تبليغاتX
یک حرف از هزاران
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
سفر به بهار در پاییز (2)

تمام شب باران باریده بود. تپه های پر طراوت اطراف آدلاید در مه سحر انگیز و رویائی فرو رفته بودند و من در زیر نم نم باران صبحگاهی خیابان های سرسبز و پر از شکوفه و گل، آدلاید را به سوی فرودگاه می می پیمایم به مقصد سیدنی. چند دوست دانشمند جدید از چند کشور و بسته ای از خاطره های به یاد ماندنی حاصل چهار روز اقامتم در آدلاید. چه خوب می شد اگر میتوانستم همه لحظه های عمرم راچنین پربار سازم.

سالن فرودگاه، صفی طولانی و البته بی دغدغه و منظم را برای کنترل بلیط و سوار شدن به هواپیما می گذرانم و همراه با تنهائی ام در یک صندلی کنار پنجره می نشینم. این صندلی را به هنگام رزرو بلیط خودم انتخاب کرده ام. هواپیما اوج می گیرد و من فرصت دو باره ای می یابم تا این شهر زیبای ساحلی را از بالا ببینم. در یک طلوع مسحور کننده، با افقی لبریز از شراره های طلائی ترین نورهائی که به تدریج در آغوش مه صبحگاهی نقره فامی فرو رفته و سایه روشن وهم انگیزی را بر آسمان خیس این شهر رسم می کنند. و موج هائی که خطوطی سپید و طولانی را پی در پی بر چهره آبهای ساحلی می کشند و بر روی ماسه ها می گسترند. در آن دورترها مزارعی هست که از انتهائی ترین ردیف انبوه درختان خودشان را به کمرکش تپه ها امتداد بخشیده و برکه هائی چند که در شیار نه چندان عمیق تپه ماهورها باران را برای تشنگی تابستان این مزارع جمع کرده اند. چند عکس می گیرم. از ساحل و بالاتر از ابرها!

آدلاید از آسمان

 

یک جوان استرالیائی کنارم نشسته است. آرام و البته سرد. شاید من نیز برای او چنین به نظرمی آیم. یک حسی که همیشه در سفرها آزارم می دهد حس غربت است. در کنار انبوهی آدم می ایستی، می نشینی و همراهشان قدم می زنی به یک مقصد، بی آنکه کوچکترین حس مشترکی با هم داشته باشید. نگاه ها در هیچ نقطه ای تلاقی نمی یابند و آدم ها با ماشین ها فرقی ندارند. گوشه ای می نشینم و چهره های زیادی را تک تک از نظر می گذرانم. از حالاتشان سعی می کنم حال و هوایشان را حدس بزنم. گاهی نگاه هایشان را دنبال می کنم و گاهی هم به حرف های نزدیکترها گوش می سپارم ولی هیچ چیز مانوسی در دلم نضج نمی گیرد. گاهی اوقات از این مطالعات چهره و رفتار شناسی ام حدس هائی هم می بافم ولی باز هم هیچ کمکی به ایجاد هیچ رابطه ای حتی پنهان هم نمی کنند.

در وطن اما چنین نیست. آنجا ناشناس ترین آدم هائی که ممکن است در تمام عمرم یک بار بیشتر هم نبینمشان آشنا جلوه می کنند و اعتماد آفرین. سوار تاکسی هم که می شوم، نوع ارتباط کلامی ام مرا در یک کوچه باغ آشنا سیر می هد. ولی در سفر حس غربت آزارم می دهد و تنها مشکل من در این سرزمین های دور و زیبا و سرشار از تازگی ها ست.

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
باز هم لوگو!!
وقتی هیچ حرفی از هزاران "طاقت گفته شدن" نداشته باشد و به قول حافظ:

...هزار سخن در دهان و لب خاموش

برای تازه ماندن فقط باید پوست انداخت.

...این بود که به احترام نظرات چند دوست که لوگوی قبلی را نپسندیدند باز نشستم و این یکی را که تصویرش وطنی است به چشمان ژرف نگر و زیباجویتان تقدیم کردم.

به زودی نوشتن را از سر می گیرم.

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه یازدهم آبان 1386
یک اتفاق و یک تغییر!
عکس زمینه لوگوی جدید را روزگاری از شمالی ترین قسمت دریای مدیترانه در ظهر یک روز تابستانی گرفتم. قایق های بادبانی زیادی بر روی آب شناور بودند و زورق هائی چند نیز. مدتی را به انتظار نشستم تا این صحنه پدید آمد. در آن لحظه و در آن نور باران نقره فام  زورقی کوچک درچشم انداز میانه سه قایق بادبانی بزرگ قرار گرفت و من توانستم چند عکس بگیرم.

عکس لوگوی جدید

یکی دیگر از این عکس ها را که صبح همان روز گرفته ام نیز تقدیمتان:

مسابقه قایق های بادبانی

هفته ایست که سرویس http://www.hostedpictures.com دچار مشکل است و تمام عکس هائی که در طی دو سال گذشته برای استفاده در وبلاگم در این "هاست" ذخیره کرده بودم فعلا بلا استفاده شده اند. با سابقه ای که از یکی دو سرویس "هاست" دیگر دارم نگرانم که دیگر هرگز این عکس ها قابل استفاده نباشند. از جمله تصاویری که دچار مشکل شدند لوگوی "یک حرف از هزاران" بود.

یک "هاست" دیگر پیدا کردم. این لوگوی جدید را مدتها پیش به صورت نصفه و نیمه کار کرده بودم و با اندکی تغییر از آن استفاده کردم. بعد به ناچار برای ایجاد سازگاری، بقیه رنگ ها را هم تغییر دادم. "جویبار" عزیز لطف داشته اند و در کامنت پست قبلی از این دکور اجباری جدید تعریف کرده اند. امید که دیگر بزرگواران هم بپسندند.

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه دوم آبان 1386
دوستان وبلاگی من
دنیای غریبیست! فضای مجازی هم دلبستگی هائی دارد از همان جنس دنیای واقعی. دوستانی را می یابی به عمد یا به تصادف. بعد از چند بار مراوده به قول "اگزوپری" همدیگر را اهلی می کنین. و بعد می شوند عادت روزانه ات. بعد به آنها لینک می دهی و آنها هم به تو. اگر هر روز هم سری به آنها نزنی احساس می کنی یک چیزی کم است. در فهرست نظراتت وقتی اسمشان ظاهر می شود لبخندی بر لبانت می نشیند و با ولع همان چند کلمه را می خوانی. حتی بعضی وقت ها بی آنکه نکته خاصی در آن ها باشد چند بار دیگر هم می خوانی شان و طعم خوش ارتباطی کوتاه ولی صمیمی را بارها مزه مزه می کنی. با اینکه بعید است روزی از نزدیک ببینی شان ولی انگار یک انتظار شیرین تو را همواره به یک دیدار فرا می خواند که با هر بار خواندن، نوشتن، نظر دادن و نظر خواندن تازه می شود و قلبت را جلا می دهد.

این آمد و شد ها گسترش می یابد و گاه آنقدر عمیق می شود که جای خالی غایبین خیلی زود خودش را می نماید و تو را نگران می کند. نگران از اینکه دیگر هیچگاه آن اهلی شده پیدایش نشود. و بعضی وقت ها هم این اتفاق تلخ رخ می نماید. من در قریب به ۳ سال گذشته بارها دوستانی را که سخت بدانها و به قلمشان خو گرفته بودم بی هیچ سراغی از آنها گمشان کرده ام. بارها به وبلاگشان سر زده ام بی آنکه از بازگشتشان اثری بیابم. برخی از آنها دو سال است که دیگر نیستند. اما من هیچگاه دلم راضی نشده است لینک انها را از روی صفحه ام بردارم.

امروز ناگهان دریافتم که ۱۱ دوست از مجموعه ۱۶ دوست هم لینکم به غیبت کبری رفته اند. آخرینشان "یک پیرو از جنس احساس"بود. نگران شدم. حس تنهائی غریبی! تنهائی مجازی که صورت واقعی یافته بود در عمق احساس من.

با اندوه، تصمیم گرفتم فهرست این عزیزان را در صندوقچه "دوستان قدیمی" برای همیشه جداگانه حفظ نمایم  و دوستان فعال را همچنان در تالار "دوستانی در همین نزدیکی" قدومشان را گرامی بدارم. امیدم بر این است که بر فهرست تالار نشینانم افزوده گشته و آدرس دوستان قدیمی ام روزی از صندوقچه انتظار به در آیند، دوباره.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- البته دوستان دیگری با همین مشخصات نیز دارم که لینک آنها در صفحه ام نیست به دلیل موضوع نوشتارشان، ولی سخت بدانها و حضورشان خو گرفته ام و هم به مطالعه مطالبشان.

۲- سفر به بهار در پائیز (۲) را در پست بعدی پی خواهم گرفت.

+ نوشته ای دیگر از حسین