
شب یلداست و آغاز زمستان و از همه طرف "اس ام اس" و ایمیل شادباش برای این جشن اهورائی. جشنی به تقلید از نیاکانمان که زمان را در خانه مهر زمین به شادی و سرور می آراستند تا بکاهند تعب از جان طرب جوی آدمی به بهائی و بهانه ای. نشاید چنین لحظات پر شرفی رابه تلخی آلایید. ولی نمی دانم چرا با این همه نمی توانم در همین اوج هلهله چله نشینی سپید بالای رقص شعله ها در قلب سرما، نگویم از اندوهی که بر جانم نشسته است از غربتی سخت.
چند روز قبل به توس رفته بودم به دیدار مقبره فردوسی به اتفاق یک دوست. به رسم همیشگی در کنار مزار اخوان ثالث هم نشستیم لختی به یاد بود. مزاری بی هیچ نشانه ای از آن همه میراث فرهنگی که او بر جای گذاشته است. من البته برآنم که قبور را قدری نیست ولی صاحب قبور را که هست. اخوان در ادبیات امروز ما جاریست. بزرگداشت اخوان شاید دیگر برای او زمستانش را گرمائی نبخشد ولی دل های سرد ما را به ابیات گرمش که جلا هست. غربت فرهنگ و ادب در گوشه مهجور بی رمق باغ مصفای فردوسی قلبم را فشرد. به خصوص اینکه چنان مهجوریتی در سایه عظمت بنای شایسته حکیم توس است و هر دو شاعر. عکسی گرفتم از آن فضای غم آلود بی رونق و غریب:

و با اشکی فرو خفته در چشمان تاسف بارم شعر "زمستان" او را زمزمه کردم :
"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
گو اینکه روزگار بر زندگانی او چنان گذشته که بر آرامگهش.
در باره سیدنی زیاد می توان نوشت. از ساحل زیبائی که خشکی پنجه بر آب انداخته و شاخه شاخه در پهنه اقیانوس به پیش رفته است. از تپه ماهورهای اطراف شهر، پوشیده از جنگل های سوزنی برگی که سبز کدری را بر چشم نشانده و حکایت از تابستان های داغ و زمستان های معتدل و پر باران دارند. از برج های زیبا برافراشته شده در ساحلی آبی که روز رنگ و طرح بر چشمان می نشانند و شب جلوه کوهی از نور را. از باغ گیاه شناسی زیبای آن که گلزار است و از Opera house یا تالار اپرای آن که به خاطر معماری شکوهمندش سیدنی را در جهان بدان می شناسند. و از Darling Harbour که یک مرکز بی نقص با شب های بسیار زیبا برای گذران اوقات فراغت در قلب سیدنی است.

باید به تفصیل در باره باغ چینی مشهور سیدنی که در همین منطقه Darling Harbour واقع است بنویسم و عکس های زیبائی را که از درون این باغ گرفته ام به چشمانتان هدیه کنم.
"کوهستان آبی" (Blue Mountain) منطقه ایست در حومه سیدنی به فاصله دو ساعت سفر با قطار که برای اکوتوریست تجهیز و آماده شده است. کوههای بسیار زیبا با دره هائی عمیق و هولناک که مسیرهائی امن در اطرافشان تعبیه شده است برای گردش گران معمولی. روز تعطیل آخر هفته بود که به این منطقه رفتم. یک ساعت پیاده روی کردم. گذرگاه ها باریک بودند و پر پیچ و خم و مشرف به دره هائی عمیق. انواع کاج هائی که طراوت بهار چهره های زمستان دیده آنها را جلا بخشیده و گل های ریز زیبائی بر دوششان ریخته بود این گذرگاههای باریک را به دالانهای سبز و پر گل و مصفائی تبدیل کرده بودند. در انتهای یکی از این گذرگاهها از صخره های صعب و سختی به مدد پله های فلزی کاشته شده بر آنها و حفاظ های امن کنارشان پایین رفتم و خود را به پای سه صخره ی مجسمه مانند عظیم الجثه ای رساندم که آنها را "سه خواهران" می نامیدند.

پرتگاهی خوفناک در زیر پایم بود و صخره ای پر نهیب بر بالای سرم و توریست هائی که می امدند و مانند من لختی در دل دخمه تعبیه شده در پای این "سه خواهران" می نشستند و عکسی به یادگار میگرفتند و می رفتند. من نیز همان کردم که دیگران، و برگشتم به محوطه پناهگاهی مشرف بر این صخره ها تا لختی بیاسایم. عکس های زیادی گرفته بودم. اما خواستم از خودم نیز در آن صحنه عکسی بیندازم. از یک توریست که دوربینی در دست داشت خواهش کردم این کار را برایم انجام دهد و برایش توضیح دادم که کجا بایستد و از چه زاویه ای بگیرد تا تصویر من درست در کنار تصویر صخره های "سه خواهران" بیافتد. اما در عکسی که گرفت تصویر من دقیقا افتاده بود روی همان صخره هائی که موضوع عکس من بود. خنده ام گرفت و دیگر از کسی نخواستم عکسی از من بگیرد.

آن طرفتر یکی از بومی ها با ریش و موی بلند و لباس قبائل بدوی ایستاده بود. هیبتش انسان های اولیه ای را می مانست که نقاشی آنها را در کتاب اول دبستان دیده بودم! این انسان به ظاهر غیر متمدن در ازای دریافت چند دلار افتخار می داد توریست ها در کنارش بایستند و عکس یادگاری بگیرند در منظره آن دره های وحشی! و کاسبی. به یاد آوردم در مسکو دو نفر را دیده بودم به هیئت مارکس و لنین چنین می کردند، بر بالای کوه حرا و صحرای منا دو عرب با شتری آذین بسته همین پیشه را داشتند و در کنار رود تایمز لندن نفراتی خود را به صورت مجسمه هائی آراسته بودند و منتظر مشتری. و اینکه جهانی شدن تا کجا فرهنگ و معاش را چنین یکنواختی بخشیده در عین حفظ تنوعی حیرت انگیز!