تبليغاتX
یک حرف از هزاران
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
دروازه بهار

...و اینک دروازه بهار!

 

بهار که می آید من عید را می چشم، در چشمانم می نشانم و صدای نجوای نسیم را که شکوفه ها را در پایش افشان می کند می شنوم.

 

بهار که می آید من در باران خیس می شوم از سبزترین طراوت ها. و غنچه هائی را می بویم که باروریشان را در عمق قطره ها فرو برده اند تا درخشانترین رنگین کمان را در گلزار تولد بخشند.

 

بهار که می آید من از تپه ای بالا می روم تا همه ی تن چشم شوم برای دیدن پهن ترین زیبائی ها، در دشتی که سردی زمستان را تاب آورده برای شکوفائی شقایق ها.

 

بهار که می آید من کناره ی رودخانه ای سنگلاخی را می گیرم و به رازآمیزترین دهلیزهای پنهان در پیچاپیچ دره ها سرک می کشم تا در مبهم ترین هیاهوی هماغوشی آب و سنگ غرق شوم.

 

بهار که می رسد من خواب صبح را بیشتر دوست دارم، غرق در طلائی ترین رویاهائی که از دورترین نقطه افق وجودم تا بیکرانه آینده تداوم می یابند و بازترین گستره ها را در امتداد خیالم تصویر می کنند.

 

بهار که می رسد من دستمال سفید گلدوزی شده ام را می جویم که خواهرم در پای کرسی زمستان به عشق می دوخت تا من آن را در صبح عید پر کنم از ناب ترین دانه های آجیل هائی که زن عمویم به لبخندی گرم و مهر آگین در آن می ریخت و مرا همراه با تازگی کودکی ام تا بلندترین قله شیرینی عید پرواز می داد.

 

آآآهای کوچه های پر از طراوت کودکی! من هر بهار در پیچ های پر از هیجان شما گم می شوم، از شیب تند روزگار می گذرم و در اولین سربالائی دلهره آور، به انتهای گم شده در غلیظ ترین مه دود زمانه شما خیره می مانم، در انتظار سایه ای وهم انگیز که مرا باز در شیرین ترین ترس های صدای پائی طنین انداز فرو برد.

 

بهار که می آید تن من گرمای نوری را می جوید که از روزنه ی دری کهنه و چوبی به زحمت خودش را به تاریکی اتاق خاطرات من می رساند تا باز دیدارهای مرا با بازترین پنجره های کودکی هایم تازه کند.

 

دروازه بهار پر از رنگارنگ ترین گلها باد در مقدم شما از زمستان رسته های پر مهر

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
عزاداری امروز

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه یازدهم اسفند 1386
ترنج
آخر هفته توفیقی حاصلم شد نشستن با گروهی جوان خوش ذوق، با استعداد و سرشار از انرژی. از آن آدم هائی که وقتی در میانشان هستی از محبتشان سرشاری و وقتی نیستی به بودنشان مفتخر. رنگ زندگی جلوه محفلشان بود و بی رنگی صداقت آرایش سیمایشان. ساعتی نشستیم و متاسفانه بیشتر من گفتم. کاش روزی باز توفیقم شود در فضائی کم مشغله تر با آنها بنشینم و بیشتر من بشنوم. فضای فکریشان برایم بکر بود مثل صبحی پر از شبنم بهاری. برای اثبات مدعایم این عکس را از دیوار اتاقشان گرفتم. و بعد بدرودی گرم در زیر باران لبخند و مهر.

اتاقی که در آن پر از شلوغی داغترین فعالیت روز اجتماعی بود دیوارش چنین نرم و لطیف معصومانه ترین اشک و لبخند را بر چشم و دل می نشاند.

ترنج

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه یکم اسفند 1386
بدون شرح
بدون شرح!

تولد یعنی گناه!

عزیزی در قسمت نظرات شرحه ای بر این "بدون شرح" نوشته است که دریغ بود در آن صندوقچه بماند:

تولد یعنی گناه!
و این دست های همیشه تهی !
و این شاپرک های از هم جدا !
تولد یعنی گناه
به شرطی که رستن نیاید به کار
که گل ها پر از بوی خاشاک بی انتهای زمانه شوند
که همسایه ی قلب ها بی تپش باشد و رنگِ کین
که من ، من شود بی تن دیگری
که "تن" ها پر از حسرت "ما"شود
که بی انتها، غم شود
و بی رنگی ِ رنگ عادت شود
که همواره آهنگ روز ، شکوه و جلال "جدایی" ،
و "دوری" سپاس علایق شود
که ...
و آنگاه نه اینکه تولد، گناه
شاید، گناه تولد "انسان" شود

+ نوشته ای دیگر از حسین