تبليغاتX
یک حرف از هزاران
شنبه بیست و یکم مهر 1386
سفر به بهار در پائیز (1)

نیمکره جنوبی دنیای دیگریست. اگر چه به هنگام  روز در آنجا هم آسمان همین رنگ است، اما در شب ستارگانی را می بینی و صورت فلکی هائی که هرگز ندیده ای. از "دب اکبر" و "دب اصغر" خبری نیست و آسمان هم خالی از ستاره شمال. خورشید هم حضوری دیگر در آسمان دارد، وقتی در آنجا عمود بتابد و تابستان باشد ما اینجا زمستان را تجربه می کنیم و بالعکس. بر همین قرار پائیز و زمستان هم بر خلاف هم در دو نیمکره رخ می نمایند. بنا بر این 31 شهریور که پا بر خاک سیدنی گذاشتم رنگ بهار همه جا را گرفته بود. بیابانهای سرسبزی که از هواپیما دیده می شد، باغها و بوستان های بزرگ  و حتی باغچه های کوچک زیبای پرگلی که در جلو هر خانه ای خود را می نمودند، همه ظرف های ریز و درشت لبریز از مطاع پر عطر بهار بودند.

 

 خانه ای در سیدنی میزبان بهار

 

من اما به لحاظ روحی و تصورات درونی آمادگی تجربه بهار را نداشتم. در درون من تابستانی گرم به انتها رسیده و پائیزی سرد و زرد سرک می کشید و رنگارنگ های بهاری با همه زیبائی اش سخت عاریتی می نمودند. آیا این دلیلی بود بر درونی و انتزاعی بودن زیبائی های عینی؟

 

16 ساعت پرواز که 13 ساعت آن را یکسره و بی توقف از ابوظبی تا سیدنی گذرانده بودم همراه با 5/6 ساعت اختلاف افق، خستگی طاقت فرسائی را بر جانم نشانده بود ولی با این حال طلوع زیبای خورشید در افق اقیانوسی شهر ساحلی سیدنی چشمان خسته ام را آنقدر رمق می بخشید که فرصت تماشای پایتخت قاره –کشور عظیمی را که تمدن در آن سابقه ای کمتر از 160 سال دارد را از دست ندهم.

 

اطراف این شهر زیبا را کوههائی نه چندان بلند فراگرفته اند، پوشیده از جنگل های سوزنی برگی که در برابر تابستان های گرم این منطقه تاب مقاومت دارند و مزارعی بزرگ که بخشی از مزارع گسترده ای هستند در سراسر این کشور پهناور و منبع اصلی اقتصاد آن را تشکیل می دهند. کشاورزی شریان اصلی حیات استرالیاست و به همین دلیل هم سخت گیری بسیار برای حفاظت از آن می شود. از بلند گوی هواپیما اعلام شد که به هیچ گونه ماده غذائی اعم از خشک و تازه اجازه ورود داده نمی شود و هر کس به هر مقدار همراه خود دارد باید در گمرک اظهار کرده و تحویل دهد. در بازرسی گمرک نیز سخت گیری شدیدی را به چشم دیدم. اگر چه ماموری که وسایل مرا کنترل می کرد بخش کمی از آجیل های همراه مرا برداشت و بقیه آن را اجازه ورود داد!

 

کنترل امنیتی ورود به استرالیا نیز جالب بود. در محل کنترل پاسپورت چند سوال معمولی از هدف سفرم پرسیدند بی معطلی زیاد. اما دو بار ماموران دیگری در داخل سالن به سراغم آمده و همان سوال ها را مجددا پرسیدند، البته با حفظ احترام خوشبختانه! چمدانم را که در بار هواپیما شکسته بود نیز با یک ساعت معطلی تعویض کرده و چمدانی نو درهمان حد و اندازه تحویلم دادند.

 

با همان تن خسته چند ساعتی را در فرودگاه سپری کردم. از سیدنی باید با یک پرواز داخلی که بلیطش را از طریق اینترنت رزرو کرده بودم به آدلاید می رفتم، در همان روز. مجددا 5/1 ساعت پرواز دیگر تا به آدلاید رسیدم. شهر آرام و سرسبزی که خود را در غبای بهاریش پیچیده بود. در مسیرم به سوی مرکز شهر شاهد آرامشی خفته در خانه های ویلائی یک طبقه ی زیبائی بودم که پنجره های بزرگ و بی حفاظ و دیوارهای کوتاه حیاط آن ها حکایت از امنیتی فراگیر داشت.

 

دوچرخه سوار کوچولو

 

راننده اتوبوس نیز مهمان نوازانه راهنمائیم کرد تا آدرسم را بی سرگردانی بیایم. قسمت مرکزی این شهر که با یک کمربند سبز از حومه جدا شده است نه چندان وسیع است و نه چندان پیچ در پیج. یک شبکه شطرنجی از خیابان های عریض که در امتداد شمال-جنوب و غرب-شرق به صورت خطوطی مستقیم شهر را به بلوک های مستطیل شکل کاملی تقسیم می کنند.

 

فضای عمومی و معماری شهر کاملا شبیه به شهرهای انگلستان است. برج های چند طبقه و پاساژهای بزرگ و زیبا در مرکز شهر همرا با پارک ها و فضا های سبز بسیاری در جای جای شهر و بیشتر در حاشیه، به خصوص در حاشیه شمالی که ساحل رودخانه ای را تشکیل می دهند. موزه ها و مراکز فرهنگی تفریحی شهر بیشتر در کنار همین رودخانه اند.

 

نکته قابل ذکر در این باره برگزاری فستیوال های بسیار در مرکز فرهنگی تفریحی این شهر است، آنقدر که آن را شهر فستیوال ها نامیده اند. من نیز در یکی از شب های اقامتم شاهد برگزاری یک فستیوال ژاپنی در آنجا بودم. نمایش، قصه گوئی و موسیقی های ژاپنی در فضای باز برای عموم، و خیل جمعیت تماشاگر.

 

وقتی گفتند یکی از مناطق دیدنی آدلاید"شهر چینی ها" ست تعجب نکردم، چون جمعیت زیادی در این شهر را دیدم که نژاد شرق آسیائی داشتند و عمدتا چینی! بعدا همین وضعیت را در سیدنی هم دیدم. (باید یک بار در باره هجوم همه جانبه چینی ها به جای جای جهان مطلبی بنویسم).

 

قسمت جنوبی شهر با فاصله ای تقریبا بیست دقیقه با تراموا به ساحل اقیانوس می رسد. ساحلی زیبا پر از پرنده های دریائی و ویلاهای مجلل که به نظر می رسید در فصل گرم سال باید مشتریان بسیاری داشته باشند.

 

کنفرانس اما خوشبختانه از کیفیت خوبی برخوردار بود. شرکت کنندگانی از آلمان، اسپانیا، انگلستان، ایتالیا، هند، مالزی، کره و چند کشور دیگر همراه با مقالاتی که از سطح علمی بالائی برخوردار بودند.

 

گزارش سفر به آدلاید را با ذکر یک خاطره از سخنرانی ام در کنفرانس به پایان می برم. در ضمن سخنانم وقتی خواستم منطقه مورد مطالعه ام را معرفی کنم به نقشه ایران اشاره کرده و چنین گفتم:

 

"Here is Iran; every body knows where it is. For those who don't, here is Iraq and here is "Afghanistan and we are in between"

 

حضار گویا منظور نهفته مرا از این اظهار نظر جغرافیائی ساده که اشاره به مصیبت های بین المللی داشت که بر سر این منطقه آمده دریافتند و شلیک خنده ی معنی دارشان سالن کنفرانس را فرا گرفت. بعدا تا آخر کنفرانس گاه و بی گاه وقتی کسی می خواست سر صحبت را با من باز کند همراه با لبخند به این ماجرا اشاره می کرد. حتی رئیس کنفرانس در ایمیلی که بعدا برایم فرستاد چنین نوشت:

 

"I personally really enjoyed your presentation. Your humorous comment in relation to the geographical location of Iran will be remembered for years to come - I am sure of that!"

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه چهاردهم مهر 1386
تاریخ کوتاه و آینده بلند!

عزیزیست که سالهاست همچنان برایم عزیز مانده است. از اینروی بر عزیز ماندنش تاکید دارم که چنین کسان، نه بسیارند در پیرامون هر فرد. در مراودات دوستی حتی اگر حادثه ای تلخ نشکند این پیوند ارزشمند را، معمولا فاصله های زمان و مکان غباری سرد بر آن می افشانند و گرمی آنرا به محاق جدائی می برند. این دوست نه البته از آن دسته است، اگر چه گاه برای سالها هزاران کیلومتر با هم فاصله داشته ایم. این عزیز در باره "مالزی، "استوای توسعه-2" نوشته بود:

 

"تا آنجایی که می دانم مالزی کشور دارای تمدن طولانی ، از نوعی که در ایران ، مصر ، چین ، یونان و ... سراغ داریم نبوده است و این البته عیبی هم ندارد. اما حاکمان ما ، ایران دارای هزاران سال سابقه تمدن ، کارمان را به جایی رسانده اند که دیدن عکس ها و خواندن اخبار مربوط به توسعه مالزی جز افزودن بر حسرتها و تشدید دلتنگی هامان حاصلی ندارد! ".

 

نظرش در نظرم بود تا در سفر اخیرم به دانشگاه استرالیای جنوبی عبارتی را دیدم نوشته بر تابلوی نصب بر آستانه درب ورودی یکی از گروههای آموزشی این دانشگاه.  از آن عکس گرفتم که پاسخی است به آنچه این دوست دیرینه ام مرقوم فرموده اند.

 

تاریخ کوتاه و آینده بلند 

ترجمه: "تاریخ ما به 1856بر می گردد (151 سال)، اما این آینده است که در نظر ماست".مطلب کوتاه و گویاست بی هیچ نیازی به تفسیر و تعبیر. در یکی دو پست آینده در باره این سفر، کوتاه مطالبی خواهم نوشت و چندین عکس، بی آنکه بخواهم این صفحه را به سفرنامه ای یکنواخت تبدیل کنم.

 

عجالتا عکسی از سالن معروف سیدنی که " Opera House" خوانده می شود در یک شب مهتابی بهاری تقدیمتان:

 

خانه اپرای سیدنی

+ نوشته ای دیگر از حسین