تبليغاتX
یک حرف از هزاران
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
یک سفر یک روزه

دیروز رفتم تهران. براي انجام كاري اداري. در كنار آدم هائي چند كه از دور و نزديك آمده بودند. يكي از آن بد غلغترين هايش نصيب من شد و اوقات ساده ام را كه مي توانست اگر شيرين نيست تلخ هم نباشد ناخوشايند كرد. اما دير نپائيد خوشبختانه. دوستي قديمي را يافتم و بعد دوست قديمي ديگري را.

گل واژه هاي دوستي شكفت و باز شادي در لحظات سبز. هر سه بر سفره ي يكي از آن دو نشستيم به خوردن آبگوشتي پر از لذت صميميتي كه همسرش در كاسه هاي زيباي سادگي ريخته بود. بعد كنار سفره پر شد از قهقه هائي كه از هر طرف به نگاهي خندان در هم مي آميختند. آنسوتر چشمانم درنور ديدگان زهره درخشيد كه نازنين چهره اش را به معصوميت نگاهش آراسته بود. افسوس كه فرصت شنيدن قصه هاي تازه نوشته اش از كفم رفت، به غفلتي.

قطار سياست را اما هر چه بار كرديم همچنان خالي مي رفت. در باقيمانده ي لحظاتي كه به سرعت گذشته بودند تنها شاخه هاي لبخندي نشانديم تا جاودانگي بخشدشان به اميد قراری و ديداري ديگر.


+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
آلفا امگا - 7 (آخرین قسمت!)

در راه با یک محقق فرانسوی و یک دانشجوی دکترای فنلاندی آشنا شدم. مرد فرانسوی برخورد صمیمانه تری داشت. مسافرتهای بسیاری داشته بود، بیشتر به کشورهای آفریقائی. یک پروژه ای را هم با همکارش در حوضه ی رودخانه ی زاینده رود اجرا کرده بودند و به همین دلیل اطلاعات جغرافیایی اش درباره ایران از دیگران بهتر بود. ایمیلم را گرفت تا مقاله ای را که از مطالعه اش در باره ی زاینده رود منتشر کرده بود برایم ارسال کند.

 تور یک روزه ی ما با نهاری در یک رستوران پایان می یابد. در سر میز ناهار با دو پروفوسور بلژیکی آشنا می شوم، یک مرد و یک زن. از دیگراني که در این سفر با آنها محشور شدم کمی رسمی تر بودند و ایجاد ارتباط با آنها دشوارتر. آقای پرفسور به انگلیسی، هلندی، آلمانی و فرانسوی و کمی هم اسپانیائي حرف می زد و خانم پرفسور فقط هلندی و انگلیسی بلد بود. برايم درباره ی زبان های هلندی، آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، پرتقالی، ایتالیایی و مشابهت ها و تفاوت های این زبان ها گفتند. بلژیکی ها به سه زبان حرف می زنند ( هلندی، آلمانی و فرانسوی).

شب آخر را در هتل استراحت کردم و یک فیلم سینمایی را از تلویزیون تماشا کردم که موضوع آن درباره قاچاق انسان و بردگی جنسی بود. صحنه های فیلم که واقعی به نظر می رسید و می توانست کاملا مستند باشد بسیار تکان دهنده بودند. این فیلم شبکه ی مخوف قاچاق دختران و زنان جوان را برای بردگی جنسی نشان می داد. اعضای این شبکه از طریق اینترنت با دختران و زنان جوان در کشورهای مختلف به ویژه روسیه ارتباط برقرار می کردند و پس از انتقال آنها به آمریکا با گذرنامه و ویزای معمولی بلافاصله آنها را با خشونتی شدید به بردگی جنسی می کشاندند.

روز آخر را به گشت و گذار در اطراف آکروپلیس و خرید سوغاتی گذراندم و بازدیدی هم از موزه ی پول داشتم که در نوع خود بی نظیر بود. این موزه گذری کوتاه داشت بر مبادلات اقتصادی انسان و سپس مسکوکات بسیاری را از دوره های مختلف حکومت ها در یونان به نمایش گذاشته بود. از جمله مسکوکاتی از خلفای بنی امیه که بر بخشهایی از قلمرو امپراطوری یونان بزرگ در شمال آفریقا، سوریه و ترکیه مسلط شده بوده اند. فیلمي هم درباره ی پول نمايش داده مي شد. این واژه ها در تیتراژ آن درج شده بودند: "پول: مبادله، قدرت، رافت، خیریه و خیانت!" برایم جالب بودند.

موزه پول در آتن

چنانچه قبلا نوشتم پیش از ترک هتل به سمت فرودگاه برای بازگشت به ایران، در لابی هتل با یک پروفسور تاریخ دان متخصص در تاریخ یونان باستان آشنا شدم. ساعتی با هم به گفتگو بودیم. در میانه ی صحبت هایش به سیاست خارجی و خاورمیانه ای آمریکا پرداخت و به شدت آن را نقد می کرد. گفت در کتابی از کیسنجر خوانده است که آمریکا نباید خود را ابر قدرت بلامنازع جهان کند. تاریخ نشان داده است که انباشت قدرت بیش از اندازه و گستردگی بسیار امپراطوری ها در نهایت به فروپاشی آنها می انجامد. فروپاشی امپراطوری بریتانیا و اخیرا شوری را هم در همین چارچوب ارزیابی می کرد.

معتقد بود بوش پسر به اندازه ی بوش پدر در مواجعه با عراق عاقل نبوده است. بوش پدر اگر چه در ماجرای اشغال کویت برای تامین امنیت جریان نفت به عراق حمله کرد ولی با اینکه قدرت سرنگون کردن صدام را داشت چنین نکرد و در کمال ناباوری جهانیان، به پشت مرزهای کویت عقب نشست اما بوش پسر در حمله به عراق و سرنگون سازی صدام اشتباه کرد. او مقاومت مردم را و اینکه امروزه نمی توان افکار عمومی را به اکراه و نیروی نظامی در اختیار گرفت نادیده انگاشت.

می گفت اگر بوش به دنبال حفظ و تعمیق گسترش نفوذ آمریکا بر خاورمیانه بوده، باید تدریجی و بدون خشونت و ابزار نظامی بدان سوی حرکت می کرده است. و معتقد بود آمریکا در حمله به افغانستان و عراق دچار مشکلاتی شده که به سادگی قادر به حل آنها نیست. نظریه اش اگر چه برایم تازگی نداشت ولی شنیدنش از او به عنوان یک پروفسور اروپایی تاریخ دان برایم جالب بود.

ازآقای پروفسور تاریخ دان و آتن خداحافظی می کنم و ساعاتی بعد در آسمان یونان به مدینه ی فاضله ی افلاطون می اندیشیدم که جان بشر همچنان در آرزویش پر می کشد و جهانی را در ذهنم به تصویر می اوردم که خالی از سپاه اسکندر و داراست و پر از قصه مهر و وفا، به قول حافظ:

«ما قصه ی سکندر و دارا شنیده ایم              از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس»

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه دهم آبان 1387
آلفا امگا - 6 (شام آخر!)

بر بالای آکروپلیس بر روی صخره های صعب و نا هموار قدم می گذارم، به ستون های بر افراشته از سنگ های مرمرین می نگرم و طاق های بلند و عظیم چشمانم را پر می کنند و افق گسترده و زیبای شهر آتن در دیدگانم می نشیند. غرق در همه افکار و احوالم در میانه ی جمعیت راه می روم و در امواج افکار و تصورات گوناگونشان خودم را سرگردان می یابم و از هر گوشه ای تصویری در ذهنم می آفرینم و با دوربینم ثبت می کنم صحنه ها و لحظاتی را که در "سنگ و سما" و "خلق و خدا" سیر می کرده ام برای درک بیشتر عظمت هستی و خدای خالق آن.

آکروپلیس در شب

از آن بالای تپه ی بلند در کنار آن همه معبد که نگاه می کنم حرف آن معلم را بی ربط نمی یابم که اینجا برای عبادت بهتر است. البته نزدیکی مکانی به خدا قطعا منتفی است ولی فراهم آمدن وسعت نگاه بر فراز ارتفاع، عظمت بیشتری در جان می نشاند و به گونه ای جان آدمی را برای پذیرش عظمت آفرینش و خدای آن آماده تر می کند. ساعتی بر آن فراز در شعاع تاثیر عظمت آن معابد و چشم انداز وسیع می گذرانم و بعد سرازیر می شوم به طرف معابدی دیگر در پایین و در سوی دیگر این تپه معبد خیز!

شهر آتن از آن بالا یک پارچه سفید می نماید پهن در میانه تپه ماهورهائی که به قله های بلندتری در اطراف شهر ختم می شوند و از طرف دیگر به ساحل دریای مدیترانه. ترکیب توپوگرافی و دریا چشم انداز بسیار زیبائی را از فراز بلندی های این شهر باستانی برایش فراهم ساخته و صحنه ای مهیا برای خیال پردازی هائی خالق اسطوره هائی چنان عظیم که برای همیشه در تاریخ بشر مانده اند.

عصر دوباره به کنفرانس می روم و مستمع سخنرانی هائی چند و دست آخر میزگردی از بزرگان کنفرانس که به جمع بندی مطالب و ارائه بحث کلی در باره موضوع کنفرانس و نشست های بعدی و اقدامات احتمالی برگرفته از مباحث مطرح شده در سخنرانی ها می پردازند و نهایتا ختم رسمی ان.

شب مطابق رسم معمول مهمانی شام رسمی با حضور شرکت کنندگان برگزار می شود و در آن تقریبا همه حضور دارند. یک گروه موسیقی در تمام مدت مشغول اجرای برنامه هستند و چند هنرمند گهگاه با لباس های سنتی یونانی بر روی صحنه ی کوچکی که در نظر گرفته شده است نیز هنر نمائی می کنند. البته نه موسیقی و نه هنر نمائی های این گروه توجه زیادی را از جمع نمی گیرد و شرکت کنندگان غالبا سرگرم صحبت با یکدیگرند و آخرین فرصت ها را برای گفتگو با یکدیگر از دست نمی دهند.

در میز من یک استاد دانشگاه بن و دو استاد دانشگاه یونان نشسته اند. گفتگوها پراکنده  و بدون محوریت خاصی است. در بخشی از این گفتگو ها من برداشتم را از سفر برلین و احساس عمیقی که از این شهر پر فراز و نشیب تاریخ معاصر داشته ام را با آن استاد آلمانی مطرح می کنم و در باره ی وحدت آلمان و یکپارچگی مجدد شهر برلین با هم صحبت می کنیم. شاید اگر فرصتی شود در این باره مفصل در شرح سفر آلمان بنویسم. با آن دو استاد یونانی هم از تاثیر متقابل فرهنگ ایران و یونان که حاصل تقابل دو امپراطوری باستانی این دو کشور بوده حرف می زنیم.  قطعات موسیقی که گروه هنری اجرا می کند و بسیار به موسیقی ایرانی شبیه است شاهد زنده ای می شوند برای مدعای سخنانمان.

در فرصت هائی دیگر با یک استاد برزیلی که قبلا برای سخنرانی به دانشگاه تهران آمده بوده و یکی از اساتید دانشگاه آتن که یک همکار ایرانی دارد و نیز مصمم است سال آینده از ایران دیدن کند و آن دوستان ترک و چند نفر دیگر نیز گفت و شنودهائی دارم و بدین گونه مهمانی شام آخر! هم پایان می یابد.

صبح آخرین روز توری فراهم کرده اند برای بازدید اطراف شهر آتن. هوا بارانی است و مجبوریم بیشتر در داخل اتوبوس بمانیم. اما مسیر حرکت اتوبوس که خط ساحلی است بسیار چشم اندازهای زیبائی را در برابر دیدگانمان می گذارد. در میانه ی راه معبدی را بازدید می کنیم که با همان قدمت آکروپلیس برفراز تپه ای مشرف بر یک خلیچ کوچک بنا شده است. باز ستون های عظیم سنگی و اوج قله و جلوه گاه پرستش و رابطه ی انسان با خدا که در هنر و معماری بر بلندای تاریخ جلوه گری می کند.

راهنمائی هم داریم که مانند همه ی راهنماهای تورها علاقه ی وافری به داستان سرائی های تاریخ گونه دارد برای ایجاد جذابیت بیشتر در حرفه اش. او جزیره ی کوچکی را که در چشم اندازمان بود نشان داده و افسانه ای را در باره ی نامگذاری آن خلیج کوچک بیان کرد:

"غولی در آن جزیره می زیسته که در جنگی خونین ساحل نشینان را شکستی سخت داده و صلح با آنها را مشروط می کند به اینکه هر سال 12 جوان، شش پسر و شش دختر را برایش بفرستند. ساحل نشینان مغلوب هر سال چنین می کرده اند تا ایکه پسر حاکم برآن می شود تا همراه قربانیان به جزیره برود و غول جنایتکار را از پای درآورده و خلقی را از شرش به امان آرد. حاکم پیشنهاد پسرش را می پذیرد و از او می خواهد که اگر بر غول غالب شد بادبانهای سیاه کشتی را در بازگشت به رنگ سفید برافرازد تا نشانه ای باشد بر پیروزیش برای فراهم ساز جشنی در استقبال. پسر غول را از پای می افکند و ولی در بازگشت پیروزمندانه اش از تغییر رنگ بادبانها غفلت می کند. حاکم چشم انتظار، از بالای همین تپه ای که ما بر فرازش ایستاده ایم بازگشت کشتی پسر را با بادبان سیاه نظاره می کند و با این خیال که پسر مغلوب غول گشته است قبل از رسیدن کشتی به ساحل فریادی غمگنانه برمی آورد و نگون بختانه حود را از فراز سخره ها به داخل دریا می افکند و می میرد. زان پس آن خلیج کوچک به نام آن پادشاه نگون سار نامیده شده است!"

تصویر ۱ -  تصویر ۲ - تصویر ۳تصویر ۴ - تصویر ۵ -

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه دوم آبان 1387
آلفا امگا - 5

سخنراني هاي صبح روز بعد چندان به زمينه ي كاري من نزديك نبود و ترجيح دادم تا ظهر به كنفرانس نروم و ادامه ي بازديدم را از معابد باستاني يونانيان در مركز شهر آتن پي گيرم. وارد آكروپليس شدم. تپه اي بلند با شيب تند كه دو آمفي تاتر در دامنه ي جنوبي و چند معبد در دامنه ي شمالي و در قله ي آن عظمت  تاريخي خاصي بدان بخشيده اند. يكي از اين آمفي تاترها تخريب زيادي شده است اما شكوه صندلي هاي مرمرينش عظمت مرداني را كه بر آن ها مي نشسته اند مي نماياند و مي توان جلوه گري هنرمنداني را كه در چنين جايگاهي به روي صحنه مي رفته اند تصور كرد و تمدني را كه چنين بناهائي را ساخته و چنان مراسمي را تدارك مي ديده و چنان سلسله مراتب اجتماعي را را رقم مي زده در نظر آورد. آمفي تاتر ديگر بسيار عظيم تر است و البته سالم تر. گروهي بر روي سن مشغول نصب تجهيزات صوتي بودند كه نشان مي داد همچنان اين فضا براي اجراي برنامه هاي فرهنگي و هنري بهره برداري مي شود. اما در اينجا نيز تخريب آثار ارزشمند بزرگ فرهنگي و نشانه هاي تمدن بشري رنج آفرين است.

بازديدكنندگان بسياري گروه گروه همراه با راهنماهايشان اينجا و آنجا به بازديد مشغولند. از لهجه و گفتار شان اما چنين بر مي آيد كه اكثرشان آمريكائي. چيني و يا ژاپني هستند. ايرانياني چند كه فقط سخن گفتارشان آنها را از ديگران متمايز مي كند نيز در ميان جمعيت هستند. راهنماهائي هم در گوشه و كنار ايستاده به انتظار مشتري. از يكيشان دستمزدش را پرسيدم گفت 80 يورو!!

از گذرگاههائي در شيب تپه بالا مي روم و از ورودی معبد NIKE وارد محوطه ي اصلي آكروپليس در بالاترين نقطه ي تپه مي شوم. بر بالاي تپه گروهي دانش آموز كمتر از 13 سال را مي بينم كه همراه معلمينشان با دفتر و قلم بر روي صخره ها نشسته اند به تحصيل ميداني تاريخ يونان ياستان و معلمشان يك بند از تاريخ اين بناها يرايشان مي گويد. در بخشي از سخنانش از دانش آموزانش پرسيد :"مي دانيد چرا معبد را در اين بالاي تپه بنا كرده اند؟" و خودش جواب داد "چون مي خواسته اند خدا را عبادت كنند.پس بايد به آسمان نزديكتر مي شده اند!!".

از تصور مكاني خدا در دهن اين جماعت خنده ام مي گيرد و البته مي دانم كه اغلب آدميان جايگاه خدا را در آسمان ها مي پندارند. حتي در ميان مردم ما هم چنين تصوري از خدا هست. گاه تصورات غير واقعي در ميان مردم عوام چنين است كه خدا را موجودي شبيه به انساني مي پندارند با قدرتي لايتناهي. موجودي كه در جائي نشسته و حكم راني مي كند. كساني را مي پذيرد؛ ديگراني را رد مي كند؛ بر برخي ترحم روا مي دارد و بر گروهي خشم مي گيرد. گاهي خرسند است و راضي و گاهي ناخشنود است و غضبناك. شايد با همين تصورات است كه قرباني مي كنند و اوراد مي خوانند تا از خشم خدايان در امان بمانند و از مهرشان برخوردار. تصور حقيقت ذات باري جاري در كائنات كه وجود متحقق كثرت در وحدت باشد چندان آسانشان نمي آيد و ره افسانه مي زنند.

به تماشايم همه ي تاريخ يونان باستان را بر فراز اين قله اي كه خدايان بسياري را به خود ديده و در خود پرورانده است. خداياني كه با هم مي جنگيده اند و يا به مصالحه مي نشسته اند؛ ازدواج مي كرده اند و گاهي هم از كارهايشان پشيمان مي شده و براي خودسازي و تنبيه خود كفاره هم مي پرداخته اند! مردماني هم در اين معابد با چنين خداياني مانوس بوده اند، نذر و نياز به درگاهشان مي آورده اند و معابدي با اين عظمت برايشان مي ساخته اند. كاهناني كه فطرت خداجوئي و ماوراء طبيعت خواهي انسان زمين گير شده را در خلسه ي سكر آوري نگه مي داشته اند و نيروي عظيم حاصل از آن را براي ايجاد قصرهائي عظيم به نام معابد متمركز مي كرده اند. و بعد به نمايندگي از خدا بر اريكه هاي آنها تكيه مي زده اند به قصد بهره كشي از مردمي كه روح خسته از دنياي ماديشان آنها را به بردگي مي كشانده است.

من البته باورم اینست كه خلق الله از اين رهگذر توشه ي خود بر گرفته و به آرامشي كه مي جسته اند مي رسيده اند. حتي اگر شانه هايشان در زير بار سنگين اين سنگ هاي عظيم زخم برمي داشته، كمرهايشان خم و قامت هايشان در هم مي شكسته است. اين داستان هماره تاريخ بوده كه از ميانه ي آن، هنر، ادبيات و عرفان پديد آمده و نيمه ي ديگر انسان را پرورش داده است و نوري چنان پرفروغ برآورده كه هنوز هم بشر بر كم و كيف و چند و چون آن احاطه نيافته و همچنان فريادش بلند است كه:

"زكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود --- به كجا مي روم آخر ننمائي وطنم"

و البته نيك هم در مي يافته اند كه:

"مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك --- چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم"

+ نوشته ای دیگر از حسین