
از عزیزانی که چندان به سفرنامه علاقه ای ندارند به خاطر طولانی شدن این سفرنامه پوزش می خواهم. امیدم اینست که لا اقل عکس هائی که به متن لینک کرده و یا در داخل صفحه قرار می دهم بخشی از نارضایتیشان را جبران کند.
روز بعد کنفرانس شروع شد و من البته به موقع ثبت نام و در مراسم افتتاحیه شرکت کردم. کاری که معمولا با این دقت از من کمتر سر می زند! ابتدا رئیس کنفرانس و سپس دیگران سخنرانی تشریفاتی خود را ارائه کردند و در آخر یک خانم پروفسور کهنسال سخن گفت که گفته شد عمرش را در راه حفاظت از محیط زیست و ارتقا کشاورزی و بهبود کمی و کیفی تولید غذا صرف کرده است. ظاهری آراسته داشت و شمرده و فصیح نطقش را ارائه کرد. رئیس کنفرانس در استقبال و بدرقه ی او سنگ تمام گذاشت و در هر دو بار دستش را بوسید. معلوم شد که بوسیدن دست معلمین پیر زن از طرف روئسا در همه جای دنیا معمول است!

بعد از مراسم افتتاحیه سخنرانی های مقالات شروع شد و من دومین سخنران در تالار شمار ه ی 2 بودم. یک سوال و یک نظر هم درباره ی مقاله ام مطرح شد. خرسند از انجام ماموریت علمی ام ادامه ی کنفرانس را با شنیدن سخنرانی های دیگر پی گرفتم. در وقت استراحت با دانشمندانی از هلند، یونان، آمریکا و ترکیه آشنا شدم. صحبت هایمان بیشتر در حد معرفی یکدیگر و زمینه ی کاری و علایق تخصصی مان بود. بعدا در وقت های بیشتری که پیش آمد با برخی از آنها مفصل تر گفتگو کردم از جمله با آن پروفسور آمریکایی که متاسفانه از تبادل ایمیل غفلت کردم. ظاهر این آقای پروفسور آمریکائی بسیار به ایرانی ها شبیه بود (نفر چهارم از راست در تصویر زیر). با ریش و تیپی که مرا به یاد یکی از نزدیکانم می انداخت. سنی حدود 60 سال داشت با منشی دوست داشتنی. به همین دلیل هم تا فرصت پیش می آمد با او هم صحبت می شدم. در اتوبوس کنار هم می نشستیم و قهوه ی زمان استراحتمان را هم با هم می خوردیم. در ابتدای آشنائی به مزاح گفتمش که بیاید تا مذاکره ی ایران و آمریکا را از همین جا ما دو نفر کلید بزنیم! مگر تداوم یافته و به سطح موثری برسد!! و بعد با هم خندیدیم.

از وضعیت رانندگی و ترافیک آتن که اندکی بهتر از ترافیک تهران بود صحبت شد و گفت که در کالیفرنیا(محل زندگیش) نیز وضع از این بهتر نیست. چون آب و هوای تهران، آتن و کالیفرنیا هر سه مدیترانه ای طبقه بندی می شوند، نتیجه گرفتیم که این خوی مردمان این سرزمین ها تابع شرایط اقلیمی است. البته باید تصریح کنم که رفتار مردم به شدت از عوامل اقلیمی تاثیر پذیر است. او از خلق و خوی هموطنانش گفت و از اینکه چند ایرانی دیگر را هم می شناخت که در دانشگاهش با او کار کرده بودند و اینکه تعداد ایرانی ها در آمریکا به خصوص در کالیفرنیا خیلی زیاد است.
بعد بحث بیشتر تخصصی شد و از تغییرات اقلیمی حاد مثل وقوع خشکسالی های پی در پی در برخی نقاط و وقوع طوفان ها و سیل های شدید در برخی نقاط دیگر و مشابهت اقلیمی مناطقی از آمریکا و ایران صحبت شد. به شدت نسبت به بحران محیط زیست و گرمایش زمین نگران بود و پیش بینی می کرد که بحران غذا در جهان با سرعت بسیار بیشتری از آنچه پیش بینی می شده افزایش یابد. او همچنین ابراز امیدواری کرد که مشکلات سیاسی بین ایران و آمریکا زودتر حل شود! و بدین ترتیب به هر حال ما گفتگوی سیاسی هم کردیم !!
ترک ها بیشترین تعداد را بعد از یونانی ها در این کنفرانس دارند. 11 نفر. هفت نفرشان در هتل من ساکنند. با این هفت نفر قرار گذاشتیم برای صرف شام به رستورانی در نزدیکی آکروپلیس برویم. و رفتیم. سه نفرشان زن بودند و هر سه بی حجاب و چهار نفرشان مرد. از چهار نفر مرد سه نفرشان به مسائل مذهبی مقید تر بودند. اگر چه آن یک نفری که تقیدی نداشت در انتقاد از سه نفر دیگر، پنهانی به من گفت که آنان برای تحکیم و ارتقا خود در سیستم حزب اسلام گرای ترکیه تظاهر می کنند! البته مطمئن نیستم که این مطلب را از سر اختلافات شخصی با آنان گفت و یا اینکه چنین رفتارهای متظاهرانه ای در ترکیه یک واقعیت اجتماعیست. چیزی که من شخصا تا کنون چنین تصوری از آن کشور نداشتم و نمی دانستم در ترکیه هم تظاهر به اسلام گرائی و تقیدات دینی در دستور کار مردم فرصت طلب هست. حتی هر وقت حرف از حفظ حجاب بدون اعمال اجبار و زور به میان می آمد من ترکیه را مثال می زدم.
دوستان ترک من گاه با هم ترکی حرف می زدند و گاه با من انگلیسی. عمده ی صحبت هائی که بین ما رد وبدل می شد بر سر مقایسه ی قیمت ها در دو کشور بود. به نظرم رسید که قیمت مسکن در هر دو کشور بر حسب دلار کم و بیش یکسان است! و شرایط عمومی زندگی یک عضو هیئت علمی دانشگاه نیز. کمی هم باب گفتگو به مسائل عمومی سیاسی کشیده شد. ولی لااقل یکی از آنها اطلاعات سیاسی اش در باره ی کشور ما بسیار اندک بود به طوری که هنوز تصور می کرد رئیس جمهور ایران آقای رفسنجانی است! به هر ترتیب شب خوبی را با این همسایگان ترک گذراندم و به هتل برگشتیم.
چند تصویر:
تصویر یک - تصویر 2 - تصویر 3 - تصویر 4 - تصویر 5 - تصویر 6 - تصویر 7 - تصویر 8 - تصویر 9 - تصویر 10

شکل ظاهری محوطه این معبد ویران شده تاسف بار است. در اینجا باز آه از نهادم بر می آید که جلوه گاه باستانی و نشانه ی عظمت دوران اساطیری بشری که روزگاری در این ملت تبلور یافته بوده، چنین دستخوش بی مهری فرزندان ناخلفشان شده است. بنا و سنگ های باستانی محافظت خوبی نشده و طرح نگهداری مناسبی که محل بازدید کنندگان و رفت و آمدهایشان را سامان بخشیده و مانع از تماس مکرر این جمعیت کثیر شود به چشم نمی آید. حتی اثری از نگهبان هائی که مواظب رفتار بازدیدکنندگان این بنای منحصر به فرد باستانی باشند نیست.
به نظرم یکی از ستون ها در نتیجه ی همین سهل انگاری فرو افتاده بود. بعدا که از آکروپلیس دیدن می کردم یکی از هم کنفرانسی های یونانیم را در آنجا دیدم و نسبت به این سهل انگاری منجر به سقوط این ستون گله کردم، جواب مضحکی برایم داشت. گفت این ستون را عمدا فرو انداخته اند!! تا مردم شیوه ی ساخته شدن آن را ببینند که از چه قطعات عظیم سنگی ساخته و برهم نهاده شده اند!! او البته نتوانست توضیح دهد که چرا بخشی از آمفی تاتر رو باز واقع در دامنه ی آکروپلیس در اثر رفت و امد مردم در همین روزها در حال تخریب بود!!
این بی توجهی و سهل انگاری نسبت به میراث فرهنگی بشر در تمام قسمت های محوطه عظیم ساختمان های باستانی معابد آکروپلیس، آگورا و المپ به وضوح پیداست، به قدری که گاه این سهل انگاری که نباید از چشم یونسکو نیز مخفی باشد مشکوک به نظر می آید.
تاسف بارتر اینست که بخش عظیمی از زمین های این محوطه ی باستانی به وسیله ی مردم تصرف و در آن ساخت و ساز شده و هم اکنون جزو منطقه ی مسکونی شهر است.ساعتی از نیمه ی روز گذشته است. در یک کافی شاپ فنجانی قهوه می نوشم و المپ را به سوی آکروپلیس ترک می کنم.

از کوچه هائی تنگ می گذرم که دو طرف آنها را مغازه هائی در بر گرفته اند مملو از یادگاری های آتن و یونان و همه ی این نشانه های یادگاری هم برگرفته از همان بناهائی که چنان مورد بی مهری هستند. در این باره با یکی از هم کنفرانس هایم که استاد دانشگاهی در شمال یونان بود گفتگو کردیم. مردی خوش مشرب بود که علاوه بر کار فنی تخصصی اش دستی هم در هنر داشت و در کار تاتر و بازیگری و نمایش هم در سطح نیمه حرفه ای بود.سر میز شام با گفتاری در باره ی اسکند که در زبان اینان "الکساندر" گفته می شود بحث مان سر گرفت. گفتمش که اسکندرنه در تاریخ که حتی در فرهنگ ایران ماندگار شده است و امروز فرزندانی از ما بدین اسم نامیده و مکان هائی بدین نام خوانده می شوند. او هم از تاثیر فرهنگ ایران باستان بر یونانیان گفت* و مشابهت معماری بناهای آکروپلیس و حتی نام آن با "پرسپولیس" (تخت جمشید). یک استاد دانشگاه بن آلمان هم معتقد بود معماری آکروپلیس بر گرفته از معماری پرسپولیس ایران است.
در خلال صحبت هایمان از اضمحلال میراث فرهنگی و تنبلی ملت ها ی ایران و یونان برای حفظ عظمت های گذشته اش سخن به میان آمد. و اینکه ما فرزندان شایسته ای در این زمینه نبوده ایم. و اینکه ملت هائی با هویت ملی جدید چون امریکا، استرالیا و کانادا بسیار بهتر درخشیده اند و خالق افتخاراتی عظیم در عصر جدید. طعن آمیزانه گفتم که به نظر می رسد ما از افتخارات ملی اشباعیم و همواره از همان کنز عظیم افتخارات باستانی مان خرج می کنیم بی آنکه برآنها بیافزائیم و هر دو تلخ بر این واقعیت تلخ خندیدیم!
دو تصویر حاشیه ای: تصویر یک و تصویر دو
-----------------------------------
* شیرینی جات و غذاهای ایرانی با نام ایرانی و البته به نام غذای سنتی یونانی! به توریستها عرضه می شوند. من خود "حلوای ارده" را با همان نام "Halva" و البته بسته بندی یونانی خریدم و دوستی می گفت غذای "دلمه" را با همین نام در آنجا خورده است.
ساعت يازده شب است و من پس از پنج روز اقامت در يونان، ساعت 9:15 آمدم فرودگاه كه ساعت 4:30 صبح به بحرين پرواز كنم و از آنجا به تهران. ويزاي من تا آخر روز 21 سپتامبر يعني يك ساعت ديگر تمام مي شود، حال آنكه ۵/۲ ساعت پس از اتمام ويزايم بايد از مرز عبور كنم. به همين دليل زودتر آمدم تا مشكلم را حل كنم و حل شد خوشبختانه، با مراجعه به پليس فرودگاه آتن. از هم اكنون ۵/۵ ساعت زمان را بايد در سالن فرودگاه سپري كنم به انتظار پرواز، و اين فرصت مناسبي است تا نوشته هايم را تكميل كنم.
روز اول اقامتم در آتن را آسوده آغاز كردم و هيچ برنامه ي از پيش تنظيم شده اي نداشتم. كنفرانسم از روز بعد شروع مي شد. هتلم در قسمت مركزي شهر بود که بافتی نسبتا کهنه داشت. پياده در خيابان ها راه افتادم به سمتي كه بر روي نقشه ی آتن معابد قديمي آكروپليس و المپ مشخص شده بودند. خيابان هاي فرعي و بعضي خيابانهاي اصلي آن اطراف نامرتب بودند و نه چندان تميز البته. ساختمان هاي بد قواره و بلند، کوچه های تنگ را بلعيده و عظمت يوناني را كه در ذهن من بود مي فرسودند. شبهاي بعد كه از اين كوچه ها و خيابان ها مي گذشتم دلم سخت به حال يونان ذهني ام سوخت. در این کوی و برزن ها جماعت معتادانی را ديدم که در معرض عموم حشيش مي كشيدند و شرنگ مرگ به سرنگ درد در رگانشان تزريق مي كردند. و ولگردان بي شماري كه سايه وهم سنگيني را بر غربت مسافران مي افكندند تا حس نا امني امان از تن خسته ي شان بگيرد.

من البته حادثه اي نديدم و تنها تعقيب و گريز هايي چند را شاهد بودم كه انبوه پليس هاي مسلح در جاي جاي آن خيابان ها با اين جماعت ها داشتند. ولي در گذر از اين گذر گاههاي وهم آلود، اضطراب و نا امني نا مانوس وجودم را فرا مي گرفت. اين اضطراب چنان بود كه شب ها رغبت جنداني نداشتم تا به رسم مسافرت هاي هميشه ام در شهر هاي ديگر به هر گوشه اي سرك بكشم براي كشف اسراری كه در بطن هاي هزار توي سكونت گاه هاي بشري نهفته است و بسياري از آنها هم هرگز بر هيجكس مكشوف نمي شوند و همراه با صاحبانشان به ديار عدم مي پيوندند، چنانكه گويي هرگز واقع نشده و نبوده اند.
از جلو موزه اي مي گذرم اما به درونش نمي روم و ترجيح مي دهم روز اول به تماشاي كلياتي از اين شهر اساطيري و باستاني بپردازم. در انتهاي خيابان به همان ميدانی مي رسم كه شب قبل، از اتوبوس فرودگاه پياده شدم. ميدانی كه ساختمان پارلمان يونان يك ضلع آن را تشكيل مي دهد. محوطه ي بزرگي هم در جلوي پارلمان هست كه دو نگهبان با لباس نظامي سنتي به صورت سمبليك از دو راه پله اي كه ساختمان پارلمان را به اين محوطه متصل ميكند حفاظت مي كنند. اين دو نگهبان به سياق نگهبان هاي كاخ باكينگهام ملكه ي انگلستان هر از چند دقيقه با قدم زدن و پيش فنگ و پا فنگ ويژه اي نگاه رهگذران و توريست ها را به خود مي كشانند ودر معرض عكس و فيلم هاي بسياري از آنها. صحنه اي از كارت پستالهاي آتن نيز حركت نمايشي همين نگهبان هاست.

جذابيت ديگر اين محوطه ي بزرگ نه به ساختمان عظيم آنست و نه به سياستمداراني كه دور از نگاه رهگذران در درون آن به سكان داري كشتي سياست اين مرز و بومند. بلكه خيل عظيم كبوترانيست كه دانه از دست توريست ها بر ميگيرند و چنان به جمعیت خو گرفته اند كه بچه به مادرش. دست فروشانی چند نيز آنها را و مردم بازمانده از طبيعت تشنه ي ايجاد ارتباط با آن را دست مايه ي كاسبي كرده اند كه نظيرش را خودمان در حرم امام رضا داريم. اينجا البته نوع پيشرفته ي آن است! در این تعامل يكي محتاج دانه و ديگري محتاج توجهي از جانب جنبنده اي كه لختي تنهاييش راپر كند.
عكس هايي چند مي گيرم و راهم را در پيش مي گيرم، در پاركي بزرگ كه به اين محوطه متصل است. در پارك قدم مي زنم و آن سوتر به معبد المپ وارد مي شوم. ساختماني بزرگ كه در اساطير يونان از آنِ زئوس خداي آسمان و زمين بوده است. معبد هاي بسياري را ديده ام. از معبد بودايي ها در بنارس هند و معبد طلايي هندوها در دهلي تا كليساهاي بزرگ ميلان، رم و انگلستان و مهمتر از همه معبد اصلي مسلمانان، كعبه. و هميشه در این معابد شكوهي خاص مرا تحت تاثير قرار داده است. گويا يك انرژي معنوي متمركزي در اين فضاها پنهان است و مرا در شعاع تاثيرش قرار ميدهد. اوج اين تاثير البته در كعبه بوده است كه شرح آن را در همراه با كاروان نوشته ام.
معبد المپ البته نوعي ديگر است. امروز هيچكس نه خداي آن را مي پرستد و نه آن را براي اجابت دعايش برميگزيند. شايد چون "زئوس" يكتايي خودش را تقسيم كرد و خدايان بسياري را شريك قدرتش ساخت. و خدايان بسيار چندان متفرق بودند كه قدرتشان فروكاسته شد به نابودي در تاريخ همین انسانهاي خداجوي خداخواه خداپرست. البته چند خدايي بر هندوها هم حكم مي راند اما گويا "شیوا" به عنوان خداي خدايان هندوها تمركز بيشتري از "زئوس" در خدايي متبلور در تكثرشان بوجود آورده است که همچنان ماندگار است در میان این قوم.
ستون هایی عظیم از سنگ مرمر سفيد و طاق های بلند بر فراز آنها شكوه خداوندگاري خاصي به اين معبد عظيم بخشيده است. اگر چه به نظر مي رسد كمتر از يك سوم كل معبد باقيمانده و بقيه آن در زیر چرخ روزگار شکسته است. چنانچه عظيم ترين هاي این عالم را از كام نابودي در آن گريزي نبوده است.
αω
آنچه در صدر این متن نوشته ام لفط جلاله و به معنی خداست. α به معنی وجود و ω به معنای مطلق و ترکیب این دو کلمه یونانی "وجود مطلق" است که همان ذات باریست. یونان را نباید نوشت، باید لمس کرد. بر زمین آتن که فرود آمدم واقعیتی را که در دلم گذشت به مزاح با پیامکی برای عزیرانم در ایران فرستادم: " السلام علیک یا بطلمیوس یا سقراط و یا ارسطو " و در حقیقت درود فرستادم به رسمی مقدس بر شخصیت هایی امثال این بزرگان که تاریخ علم بر نام آنها بنا شده است.
اولین جلسه ی کلاس درس "هوا و اقلیم شناسی" من در هر ترم با نام " بطلمیوس" آغاز می شود. هم او که اول بار جهان را به هفت اقلیم مختلف طبقه بندی کرد، با این فرض که زمین تخت در جنوب (استوا) به خورشید نزدیکتر و گرمتر است و در شمال (قطب) از خورشید دورتر و سردتر. پس چنین شئ تخت عظیمی که منبع گرمایش در آن بالا واقع است باید شیب دار و به طرف سرچشمه ی گرما بر فراز آید. او به همین دلیل علم طبقه بندی آب و هوای خود را "اکلیما تولوژی" به معنی شیب شناسی نامید. این فرضیه ی بطلمیوس و فرضیه ی اصلی او که زمین را مرکز عالم می پنداشت اگر چه به محاق بطلان سقوط کرده، اما این ابطال هیچ از عظمت کار او در خلق فرضیه ای علمی مبتنی بر مشاهدات تجربی نکاسته است. سقراط را چرا نباید در ورود به آتن درود فرستاد که کاسه ی زهر را به حکم قانونی نوشید که بر علیه آن مبارزه می کرد و ارسطو را که نامش بر تارک فلسفه و علوم طبیعی می درخشد.
یونان در ذهن من سرزمین عجایب است سرزمینی که هم خانه ی افسانه های اساطیری سکر آوریست که در آن زئوس با کشتن "کرونوس"، خدا و پدر خود، برادرانش را از هول خورده شدن بوسیله ی این خدای فرزند خوار می رهاند و سپس کائنات را بین آنها تقسیم می کند و خودش خدائی آسمان را بر عهده می گیرد با سلاح سهمگین آذرخش! و هم دانشگاهی که در آن ارشمیدس فریاد "یافتم! یافتم" را پس از فرو رفتن در خزینه ی حمامی بر بام بلند علم صلا می زند. و نیز سر زمین جنگ هائی که امپراطوری عظیم یونان را فراهم ساخت و اسطوره هایی نظیر قهرمان "ماراتن" (فیدی پیدوس) که چونان "آرش کمان گیر" ما پارسیان، آخرین رمقش را برای افتخار سرزمینش نثار کرد*. یونان در جغرافیای ذهن من در چنین مختصاتیست.

تشریفات کنترل پاسپورت در کار نیست. چون از فرود گاه برلین و خطوط داخلی اروپا وارد آتن شده ام. با اتوبوس به مرکز شهر می روم. حدود یک ساعت راه، و نسبت به سایر پایتخت های اروپایی کرایه ی آن ارزانتر، فقط سه یورو! از یکی دو مسافری که در کنارم هستند آدرس هتلم را می پرسم. یکی از آنها عینک تاشوش را با زحمت باز کرده و به چشمش می زند تا بتواند آدرس را بخواند و می خواند. در چهره اش احساس مسئولیتی جدی دیده می شود با یکی دو نفر در اطرافش به زبان یونانی مشورت می کند و بعد به من چیزهایی می گوید. می فهمم انگلیسی بلد نیست و من هم به همان اندازه با یونانی بیگانه ام. با اشارات او و کمک مسافری دیگر که یونانی است و انگلیسی هم صحبت می کند می فهمم که باید در آخرین ایستگاه پیاده شوم.
پیاده که می شوم آن مرد مانند پدری که سر پرستی پسر خردسالش را بر عهده دارد با من رفتار کرده و آمرانه می خواهدم که به دنباش بروم. چند قدم آن طرف تر یک تاکسی را متوقف کرده و آدرسم را به او نشان می دهد، به توافق نمی رسند و تاکسی می رود. تاکسی دیگری را و چند تای دیگر را هم متوقف کرده و بالاخره یکی از آنها می پذیرد مرا به آن آدرس ببرد. کمکم می کند چمدانم را داخل تاکسی بگذارم و بعد در حالی که تاکسی می خواهد راه بیافتد دست تکان می دهد و می گوید آلبانیایی است. قبلا از من پرسیده بود که مصری هستم و در جوابش گفته بودم که ایرانیم.
بعدا این ماجرا را که برای رئیس کنفرانس تعریف کردم خندید و پرسید که آیا مطمئنم جیبم را نزده است! و البته که نزده بود. این آقای پروفسور می گفت که آن مردمان اروپای شرقی به بهانه های مختلف به غریبه ها نزدیک می شوند و بعد کیفشان را می ربایند. با تجربه ی موردی من، یا فرضیه ی آقای پروفسور نقض شده بود و یا خوش شانسی من اثبات. البته امروز قبل از اینکه هتلم را به مقصد فرودگاه ترک کنم ساعتی را در لابی هتل با یک پروفسور رومانیائی به گفتگو نشسته بودم، تاریخ دان بود و متخصص در تاریخ روم باستان. در جائی از این سفر نامه باید درباره ی این گفتگو بنویسم. سخنان جالبی رد و بدل شد. این پروفسور رومانیائی هم رفتار هم وطنان خود و سایر کشورهای اروپای شرقی را که تازه به اتحادیه ی اروپا پیوسته اند در کشور های اروپای غربی بسیار نامناسب و دون شـأن معرفی می کرد و شرمنده بود.
تاکسی پس از طی چند خیابان تنگ و نیمه تاریک با ساختمان های بلند در دو طرف آن، در جلو هتل توقف می کند و 3.5 یورو کرایه می گیرد که در نظر من بسیار کم است. پس از تشریفات اداری کلید اتاقم را گرفته و تن خسته ام را که ساعت ها در برلین دو چرخه سواری کرده، در فرودگاهها به صف ایستاده و در پروازی طولانی به انتظار نشسته است به بستری نرم می سپارم تا در مرکز یکی از امپراطوری های عظیم تاریخ بشری به قلمرو امپراطوری خواب بشتابم به امید صبحی دیگر.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* ستایش شجاعت آن قهرمان تاریخی افسانه ای یونان فارغ از بحث وابستگی ملی است. چه، می دانیم جنگ ماراتن در مصاف با ایرانیان بوده است.
پ.ن: جند روزیست از سفر برگشته ام. در دو فرودگاه آتن و بحرین جمعا ۱۲ ساعت منتظر پرواز بودم. ۱۰ ساعت آن را به نوشتن نشستم که تقریبا حجمی معادل ۸ برابر پست فعلی را تشکیل می دهد. بیش از ۱۰۰۰ عکس نیز در طول سفرم گرفته ام که به تناسب چند تائی از آنها را که خوبند در اینجا درج خواهم کرد. البته این فقط مربوط به یونان است. سفر آلمان را باید توفیق یابم به نوشتنش.