تبليغاتX
یک حرف از هزاران
یکشنبه سی ام تیر 1387
شکیبائی!

دیروز به دوستی می گفتم نمی دانم چرا با هر هنرپیشه ای ارتباطی عمیق برقرار کرده ام دیر نپائیده است. حسین پناهی در هر فیلم یا سریالی بازی می کرد مرا به خود می کشید فارغ از داستان و ضعف و قوت اثر. خسرو شکیبائی هم آشنامردی در وجودم بود. من نیز مثل خیلی ها در فیلم "هامون" با او آشنا شدم و پس از آن همیشه می جستمش تا ببینمش. لحن و صدایش سرشار از مهری نهفته بود. در "روزی روزگاری" سرکرده ی یاقی ها بود اما برای من آن یاقی بسی مهربان بود، خنده هایش به بازی نمی مانست و وقتی می خندید خنده وجودم را لبریز می کرد و گریه اش نیز، که آرام بود.

من از او بیشتر از آنچه ابراهیم نبوی از تاثیر گذاریش بر نسل دهه ی 60 نوشته تاثیر پذیرفته بودم و نوعی ارتباط عاطفی با شخصیت هنریش برقرار کرده بودم که بی گمان ریشه در شخصیت واقعی اش داشت. در هر اثر جدیدش به دنبال یافتن ادامه ی همان شخصیت دوست داشتنی بودم که از هامون پیدایش کرده بودم و می یافتم آن بسط بسیط را هماره. وقتی گفتند: "رفت"، ذهنم بی تابانه آخرین سایه های آن شخصیت بی انتهای همیشه در حال تکامل را بازسازی کرد و بعد مثل کودک گم شده ای گریست.

بنا بر نوشتنم نبود در باره ی او. چون دیده ام بسیار در این باره نوشته اند در همین یکی دو روز که البته شایسته ی این بسیار هم هست. اما دوست عزیزم محمد رضا را که خواندم نوشته بود: خدایا! چرا آنان که باید زودتر بمیرند تا خلقی از آزار ایشان در آسایشی ولو موقتی درآیند، تا دیرهنگام نمی میرند و آنان که هنوز نباید بمیرند، به سان خسرو شکیبایی اینچنین زودهنگام می میرند؟!!"

جمله ی سوزناکش پریشان ترم کرد و آمدم تا شرح حالم را بنویسم برای خودم. و به محمد رضا هم بگویم که: "در دایره ی قسمت اوضاع همین باشد".

پس نمی ماند بر ما جز شکیبائی بر  رفتن شکیبائی! که آسان هم نیست البته.

+ نوشته ای دیگر از حسین
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
نشانه ها

گاهی فکر می کنم ما در دنیائی از نشانه ها زندگی می کنیم. نشانه هائی که خود در عین اینکه ماهیتی مستقل دارند در نظام هستی هم سوئی را می نمایند. شاخه ای گل از کرین و آب ساخته شده و مرحله ایست از رشد تکاملی یک گیاه. همین گل در چشم که می نشیند زیبائی را در جان می نشاند و بعد وقتی دستی آن را در دستان دیگری می نهد به مهر، نشانه ای می شود برای رسول محبت، عاطفه و عشق. قاصدکی، چشمه ای، رنگین کمانی و سبزینه ای در برگ درختی، همه نشانه اند و ورقی از معرفت کردگار در نظر هوشیاران.

 

گاه نشانه ای در راه، مسیرمان را ممکن است برای همیشه عوض کند. چنین نشانه هائی در راه من چندان زیاد بوده اند که گاه بر این باور بوده ام کسی به عمد آنها را یک به یک در مسیرم نهاده به راهنمائیم. گاهی هم بر این باورم که این نشانه ها همه جا و برای همه هستند، فقط باید آنها را دید و فهمید و بعد حرکت کرد. دیده ام افرادی را که رابطه ای بس عمیق با این نشانه ها برقرار می سازند. یکی را دیدم برای تک درختی در بیابان دست تکان می داد، از صمیم جان!

 

"سروش" اما نوعی دیگر از نشانه ها را برگزیده است برای دنیای ارتباطی اش. او کلمات را جان می بخشد به شکل هائی که در رکوعند و سجود و اتحاد و حرکت و رقص و هماهنگی. در این باره خود می گوید: "این زیان را همه انسان ها می فهمند و من عالمی را می جویم که همگان بی نیاز از مترجم یکدیگر را بفهمند و همین مرا به جهان نشانه ها کشانده است".

 

به لطفی بسیار نشانه ای موزون برای "یک حرف از هزاران" طراحی و هدیه ام کرده است. زیبا بود. بر آن شدم آن را به عنوان "لوگو" ی این خانه برگزینم و چنین شد که یک خانه تکانی دیگر انجام دادم بدینسان که می بینید. البته سروش گفته است که: "اگر شما هم به سراغم آمدید کافیست آدرستان را برایم بنویسید. در اولین فرصت خواهم آمد تا نشانه ای متناسب با سرایتان خلق و تقدیمتان سازم".

 

از "سروش" عزیز ممنونم و همه را به بازدید از "لوگوسرا"یش فرا می خوانم. به افتخارش لوگوی زیبای خودش را نیز در اینجا به نمایش می گذارم:

سیب لوگوسرای سروش

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه بیست و دوم تیر 1387
آیه های آبی

این شعر را مدتها قبل دوستی سروده و هدیه ام داشته بود. چند روز قبل باز خوانی اش کردم به دلیل حضورش. دریغ بود در پستوی آرشیو بماند بی جلوه. ذات زیبائی جلوه گریست و نتوان شعاعش را در سایه محبوس داشت. نور در سایه گنجیده نمی آید، به خصوص که آیه هائی باشد به رنگ آبی...

 

=============================================================

 

آیه های آبی

 

وسیع و بیکران

به زیبایی آسمان

سرشار از تبلور آبی ها ، تناقضی موزون

گهوار راهوار ، حلول ستاره

دعوت ابر ، ودیعت اشک

نزول باران  ، شکوه ماه

خروش بی امان ، جنبش دوار

توده های سپید بر کرانه ای دیگرگون محدودند. . .

شنزار بارها از وسعت وجود ابر سخن گفته بود

جذر و مد ، افق

گام ها را به سویش هدایت کن

این نهایت حضور احساس است

صدای طپش می آید

حلول نزول است یا صعود شعور

چقدر شبیهند یکدیگر را

تناسبات طلایی

بیکران وحی ، نورافکن درست در اوج است

ازدحام توده های سپید

خط میانی منحنی

صعود ، نزول، گام ها را در بر گرفت

دلم برای لحظه ای تنگ شد

این همه اشک

نگاه خیس ماهی چقدر بی تاب است

پیشتر از ماسه ای گفتم که خواب ستاره دید و درخشید

از صحرایی می گویم که در انتظار است باران را

فورانی از نور

موسیقی دلنشینی است

هماره به سویش می خوانَدم

گام ها ، آسمانی به گستردگی ماه

و آسمانی به وسعت زمین

آنچنان درگیر وهمم که از نزول نمی هراسم

بیکران وحی ، شنزار می درخشد

توده ای از ازدحام سپید

سراسر جهان آسمان با نخ نور گلدوزی شده

نیلوفری چنین سزاست

و زمین خیس شرم است ابهتی چنین بیکران را

خروش ، سکون

در تکاپوی انتظار زمان می ماند

صعود و نزول ، جذر و مد

گام هایی که محتاجند لمس افق را

بیکران وحی ، صحرا شکوه باران را درنوردید.

 

                                                                        03/09/84

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه هفتم تیر 1387
روز مادر
روز مادر چیز قابل پستی نداشتم، اما حالا دارم:

نگاه مادر

+ نوشته ای دیگر از حسین