
...و حسین ،
نامی که مرا در خود دارد، شاید چون پدر بزرگم حسین بوده و پدرم بی آنکه مهرش را بچشد بر سنگ لحد نامش دیده است. و شاید چون نام حسین او را بی تاب می ساخت و من که سر بر زانویش داشتم اشک های گرمش بارها گونه طفولیتم را خیسانده و مضطربم ساخته بود به حزنی که کنهش نمی دانستم.
حسین ،
نامی که نه چون بدان خوانده می شوم مانوسم هست، بلکه طنینی آشناست در همه کوچه های خلوت کودکی ام. از نقشی که به عنوان سکینه در یک تعزیه خوانیش به من دادند و پس گرفتند در اندوهی که هرگزش فراموشم نشد تا قندان برنجی بزرگی که دستانم به زحمت نگاهش می داشت در پذیرائی چای از عزادارانش و لبریزم می ساخت از حسی بزرگتر از جثه لاغرم.
حسین ،
از الگوئی که نوجوانی ام را معنا بخشید در آرمان پروری ضد ظلم و عدالت خواهی تا پای جان، تا ارزش هائی که به نامش جان ارزشمدار مطلقمان پر می کشید.
حسین ،
امامی که شبی از محرم های سرد را با داستان سفر پر ماجرای خونین فرجامش و گروهی از بچه های مشتاق گذراندم و سالی بعد در محرمی دیگر همان طفلکان خواستنم که دوباره قصه "امام مهربان" را برایشان باز گویم. آری،
حسین ،
"امام مهربان"
...و حسین
که چند روز قبل در باره اش نوشتم:
"عاشورا صلح آگین ترین جنگ تاریخ و حسین مظلوم ترین شهید سپید خوی سرخ روی است. فرو افتادن پرچم اصلاح امت بر خون تسلیت باد".
خواستم از برف بنویسم و از زمستان، به یاد شعر زیبا و جاودانه "سیاوش کسرائی" افتادم که در مقدمه زیبای روایت داستان "آرش کمانگیر" هیچ از چنین توصیفی کم نگذاشته است.
پس شما را به خواندنش دعوت می کنم. خود بارها خوانده ام آن را.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ای لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دم سرد؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک، عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب خنک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار آسمان دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم! داستان ما ز آرش بود
..."
شنبه 23 اسفند 1337
الهی از خم غدیر میی ده
که چون ریزمش در سبو،
بر آرد سبو از دل آواز هو.
عید امامت مدارا و عدالت بر شما مبارک باد.
--------------------------------------------
پ.ن: این پست را دیروز نوشتم ولی به دلیل مشکل فنی ارسال نشد