تبليغاتX
یک حرف از هزاران
جمعه بیست و نهم آذر 1387
آلمان-2 (برلين، شهر زمان)

برلین را من شهر زمان نامیده ام، حتی در آخرین ساعت های اقامتم در این شهر برای اینکه این حس را بتوانم برای خودم ماندگارتر کنم از میان صدها یادبودی که در فروشگاههای توریستی بود یک ساعت جیبی با طرح قدیمی که تصویر دروازه ی "براندن برگر" برلین بر روی آن نقش بسته بود را خریدم.

 ساعت طرح قديمي كه از برلين خريدم

 دروازه ای که روزگاری یکی از چندین دروازه ی عظیم شهر بوده است و هم اکنون تنها شاهد باقی مانده از روزگارانی که چهره ی شهرها به دروازه هایشان گشوده می شد و نیز شاهدی بزرگ بر دورانی نه چندان طولانی که کمونیست بر توسن اندیشه ی جهان کمند انداخته بود به گمان اینکه دیوار چاره ی کار است در مهار ارتباطات پیچیده ی انسانی و مانعی موثر دربرابر  نفوذ جریان افکار.

این دروازه در کنار ۵/۱ کیلومتر دیوار باقیمانده از همان دیوار مشهوری که در زبان انگلیسی هم به اسم خاص "The wall" شهرت دارد و براي مدتي در حدود سي سال يك شهر را به دو پارچه كرده بوده و ساير مشخصات تاريخي اش از برلين براي من يك شهر خاص ساخته است. شهري كه نه قدمت و شكوه لندن و نه زيبائي و فريبائي پاريس و نه طبيعت آرام سيدني و ابهت مسكو برجستگی آن را تحت تاثیر قرار نمی دهد.

 براندن گيت در برلين

من با اين شهر ارتباطي ويژه برقرار كردم. عميقا آن را مي فهميدم و در جاي جايش رد تاريخ معاصر را با همه ي تلاطم هايش مي يافتم. در خرابي برج كليساي مركزي اش كه همچنان به يادگار باقي نگه داشته شده بود چهره ي بي رحم جنگ را، در كنار مجسمه ي بيسمارك غول آلمان نوين را و در پاي جناره ي سرد ديوار بلند بي قواره ي شهر زبانه هاي جنگ سرد را و در نقطه ي كنترل مرزي چارلز تلاش بي وقفه ي انسان هاي عادي براي غلبه بر قهر جدائي ديوارهائي كه سياستمداران به اجبار بين انسانها مي كشند مي ديدم.

افسانه ی ققنوس را شاید در چنین موقعیت هائی بتوان فهمید. این شهر در 60 سال گذشته یک بار 70 در صد آن کاملا ویران شده است در زیر باران بمب های جنگ جهانی دوم. آنگاه  از خاکسترش برخاسته و قد برافراشته در قامت یک شهری که نیمی از آن پایتخت بوده آلمان شرقی را و نیمه ی دیگر فقط یک شهر مرزی و البته بسیار استراتژیک برای آلمان غربی. بیست سالی بر این سیاق زیسته است تا دیواری بر میانه ی آن کشیده اند به جدائی. این دیوار هم سی سال دوام آورده است و بعد چونان همه دیوارهای جدائی افکن، بی بنیادیش بر باد رفته است به حادثه ای در سال 1989. و از آن روز دوباره هویت یکپارچه و با شکوه خود را باز ساخته و بازیافته است به مدد تلاش و اندیشه ی ساکنانش.

با این همه حوادث عظیم در برهه ای کوتاه، این شهر آرام و پر شکوه تو را در آغوش می گیرد و امنیتی صمیمی را به بازدیدکنندگانش ارمغان می دهد به گونه ای که در هر ساعت از شبانه روز بی نگرانی در هر کجای آن می توانی قدم بزنی و از سکوت شبانه اش لذت ببری.

حدود غروب با اتوبوس وارد برلین شدم. با مترو به قسمت مرکزی شهر رفتم و پس از جستجوئی کوتاه در هتلی لوکس با قیمتی بسیار مناسب اقامت کردم. شب را به گذاری کوتاه در خیابان های اطراف هتل و خرید مایحتاجی چند گذراندم و صبح با اتوبوس های مخصوص توریست ها حدود 5 ساعت شهرگردی کاملی انجام دادم همراه با توضیحاتی که راهنمایمان می داد.

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه پانزدهم آذر 1387
آلمان-1

نام آلمان با نامداران بزرگی در تاریخ بشریت همراه است از باخ و نیچه تا مارکس و انیشتین. اما عموم مردم نام هیتلر را با نام آلمان بیشتر عجین می دانند. ظریفی می گفت كه این اتریشی ها خیلی زیرک بوده اند، هیتلر دیکتاتور بدنام را که اصالتا اتریشی است به آلمانی ها غالب کرده اند و نام موتزارت آلمانی خوش آوازه ی سلطان موسیقی را با اتریش همراه!

در تصور من اما آلمان عموما همان كشور صنعتی پیشرفته ی ده های اخیر است که البته منشاء دو جنگ جهانی هم بوده است. پیشترها به این موضوع فکر می کردم که اگر آلمان در جنگ شکست خورده و تسخیر شده (در واقع چیزی مثل عراق امروز) چگونه بعد به سرعت تبدیل به یک کشور مستقل صنعتی پیشرفته شده است.  روزی یکی از انگلیسی ها در مقایسه ی کشورش با آلمان می گفت " ببین مثلا آنها از ما شکست خوردند ولی وضع اقتصادیشان از کشور ما خیلی بهتر است! "  یکی از تحلیل گران سیاسی خودمان نیز بدین مضمون مطلبی را نوشته است که: "عجیب روزگاریست، ژاپن و آلمان در مبارزه با آمریکا شکست خورده اند و ویتنام بر او پیروز شد و امروز پس از گذشت سالها، قضاوت بین آن شکست خورده ها و این پیروز نتایج شگفت انگیزی را متبادر می سازد". به هر حال با چنین تصوراتی از آلمان در فرودگاه فرانگفورت به زمین نشستم.

 شب هامبورگ

 پاراگراف بالا را در همان ساعت های معطلیم در فرودگاههای آتن و بحرین نوشتم. الان افسوس می خورم که شاید بهتر بود در آن ساعت ها ابتدا وقتم را برای نوشتن در باره آلمان و به خصوص برلین صرف می کردم و سپس از آتن می نوشتم. البته چند صفحه ای هم نوشتم. در باره ی فرودگاه مدرن و عظیم فرانکفورت نوشتم و در باره ی سفرم با قطار از فرانکفورت به لونابرگ و سپس به هامبورگ. از همصحبتی با همسفرانم در قطار، دو پیرزن آرامی که دختر خاله ی هم بودند و میرفتند که در مراسم خاکسپاری دائیشان شرکت کنند و کتاب رمانی که یکی از آنها در تمام مدت مسافرت در دستانش داشت و بدان مشغول بود. از شهر نمک خیز لونابرگ نوشته بودم و از زیبائی های خيره کننده ی فضای آرام طبیعی و خیابانهای پائیزی این شهر کوچک متمول و از ماجرای دیر رسیدنم به کنفرانس و حواشی آن و اینکه در مراسم اختتامیه کنفرانس از من به خاطر تلاش های بسیار و پر ماجرا بالاخره خودم را به کنفرانس رسانده بودم قدر دانی شد!*

در ادامه می خواستم از هامبورگ بنویسم و دو روز اقامتم در این شهر بسیار زیبا، منظم و سرشار از شادی و نشاط. از پارک های وسیع و دریاچه ی بزرگی که در مرکز شهر تمام رنج زندگی شهر نشینی را هر لحظه در زلال آبهایش می شست و از قایق هائی با بادبان های رنگارنگ مسحور کننده ای که ساعتی مرا به خود مشغول ساختند.

 از ساختمان های زیبا و معماری چشم نواز قسمت قدیمی شهر و از شهر مدرنی که در هسته ی مرکزی این شهر در حال احداث است. از مسجد امام علی هامبورگ در حاشیه ی این دریاچه که گویا روزگاری آقای خاتمی مسئول آن بوده و هم اکنون از جلوه های توریستی شهر محسوب می شود. از اسکله و تپه ی سبز مشرف بر آن و از شبکه ی حمل و نقل پیچیده ی مثال زدنی این شهر صنعتی و گشت و گذارهای کوتاه و فرح بخش در خیابان های خلوت شهر و نیز گم شدن در لابلای جمعیت سرزنده ای که روز آخر هفته ی خودشان را به شادترین فعالیتهائی دوست داشتنی شان می گذراندند.

 شهر شاد

 از حضور پر رنگ مهاجرین ایرانی در جای جای این شهر. از مانورهائی که سازمان های امدادی در روز امداد و نجات در مرکز شهر با حضور اقشار مختلف مردم انجام می دادند و آمار انگشت شمار تصادفات موتور سواری منجر به فوتی که بسیار جدی گرفته شده بود. از دستفروشان مرتب و تمیزی که غذاهای با کیفیت عالی به مشتریانشان می دادند و نان شیرینی داغ خوشمزه ای که در حضور مشتری می پختند و من از آن صبحانه ای خوردم. و از امنیت بسیار بالای فضای شهری.

اما فعلا ناچارم به همین خلاصه بسنده کنم تا شاید روزگاری بنا به اقتضا راجع به هرکدام از آنها مطلبی را تقریر کنم. در حال حاضر ترجیح می دهم به شرح احساس و تجربه ام در باره ی برلین بپردازم که در پست بعدی قرار خواهم داد.

 -----------------------------------------

 * یک بار پروازم را از دست دادم و پس از درد سرهای زیاد  با یک روز تاخیر با پروازی دیگر عازم شدم که اینبار پس از انجام تشریفات پرواز و سوار شدن به هواپیما از طرف خلبان اعلام شد که پرواز انجام نمی شود و دوباره با ۱۸ ساعت تاخیر مجددا پروازم انجام شد و من با تاخیر زیاد توانستم به کنفرانس برسم.

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه یکم آذر 1387
رمز آرزو

سه قاب افتخار در كنار يك ساعت ديواري كه هديه اش داده اند بر ديوار است. و مدتهاست كه ديوارش با همين ها آراسته. امروز كه اتاقش را ديدم سه نقش گنگ و مبهم نيز به اين مجموعه اضافه شده بودند. پرسيدم چيستند؟ خيلي ساده گفت: نشانه هائي از سه آرزوي بزرگ!


چه ابتكار زيبائي! سه نشانه رمز آلود كه هر كدام آرزوئي بزرگ را مدام در نظرش مي آرايند. نشانه ها هم راه مي نمايند و هم راه را كوتاهتر جلوه مي دهند و هم لحظات صبر و انتظار را شيرين تر می کنند و هم آرزوها در تكرار روزها به خواستن و هم خواستن به تلاش و تلاش به حركت می انجامد و به مقصد نزديكترش مي كنند، بي ترديد.

 اگر چه راهش چندان كوتاه نيست ولي اميدش بلند است، حتما به بلنداي آرزوهايش.

البته نه راز نقش اين نشانه ها بر من آشكار شد و نه بر سر رنگ آنها واقف شدم. اما به دو دست دعا آرزوهايش را به آسمان فرستادم به اميد اجابت.
+ نوشته ای دیگر از حسین