تبليغاتX
یک حرف از هزاران
شنبه سی و یکم فروردین 1387
یادبود حضور

"امروز تصميم گرفتم تغييراتی در اين وبلاگ اعمال کنم. زيرا برآنم تا اگر توفيق يابم هر از گاهی مطالبی را در اينجا بنويسم. و اکنون می‌دانم که از آن «کاروان» که «همراه با» آن می‌نوشتم جز «خاکستری به منزل» باقی نمانده و من ماند‌ه‌ام که «ره ز که پرسم، چه کنم، چون باشم». بنا بر اين «همراه با کاروان» (۱) را به « کاروانيان» سپردم تا از اين منزل به بعد خود باشم و فکرهای پريشانم."

... نمی‌دانم چقدر خواننده خواهد داشت چنين پراکنده گوئی‌هائی. ولی می‌دانم روزی آينه هفتگی خودم خواهند بود در برابر خودم.

بهار

درست سه سال از آن روز می گذرد که با عبارات فوق "یک حرف از هزاران" را به جمع پر شمار وبلاگ های متنوع فارسی زبان پیوند زدم. و چه خوش بوده است بودن در این جمع. جمعی که ناب ترین مایه ی هستی و عمیق ترین لایه های وجودی خود را به کلمه می کاوند و تو را به صمیمی ترین گوشه های عواطفشان مهمان می کنند و از گواراترین شراب اندیشه سیرابت می سازند، بی منت و مزد.

پاس می دارم این بی ریا ترین حریم اندیشه و مهر را و همچنان مهمان خواهم بود این خوان گسترده را به برداشتن مطاع هائی بسیار و عرضه ی جرعه هائی چند به قصد همراهی.

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
نوروز نامه (2) - باغ شاهزاده ی ماهان

جاده ای به درازای بیش از 300 کیلومتر ما را در بیابانی خلوت که سکوت وهم آمیزش هر از چندی به زوزه ی ماشینی در هم می شکست به پیش می خواند. با اینکه خشکی و بیابان با زندگی من عجین است اما آن کویر خلوت همچنان راز آمیز می نمود.

 

کویر لوت در دور دست ها خود را از از هراس تنهائی به دامنه ی کوههائی خشک چسبانده بود و ابرهائی را برای قطره ای آب انتظار می کشید که گویا سالهاست بدان سوی راهی نداشته اند. صحرا خالی بود از هر سبزه ای مبشر بهار که فردا قرار بود از راه برسد. همراهان من اما شاد و سرزنده بر آن شدند تا سکوت کویر را با موسیقی هیجان بخش و دست زدن های نشاط آفرین به طربی بهارانه بیامیزند. پس از آن من سکوت کویر را به چشم می دیدم و  به گوش می شنیدم آوای طرب همسفرانم را.

 

تا غروب ما و کویر هماغوش بودیم در دیداری گرم. خورشید که فرو رفت شهری نورانی در افق تیره نمایان شد و چشمان ما به چراغ های شهر کرمان روشن. پرسان پرسان به مهمانسرائی رفتیم و پس از شستن غبار خستگی به آب مهمان نوازی کرمانیان بر گرد میزی پر از صمیمیت همسفران جدید شامی صرف کردیم آغشته به گفتارهائی صفا بخش و سرور آفرین.

 

آغاز سال نو و هفت سینی نه بر سفره که بر پایه هائی زیبا در ضروفی پر نقش و نگار که در تالار عمومی هتل (لابی) به زیبائی آراسته شده بود. مهمانانی که وسوسه سفر آنها را از کنار سفره هفت سین خصوصیشان آواره کرده بود، یک به یک بر دور آن سفره رنگارنگ گرد آمدند و آرام نشستند تا عقربه زمان از متعادل ترین مکان گردش زمین به گرد خورشید بگذرد و  "نو شدن دائمی" در "نو شدگی نشانه ای" حلول کند به امید بیداری ما در سیلان زمان بی انتهای بی توقف.

 

بانگ اعلام سال نو برخاست و من هنوز در نقطه اعتدال بهاری به تماشای عظمت هستی نشسته بودم، که دست زدن های ممتد مرا به جرگه همگان پیوست.  همان ها که زیباترین احساس های عاطفی شان را به تماس لطیف بوسه ای بر گونه ی یکدیگر می بخشیدند تا قساوت زمان به لطافت زمین بپالاید و لحظه ای با شکوه از زندگی را در مهری سرشار جاودانه سازد.

 

لحظاتی بعد فارغ از دید و بازدیدهای معمول وطن، دیده بوسی های تبریک و تبرک را به گردشی کنجکاوانه در جاودانه های پیشینیان انسان کویر نشین پیوند دادیم. "باغ شاهزاده" ماهان. باغی که چون نگینی زمردین بر پهنه خاک کویر جلوه گری می کرد و طراوتی باور نکردنی را به خشکی کویر بخشیده بود. و تا آن را از نزدیک نبینی این شرح ویکی پدیا در باره آن ممکن است اغراق آمیز به نظر آید که:

 

"یکی از زیباترین باغ‌های تاریخی ایران محسوب می‌شود. این باغ در حدود ۴ کیلومتری شهر ماهان و در دامنه کوه‌های تیگران واقع شده و مربوط به اواخر دوره قاجاریه می‌باشد. این باغ به دستور عبدالحمید میرزا ناصرالدوله حاکم کرمان طی یازده سال حکمرانی وی (١٢٩٨ ه . ق تا ١٣٠٩ ه. ق) ساخته شد و با مرگ وی نیز بنای آن نیمه تمام رها شد. گفته می‌شود وقتی خبر مرگ ناگهانی حاکم را به ماهان می‌برند، بنّایی که مشغول تکمیل سردر ساختمان بود تغار گچی را که در دست داشته محکم به دیوار کوبیده و کار را رها کرده و فرار نموده است. به همین علت جاهای خالی کاشی‌ها را بر سردر ورودی می‌توان دید. تاریخ بنای باغ ۱۲۷۶ خورشیدی است".

 

باغ شاهزاده - درگاه ورودی

 

تن بیابان زده در همان اولین نگاهی که درگاه باغ از چشم می رباید جانی می یابد به غمزه ی معماری کهن ایرانی. و روح بر لبه ی حوضی سرشار از زلالی اوج می گیرد تا بر بلندترین شاخه ی کاجی که سرافرازانه سالیانی دراز عظمت را در سبزی همیشگی اش به تجلی ایستاده بنشیند. و آنگاه نسیمی را در آغوش می گیرد که هر صبح مهمان شمعدانی هائیست تا چشم را در تجلی رنگهایشان به التهاب بکشانند. زلالی آب چشمه ی "کویر نشان" اختیار از کفت می رباید به پر کردن کفی از گوارائی آب.

 

بعد لبریز می شوی از طراوت همه آبشارهای پله پله که سرود حیات را نجوا می کنند در طلب گرمترین دل های کویری به غنودنی عاشقانه بر بستر سبزترین کرانه ی بیابان سترون. می مانی که بمانی و چشم بدوزی بر هر گوشه از زیبائی های آراسته در هر قدمت و یا بشتابی به سوی فریبائی هائی که بازترین آغوش شیرین را در برابرت گشوده اند. به چشم می مانی و به قدم می روی و به جان در آغوش می غلطی و چند پاره می شوی در هزار پاره ی فریبندگی هائی که دستان خداگونه ی انسان بر طبیعت "خدا آفریده" خلق کرده است. 

  

 باغ شاهزاده

 

کاج های بلند دست به دست تو را می برند و تو خود را به ناگاه در شاه نشین عمارت می بینی به تفرجی سبکبالانه در اوج. سادگی دیوارهای گلی عظمتی کمتر از بناهای عظیم سنگی اروپائی ندارند و تو در سایه ی آرامشی شکوهمندانه می نشینی تا در خیال خود تمامی قدرت، هنر، طرب جوئی و جاه طلبی های بلند پروازانه انسان را در زیر درختان و برلبه ی آب این بهشت زمینی تصویر کنی. 

 

"به دریائی در افتادم که پایانش نمی بینم..." طنین آواز ایرج بسطامی - استاد فقید آواز این خطه که تن در زیر آوار زلزله بم دارد اما جان در صدای بهشتی اش - در این بهشت زمینی روح ما را به آسمانی ترین گوشه سبز عرفان بشری پرواز می داد. گوش بدان موسیقی و چشم به فواره هائی کهن، خود را به دیوار کاهگلی کناره ی باغ رساندیم تا جلوه بهار را در بلندی قامت صنوبران به صف ایستاده تماشا کنیم، قدم زنان به تانی و تامل.

 

به تانی می رفتیم تا وسعت بخشیم حضورمان را در فضائی که بهترین نقطه اتصال زمان و مکان بود در خشک ترین پهنه ی خاک. و به تامل می نگریستیم که دیگران در حفظ و توسعه آن به غایت بی مبالاتی به خرج داده بودند و افسوس خوردیم که ما گاه در حفظ عظمت پیشینیان هم عاجز بوده ایم چه رسد به خلق و وسعت بخشیدن بدان ها.

 

ساعتی در آن باغ به تفرج و تفکر گذشت و با ثبت لحظات زیبائی بر ورق خاطراتمان آن بهشت کوچک را وانهادیم به قصد صرف ناهار در مهمان سرای شهر ماهان و دیدار از مقبره شاه نعمت الله ولی.

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه هفدهم فروردین 1387
نوروز نامه 87 قسمت اول - در راه

ما نسل نو ایرانیان رسم نوی بر آداب نوروزی افزوده ایم. امروز واژه ای در فرهنگ ما پدیدار است به نام سفرهای نوروزی. سفرهائی که با همه مخاطرات و مشقت هایش همچنان کرورها آدم را در کاروان خود میزبان است به قصد دیارهای دور و نزدیک در جای جای سرزمین پهناور این مرز پر گهر. سفرهائی که توشه آن گاه در یک ساک و یا کوله پشتی کوچک و گاه در مجلل ترین رستوران ها جای می گیرد.

 

سفرهائی که برخی با تقلاهای مشتاقانه برای تهیه چند بلیط اتوبوس آغاز می کنند و برخی دیگر اگر خودروهای شخصی چند ده میلیون تومانی شان خسته کننده و خطرخیز به نظر آیند پرواز از فراز راهها و اجاره، ترانسپورت و خرید یک اتومبیل مجلل در مقصد چاره ساده ی کار آنهاست. سفرهائی که برخی بستر آسایش بر پیاده رو مسیر و مقصد می گسترانند و بعضی بساط عیش بر سرای ویلاهای مجلل. سفرهائی که گاه به کوتاهی کوره راه اطراف شهر موطن است و گاه به درازای شاهراه چین و اروپا.

 

در هر حال ما در این دامنه گسترده انواع سفرهای نوروزی سفری ساده آغاز کردیم. 5 نفر با یک اتومبیل شخصی معمولی. صندوق ماشین را انباشتیم از لوازم و توشه های ضروری و هر جا که میسر شد دل از عزای غذای مطبوع رستوران های شهرهای مسیر نیز درآوردیم. دوستی دارم ساکن در شهری بسیار دور از محل سکونت من. بختم یار بوده و چند بار با او به مسافرت رفته ام. رفیق راهیست بس خواستنی. از طبیعت محظوظ می شود و بر بناهای تاریخی راغب است. مهندسی عمران خوانده و عکاسی هم خوب بلد است. اگر چه وقتی با من سفر می کند ترجیح می دهد بیشتر در کادر عکس های من باشد تا خالق کادرهای دلخواه خودش! و همین تنها عیب اوست. خانواده ی خوب و دوست داشتنی اش نیز بر حلاوت همراهی با او می افزایند. بر آن شدیم که با هم سفری دیگر را در ایام نوروز تجربه کنیم، این بار به قصد جنوب کشور. نقطه تلاقیمان شهر کرمان شد. هر دو، روزی را در راه بدین سوی رانندگی کرده و به فاصله نیم ساعت در مهمانسرای جهانگردی این شهر کویری یکدیگر را ملاقات کردیم.

 

مسیرمان به سوی کرمان لبریز بود از همه تازگی های بهار و مملو از خلائقی بسیار که مرکب به توشه سفر تجهیز کرده بودند و به آسودگی خیال به سوی مقصد هائی در حرکت و از آن ترافیکی سنگین بر جاده ها حاکم. به آرامی در صف طویل مسافران نوروزی به پیش می رفتیم، گوش به موسیقی نشاط بخشی که به دلخواه همراهان هر از چند گاه ساز و آوازی نو بود. فضای سفر سرشار بود از شادی های بهاری که به سخنی گرم و یا لطیفه ای نرم نیز مزین می شد. و شهرهائی که فضای آن ها برای ما تازه می نمودند به زبان فرهنگ و هنر.

 

                       میدان انار

 

تدارکات عمومی سفر نیز دلگرم کننده بودند. در آستانه هر شهر چادری بود و میزی که چند مامور با لباس رسمی با روئی خوش نقشه ها و مکتوبات لازم را برای معرفی شهرشان به هر مسافری که جویا می شد هدیه می کردند. حتی در یکی از موارد به اجبار همه اتومبیل ها را متوقف می کردند تا پس از پاسخ به سوالاتی چند که جنبه آمار گیری داشتند، نقشه و جزوه های راهنمای شهرشان را هدیه کنند.

 

آب جوش

 

پلیس هم رفتاری مهربانانه داشت. در ورودی یک شهر هفت سین جمع و جور زیبائی دیدم گسترده بر روی میز مامورانی مسلح. دوربینم را آماده کرده و خواستم از آن عکسی بگیرم. فرمانده به سربازانش امر کرد که از گرد میز دور شوند تا من عکسم را بگیرم. اما من از سربازی که پشت میز نشسته بود خواهش کردم همچنان بنشیند و در تصویر من بماند.

 

سرباز نوروزی

 

و بعد به آنها گفتم که این عکس را در وبلاگم به نمایش می گذارم. لبخند زدند به مهر و دستم را فشردند به لطف و با لبخندی ما را بدرقه کردند. دور که می شدم نوروز را می دیدم که چقدر در نزدیک کردن ما آدمهای این سرزمین موثر است و درود می گفتم نیاکانی را که این گنج گرانبها یادگاریست نیکو از ایشان.

 

در این سفر دلسوزی و مهر اجتماعی را فراوان دیدم. گاهی به جا و گاهی هم به نابجا. نابجا در جائی که گشت پلیس راه در جائی ایستاده بود به کنترل متخلفین و رانندگان فراوانی که با چراغ دادن و چرخاندن انگشتشان انذار می دادند دیگران را از حضور نامحسوس پلیس تا موقتا از سبقت و سرعت غیر مجاز بپرهیزند در فرار از مجازات پلیس. یک همبستگی اجتماعی متعهدانه! در مقابله ی با قانون!

 

ساعتی از میانه ی روز گذشته بود که در جائی از حاشیه کویر نخل هائی چند بر گرد واحه ای سبز ما را به خود خواندند برای لختی غنودن. بساط بر پای نخلی بلند بالا گسترده و غذائی مختصر بر آن نهاده بودیم که "دیو بادی" از راه رسید و هر آنچه داشتیم را به غباری غلیظ پوشانید. پس به لقمه ای چند بسنده کردیم و به شتاب برخاستیم و بی غنودن، راه به سوی کویری خلوت و خموش در پیش گرفتیم.

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
بهار معصومیت
هشت روز در سفری طولانی بودم تا اقصی نقاط این مهرپرور خاک ایران زمین. کرمان، بندر عباس، قشم، بم، رفسنجان و یزد و در این راه، بسیاری شهرها و آبادی های دیگر، با همسفرانی خوش خو، صبور و بس نیک سرشت. روزهای خوشی بود در آغاز سال. امید که آغاز و انجام این سال و همه ی سال ها برای همه شما خوش باشد و همراهی با نیکو سیرتان نصیبتان.

سخن بسیار است در باره این سفر که به اندازه توانم در پست های بعدی خواهم نوشت. در این مجال فقط صمیمانه ترین تبریک هایم را در طبق نگاه این "بهار معصومیت" برایتان هدیه آورده ام در استقبال از این روزهای نو.

بهار معصومیت

...و دو بیت شعر از مولوی که دوستی در ایمیل تبریک نوروز برایم فرستاده است.

شب نگردد روشن از وصف چراغ

نام فروردین نیارد گل به باغ

تا ابد صوفی اگر می می کند

تا ننوشد باده کی مستی کند

+ نوشته ای دیگر از حسین