
"محققان دانشگاهي در سوئيس سيگنالي را رديابي كردند كه سرعتي بالاتر از سرعت نور دارد. در دنياي خارق العاده كوانتوم و مكانيك كوانتومي، پديده اي به نام ارتباط ذرات با يكديگر وجود دارد به اين معني كه اگر دو ذره كه بشدت با هم در ارتباطند؛ از يكديگر جدا كرده و در فاصله طولاني از هم نگه داريم، به رغم فاصله اي كه بين آنها وجود دارد، در صورت بروز تغيير در يكي از ذره ها، ديگري نيز دچار تغيير خواهد شد.
اين پديده توسط دكتر دانيل سالارت و همكارانش در دانشگاه ژنو مورد بررسي قرار گرفت. وي دو فوتون نور مرتبط و درگير به هم را در آزمايشگاه به فاصله 18 كيلومتر از يكديگر دور كرد و با بررسي خصوصيات هر يك از آنها، دريافت كه با تغيير در هر كدام، ديگري نيز متحول مي شود. با مشاهده اين نتايج، محققان به اين نتيجه رسيدند كه بين اين دو ذره سيگنالي در حال حركت است كه خصوصيات يكي را به ديگري منتقل مي كند.
براساس گزارش«NewScientist»، محققان بر اين باورند كه اين سيگنال بايد سرعتي 100 هزار بار بيشتر از سرعت نور داشته باشد تا بتواند خصوصيت يك فوتون را به ديگري منتقل كند."
مرجع: http://www.qudsdaily.com/archive/1387/html/5/1387-05-29/page18.html#12
عجیب است که قبلا در مثنوی مولوی خوانده بودم:
در جهان هر چيز چيزي جذب کرد گرم گرمي را کشيد و سرد سرد
قسم باطل باطلان را ميکشند باقيان از باقيان هم سرخوشند
ناريان مر ناريان را جاذباند نورريان مر نوريان را طالباند
استادی داشتم که "دینامیک" تدریس می کرد و بسیار هم بر کارش مسلط بود، خدایش نگهدارد. روزی سر کلاس گفت: "من با اینکه یک Scientist هستم ولی به تله پاتی سخت معتقدم" و در تائید آن خاطره ای گفت در باره ی وقوع حادثه ای برای مادرش همزمان با دل آشوبی شدید خودش در هزاران کیلومتر دورتر. چند روز قبل نیز یکی از دوستانم خاطره ای برایم گفت که خود شاهد بوده از همزمانی شهید شدن جوانی در جنگ و فرو نشستن مادرش بر زمین از شدت نگرانی در باره ی همان فرزندش در همان لحظه و در ۲۰۰۰ کیلومتر اینطرفتر. من خود نیز تجربیات زیادی داشته ام و گاه در این باره با دوستانم سخن گفته ام.
نمی خواهم بر اساس همین چند مورد تجربه، تئوری علمی خاصی را در این باره اثبات کنم و نیک واقفم که اثبات علمی چنین مدعائی نیاز به کنکاش های دقیق بسیاری دارد که شاید کشفیاتی از نوع گزارش بالا روزگاری به پرده برداری از چنین رازهائی کمک کند.
اما شگفتی ام را نیز از هماهنگی بین شعر مولوی، تجربیات فردی (که اطمینان دارم برای هر کس به فراخور پیش آمده) و این کشف جدید علمی نمی توانم پنهان کنم.
در يك مجلس ختم واعظي در نكوهش دنيا سخن مي گفت و همه را فرا مي خواند تا هماره و در همه حال به ياد مرگ باشند. مبناي استدلالش هم فنا پذير و زودگذر بودن دنيا بود. چرا كه هرچه فنا پذير باشد به گمان او ارزش دل بستن ندارد. از مرگ هم چهره اي مخوف و مهيب ارائه مي كرد كه سخت بايد از آن ترسيد.
همچنان كه به وعظ آن خطيب گوش سپرده بودم به نظرم رسيد كه يك نظريه ي مرگ محور زندگي آفرين نمي تواند باشد. و از آنجا كه دين براي زندگيست پس بعيد است چنين نظريه اي تائيد ديني هم داشته باشد. بي ارزش بودن آنچه زودگذر است نيز قانع كننده به نظرم نيامد. اگر چنين باشد عمر كه در تمامي مكاتب بزرگترين سرمايه خوانده مي شود فاقد ارزش خواهد بود و اين يعني نقض غرض، حتي براي همان نظريه ي مرگ محور.
چند روز قبل مراسم افتتاحيه ي بازي هاي المپيك برگزار شد كه گفته مي شد چيني ها براي آن مراسم 2 يا 3 ساعته ميليونها دلار هزينه كرده اند. آن همه هزينه براي چنان مدت كوتاهي! بازتاب مثبت شكوه آن مراسم در رسانه هاي بين المللي را همه ديدند و اینكه چقدر تحسین همگان را برانگیخت. پس كوتاه بودن زمان از ارزش آن نمي كاهد.
تصورم اينست كه نگاه "مرگ محور" به زندگي و مواهب آن، قدر ناشناسي از نعمتهاي خداونديست كه جهان را چنين زيبا و بي نقص آفريده است. زندگی به اندازه ای ساده و زیباست که سهراب می سرایدش:
"...زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است..."
و چنانچه از این زندگي بهره اي صحيح ببريم مرگ هم ديگر ترسناك نيست،
"...و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ_ گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
..."
رفتم و اين شعر را با عنوان "صداي پاي آب" دوباره خواندم و ديدم كه بالاتر از آن در این باره هيچ نتوان گفت. تصميم گرفتم هر روز كه توفيق يابم اگر نه همه ي آن سرود خوش كه لا اقل بخشي از آن را به جان بخوانم، بارها و بارها.
اين شعر را به طور كامل در ادامه ي همين پست مي توانيد بخوانيد. و یا با صدای شکیبائی در این آدرس بشنوید:
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/sedaye_paye_ab/1.htm
|
|
نه ،
نه ،
نه دعای من و نه استغاثه ی فرزندانش و نه هیچ اشک تضرعی دست تقدیر را چاره نکرد .
لحظاتی قبل صبر اسطوره صبر از ماندن با ما به سر آمد و سفرش را به ابدیت آغازید.
من به حمید و مجید و دانیال غبطه می خورم که او را برای همیشه در آغوش دارند. اما سنگینی غمش برای رضا و تنها دخترش در تصورم نمی گنجد. و همسرش را نیز نمی دانم که این داغ نو با زخم آن داغهای کهنه ی دلش چه می کند. کلمات در اشکهایم خیس می شوند و قلبم در چنبره ی این غم به شدت فشرده است. بهتر است دلم را به اشکهایم بسپارم تا مگر در این قطره های سرد لختی بیارامد. دل مرا شاید اشک سرد آرام کند اما دل رضا، زهرا و همسرش را باید مرهمی دیگر جست.
روحش شاد و خدایش رحمت کناد
بعد از آن دیدار کوتاه آمده ام تا در باره ی یک اسطوره ی صبر بنویسم اما کلمات از ذهن پر تشویشم می گریزند. دیشب از رضا پسرش که از دوستان دوست داشتنی ام هست اجازه گرفتم به عیادتش بروم. فقط دو دقیقه برای دیدارش مهلت یافتم. مشکل تنفسی اش حاد شده و تحت مراقبت شدید قرار داشت. غبار ضعف شدیدی بر چهره اش نشسته بود. من اما همچنان فروغ مهر را در چشمانش دنبال می کردم. نوری که از اعماق وجودی لبریز از محبت پدری اش برمی خواست و سالها بود که جمع بزرگ دوستیمان را گرما می بخشید.
من نمی دانم اسطوره ی صبر کیست ولی اگر کسی سه فرزندش را در مدت 4 سال از دست داده باشد و خم به ابرو نیاورده باشد و همچنان استوار مانده باشد و برای همه پیوسته از زندگی بسراید چه باید نامیدش؟ فرزند اولش، "حمید" در همان سال اول جنگ شهید شد و فرزند دومش "مجید" در سال دوم و در فتح خرمشهر و سومی، "دانیال" در یک عملیات دیگر. یک منزل قدیمی ساده و یک خودرو پیکان که سالها قبل از شهادت فرزندانش از دسترنج خودش خریداری کرده، در تمام این سالها بی تغییر مانده و همه ی خاطرات ما را در بایگانی خود دارد. امتیاز خواهی از ساحتش بدور است اگر چه نشان درجه دو دولتی را هم به او بخشیده اند بی آنکه جائی بنمایدش و یا از ان بهره ای بجوید.
حرمتی بزرگ در جامعه دارد و همواره از جایگاه رفیع اجتماعی اش برای اصلاح اموری که در توانش بوده بهره گرفته است. گاهی هم که ناامید از تاثیرش بر روند امور می شد جز صبوری نمی کرد و فقط در خفا شکوه ای رقیق از نارفیقی روزگاری داشت که بر راهی متباین از مسیر خیرخواهی او می رفت. به گمانم اندوه هایش از کجمداری ایام که با آرمان هایش فاصله می یافت چنان بر جانش سترگ آمده است که به دردی چنین دچارش ساخته و رنج جانش جسم رنجورش را فرسوده تا بدینجا رسیده است.
در همان دو دقیقه، چند کلامی به مهر بین من و آن پیر دوست داشتنی و صبور و خوش سیما رد و بدل شد. و من فقط آمدم تا تمام دعاهایم را در بسته ای از تضرع و اشک بپیچم برای اجابتی که سلامتش را بدو بازگرداند. این عکس را هم چندی پیش از او گرفتم، زمانیکه بیماریش هنوز بدینسان حاد نشده بود. امشب که حالش را جویا شدم رضا گفت به ICU منتقلش کرده اند و شرایطش به لطف حق فعلا تثبیت است. خداوند شفایش بخشد.


...و بعد من گلی را به لبخند زیبایش هدیه کردم:
