
دیروز گلگشتی دست داد بهارانه در معیت دوستانی چند. دوستانی که گل دوستی شان تازه در باغ آشنائی شکفته بود. لبریز بودند از صمیمیت هائی که اندوخته ایست گرانقیمت برای راهی که آغازش را به گام هائی استوار رقم می زنند. هوشی سرشار و قلبی آئینه وار همه ی توشه ایست که دستان جوانشان را انرژی می بخشد تا موانع از راه بردارند و صنایع بر سازند به همتی بلند. برایشان توفیق آرزومندم بر قله های عظمت و افتخار.
در این مقال اندک، می خواهم اشاراتی داشته باشم به ماجراهائی کوچک و البته فرح انگیز که در این گلگشت یک روزه به هم آمد. نامی نمی برم ولی پیشاپیش پوزش می خواهم از عزیزانی که بدانها اشارتی می رود اگر جسارتیست.
1. تعداد صندلی های مینی بوس 2 تا کمتر از تعداد ماست و دو نفر بی مضایقه و منت به زحمت در کنار بقیه خود را جا نمائی(اصطلاح تخصصی آن:Allocation ) می کنند به ظرافتی تمام!
2. در میانه ی راه موسیقی هست و گپ و گفت بیشتر البته! من تقریبا با همه افراد اطرافم آشنا می شوم و با شنیدن نام و محل سکونت شان تلاش می کنم یک ارتباط آشنای واسطی هم بیابم که در برخی می یابم. تئوری ارتباط همه ی آدم ها با حداکثر 6 واسطه را هم مطرح می کنم.
3. در فریمان در زیر درختان کاج های بلند یک پارک زیبا صبحانه می خوریم همراه با شوخی ها و خند ه هائی از هر طرف.

4. به سد فریمان می رسیم. سدی قدیمی که "لیدر" تور ما زمان احداث آن را به عهد صفویه نسبت می دهد "ولی گزارش شده که این بند در ابتدا در هزار سال پیش تا ارتفاع 4 متر ساخته شده سپس در ساختمان آن تجدید نظر شده و ارتفاع آن را به 20 متر رسانده اند. از ستون هرمی شکل که وسط بند بنا شده است (هزار پله) چنین استنباط می شود که در ادوار گذشته ، یکبار دیگر نیز مرمت و تقویت شده است . در 50 سال پیش ، بند مذکور برای سومین بار تعمیر و کمی بر ارتفاع آن افزوده شده است.
5. در بالای تاج همه موافقت می کنند (بعضی البته با غرولند!) یک دور کامل قسمت آب گرفتگی سد را قدم بزنیم. راهیست نسبتا طولانی و آفتاب هم هست. سه عدد توپ آورده اند(احتمالا مسابقات لیگ برتر را در ساحل آفتابی سد در پیش داریم!!) و یک ناسوس(تلمبه ی باد)!!! در همان جلوی مینی بوس توپ ها باد می شوند اما برای احتیاط!! این ناسوس را می بینم که همچنان به عنوان یکی از لوازم ضروری همراهمان هست به زحمت یکی از همراهان!!
6. در راه گله ای گوسفند و یک چوپان سوار بر الاغش برای مدتی همراهمان می شوند با آهنگی از زنگ های آویخته بر گردن گوسفندان و اسباب تفریح و مزاح. عکس هائی یادگاری با این همسفران و ادامه ی مسیر.

7. به آبراهه ای می رسیم که باید از آن بگذریم. یکی جان فدائی می کند و قدم بر بستر جویبار می گذارد به قصد عبور که ناگاه در گل فرو می رود. تقلایش برای خروج از گل و لای سوژه می شود برای تفریح و عکس و فیلم سایرین و ...
8. من ساق شلوارم را بالا زده و به آب می زنم به قصد عبور. دیگران چند قدم در امتداد مسیر بالا می روند و بی آنکه پایشان را خیس کنند از جای مناسبی عبور می کنند به خیر و سلامتی!
9. در صحرای آفتابی چند درخت سپیدار ما را به سایه ی خود می خوانند. پس از اتراقی کوتاه در آن سایه های خنک باید! توپ بازی می کردیم. جون نمی شد که آدم این همه راه 3 تا توپ، یک ناسوس و یک و نیم بسته ی بدمینتون را با خودش بکشد و بیاورد و همینجور بی استفاده آنها را برگرداند!! (یکی فقط یک عدد راکت بدمینتون آورده بود بی خبر از اینکه دیگران با وظیفه ی خود در این باره آشنا نیستند و راکت نمی آورند!!)
10. به اندازه ای که بتوان قسم خورد از امکانات ورزشی استفاده کرده ایم بازی هائی انجام می شود و چون آب کافی برای رفع تشنگی ورزشکاران نیست!! لیگ ورزشی ناتمام رها شده و به طی مسیر ادامه می دهیم. البته آب به اندازه ی کافی تهیه شده بود اما چون اهمیت ناسوس از آن مهمتر بود آبها را در داخل مینی بوس گذاشتیم و به جای آن ناسوس را با خودمان حمل کردیم!
تبصره: یکی از این عزیزان در تمام مدت تمام تلاشش را به خرج داد که سایه ها را برای دیگران نگه دارد که متاسفانه توفیقش حاصل نیامد.
11. به محل اولیه که برگشتیم ظهر شده بود. جای مناسبی که شیب آن کمتر از 30 درجه!! و خاشاکی نه به درشتی شاخه های خشکیده ی کاج!! یافتیم و بساط نهار بر آن گستردیم به صرف ساندویچ کالباس و نوشابه و کمی هله هوله های دیگر. بعد چون زیر انداز به تعداد کافی نبود از استراحت دراز آمیز چشم پوشیدیم به حسرتی آه اندود! اگرچه من چون طاقتم کمتر بود شیاری پر از برگ های خشکیده ی کاج یافتم و لحظاتی چند به رسم مرتاض ها پشت بر تیزیشان نهادم به امید چرتی کوتاه که میسرم نشد به سبب انفجار خنده هائی که گوشم می نواختند به بسامدی کم!!
12. در بعد از ظهر صعودی صعب و هیجان انگیز داشتیم از دیواره ی شیبدار آجری سد (همان ستون هرمی هزار پله) و سپس بازگشتی شادمندانه با همان مینی بوس به مشهد در فضائی پر از خنده و شوخی.
سرشار باشید از جام مهر در خانه ی دوستی، ای همه ی همراهان صمیمی آن گشت بهارانه و پایدار باد دوستیتان به بلندای آفتاب.
هفته قبل دوستی مرا به نشستی دوستانه دعوت کرد. آلاچیقی بود در محوطه ی یک هتل. گلیم هائی بود و شمع هائی و تاری و سنتوری و جمعی که گروه گروه بر سکوهائی نشسته بودند به گفت و شنود. من به واسطه ی یک نفر از ایشان دعوت بودم و البته خیلی زود به نگاه های آشنای همه مهمان شدم. بهانه ی مهمانی سالروز "سمپاد" (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) بود. همه از یک شهر بودند و از یک دبیرستان و در مقاطع مختلف و اکنون هرکدام دانشجوئی در رشته ای و در جائی. رنگ رخساره البته نشان از سر ضمیر همه داشت که از هوشی سرشار برخوردارند.
به منشی آمیخته با ادب و متانت و احترام جلسه با قرائت کلام خدا آغاز شد به آیه هائی از نور. و سپس خوش آمدی و بعد زخمه ها به انگشتان هنرمندی از جمع سنتور نواختند و تاری نغمه گر در آغوش نوازنده ای دیگر از همان گروه ترانه ی طرب سرود.

هیچ مجالی برای سخن اضافه نبود اما به اسرار از من خواستند کلامی گویم. به ناچار سخنانی چند و البته کوتاه به قصد نزدیک شدن به جان های لبریز از تازگی شان گفتم و خواستمشان که قدر شناسند جمعشان را به استمرار مهرشان در طول زمان، بر بستری سبز که گردشان آورده به خواستگاهی مشترک از سرزمین مادریشان. سخنانم به شیرین گفته هائی چند از میانه ی جمع لطفی یافت و لبخند هائی را بر گلبرگهای حضور نشانید.
زمان مالامال از لطف و دوستی به سرعت گذشت و با چند عکس یادگاری غروب را که به شب آمده بود به بدرغه هم وانهادیم تا روزی در صبحی دیگر باز به طلوع همان مهر برخیزیم.
نام مهمانسرای جهانگردی ماهان و سفارش دوستی قدیمی ساکن همین خطه ما را به سفره ای کشاند که در برخاستن از کنار آن، همه آرزو کردیم کاش به چند قرص نان و کاسه ای ماست در سایه ی بیدی سد جوع می کردیم و چنان غذائی را به اجبار نمی خوردیم! اما در عوض پس از ناهار آرامگاه آرامش بخش شاه نعمت الله ولی ما را به غذائی از جنس دیگر مهمان کرد که طعمش تا مدتها در جانمان خواهد ماند.

پیرمردی آرام و با وقار که در پیشخوان درب موزه ای محقر از این بارگاه نشسته بود ما را که تنها بازدید کنندگانش بودیم با خود همراه کرد به قصد نمایش اشیاء تاریخی آن سرا. کشکول هائی و تابلوهائی و دست خط هائی و کتاب هائی و قران هائی خطی و اصیل در کنار چند ظرف و ظروف و برای هر یک سرگذستی شنیدنی که ریشه در سوداهای پر تب و تاب سازندگانش داشت و جلوه از جلای روح کسانی که راه ماندگاریشان را در اشیائی دیده بودند ماندگارتر از صورت آدمی تا جانشان را بدانها بخشند برای بقائی بیشتر در سرای نیستی.
در آن مجموعه البته چشم من بر دو چیز بیشتر خیره ماند، یکی بر پنجره هائی از شیشه های رنگارنگ که جلوه ی نور را به جلای رنگ آذین بسته بودند در فضای نیمه تاریک اندرونی هائی که تن های خسته را به آرامشی برند در امان از گزند پشه ها. و دیگر پارچه ی حریری به ظرافتی بس شگفت انگیز که آن پیرمرد می گفت بافتن آن ۱۸ سال به طول انجامیده است به وسیله هشت زن جوان! به چنان بزرگی که مقبره ی اصلی آن صوفی دنیا گریز خرقه پوش را در بر گیرد.
از راه پله ی تنگ و آجر فرش موزه پائین آمده و در صحن آرامگاه آرام به سوی مقبره پیش رفتم و بی هیچ تردیدی پذیرفتم که این: "آستانه شاهکاري است از هنر معماري شش قرن اخير با تلفيقي از فضاي معماري مقبول و باغسازي بسيار فرح انگيز و صفايي عارفانه. قديمي ترين قسمت آستانه، گنبدي است که بر مزار شاه قرار دارد، اين گنبد در سال 840 هجري قمري به هزينه و دستور احمد شاه بهمني دکني که از ارادتمندان شاه نعمت الله بود، ساخته شده است".( به نقل از :سایت جامع گردشگری ایران)
درون آرامگاه مانند همه آرامگاه هائی است که همه دیده ایم با تفاوت هائی چند که ویژگی هر آرامگاهیست. اما در اینجا یک مکان خاص نیز هست که چله خانه اش می نامند. خانه ای محقر که قبل از ورود ما بدانجا حاجبی پاسداری می کرد کسانی چند از خواص را که در اندرون به عبادت مشغول بودند و نه البته به چله نشینی! چون دقایقی بعد بیرون آمدند و دیگران اذن یافتند به تماشای سقف و دیوار مزین آن که البته چرخ ایام بدانها آسیب هائی هم رسانده بود.
در چله خانه دل از درویش خفته در این بارگاه حکمت سخن حافظ را هنوز نپرسیده بودم "که ای صوفی شراب آنگه شود صاف -- که در کوزه بماند اربعینی"، که "چهل چهره هائی" بسیار مرا از هر "چله خانه ای" برون کشیدند بی هیچ بهره ای. پس بیرون آمدیم از حریمی که به درون می رفته است آن صوفی به آهنگ سفرهائی به درازای بُعد هستی و با لختی تامل در حال و هوای صمیمی آن بارگاه، به تانی مقبره و صحن را ترک می گوئیم به قصد بازگشت به کرمان.
در کرمان دوستی دانشمند دارم که سالهاست از دیدارش محروم بوده ام. برای حال پرسی و دیداری عیدانه به خانه اش می روم. به همراه همسرش که پزشکی حاذق است گرم پذیرایمان می شوند. سخن هائی بسیار برای گفتن هست و دیداری شیرین در فضائی معطر از گلاب دوستی به بار می نشینند تا همچنان صمیمیتمان در امتداد زمان تداوم یابد. شب نیز سخاوتمندانه به شام مهمانمان می کند در سرائی سنتی به غذائی مطبوع.
صبح بهاری دوم فروردین و مجموعه تاریخی گنجعلی خان کرمان. در میان جمعیت انبوهی از مسافران نوروزی که با شوقی آرام در صف ایستاده بودند برای رفتن به حمام. حمامی که گرمای کویر را در دل، جلای خورشید را در سقف و صلای هنر و معماری را در دیوار و کف داشت. بهائی اندک پرداختیم و تن به فضائی سپردیم که جان را جلا می بخشید از ظرافت طرح و لطافت طبع معماران کهن آن.

حمامی پر از جلو ه های گویای روزگار ماضی. روزگاری که انسان برتری جو به نسبت توانش برتری خواهیش را در عنوان و طبقات اجتماعی اش گنجانده و فخر می فروخته است حتی به "دیگر جای" خیسیدن و خسبیدن. غرفه ای از گرمابه برای استحمام بازرگانان و غرفه ای دیگر برای لیف و کیسه کشیدن روحانیان. انسان لذت جو در سایه گرم سقف های گنبدی، آفتاب را همچنان به دخمه های تاریک گرم خانه اش برده با نصب هنرمندانه سنگ زمان بر تاریکخانه حمام. مباد که از گذشت زمان غافل شود و باز ماند از غافله ای که بازماندگانش نه به گرمی در حمام مقام دارند و نه به نرمی در بستر آرام.
جمعیت غالبا با ولعی آمیخته به شتابی بی سرانجام در ازدحامی نا همگون به هر گوشه و دخمه ای از این گرمابه اعیانی سرک می کشند تا وصف العیش اسلافشان شاید نصف العیشی برایشان حاصل آورد.
و من فارغ از همه مقصد و مقصود سازندگان و شیوه کسب و بهره گیری از این بنای اشرافی نمی توانم طراحان و سازندگان آن را تحسین نکنم به سبب زیبائی و بی نقصی چنین سازه ی بهداشتی در چنان روزگاری.
در دیگر سوی بازار که روزگاری کانون بازرگانی منطقه بوده است کاروانسرائیست و مسجدی و چند بنای دیگر که همه قدیمی می نمایند و همچون گرمابه در آرایش و معماری متناسبی. بدانها نیز سرکی می کشیم و در بازدید از کاروانسرا باز افسوس از نهادمان برمی آید که خلف هائی شایسته نبوده ایم حتی در حفظ بناهائی چنین با شکوه، چه رسد به توسعه ی مناسب آنها. مسجد جنب کاروانسرا البته به خوبی نگهداری شده و معلوم است که مردم حرمت خانه خود اگر نداشته اند حرمت خانه خدا حفاظ محکمی برای این بنا بوده است. بنای مسجد باشکوه است ولی وسعت آن بسیار کوچک، به اندازه نماز خواندن جمعیتی کمتر از 30 نفر. قسمت نسوان با پله هائی تند که از یک راهروی تنگ مارپیچی می گذرد در بالکنی بر فراز 5 متری قسمت مقابل قبله ی آن مجزا شده است.
از موزه مسکوکات هم در یک بنای قدیمی همین مجموعه بازدید کردیم و چشم بر وسوسه انگیزترین عنصر زندگی اجتماعی بشر در طی اعصار مختلف دوختیم. دینارها، سکه ها، اشرفی ها، تومان ها و ریال ها که هر کدام روزگارانی چنان رایج بوده اند و صاحب منزلت که سرهای بسیار بر سر کسبشان بر باد رفته و تن های بی شمار بر خاک.