه از بی پیچ و خمی و یکنواختی  آن آزرده و ملول گشته، شهر حبسمان شده و "آوراگی و کوه و بیابانمان" آرزو می شود  و میسرمان هم نمی آید.

با این حال به جای آنکه در این تشویش باشم که "کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت" بیشتر بر این دغدغه ام که "اندام بر آمده از "جمادی" و "نامی" ام مرا تا کجا و چگونه خواهد برد!

+ نوشته ای دیگر از حسین