تبليغاتX
یک حرف از هزاران
شنبه بیست و هشتم دی 1387
سکوت و غوغا

شب از نيمه گذشته و بي خوابي مرا به دهليز سكوت وتنهائي آورده است. سكوت مثل هواي پاك است، در آنجا وقتي باران آمده و نسيمي آرام مي وزد و آسمان هم آبيست، دورترين ها در افق شفافند و واضح. در اينجا هم دورترين صداها شفافند و نسيم تنهائي در سرزمين سكوت آرام مي وزد و خيال در آسمان آبي انديشه در پرواز.

درون من اما چنان غوغائيست كه هيچ صدائيش را توان بازشناختنم از ديگري نيست. غوغاهائي كه اين روزها شيرازه ی 30 پارگي وجودم را گسيخته است به تاراج ريا و غدر. صداهائي ممزوج از جنگهائي كه مرا در تركشهاي داغش مي سوزانند و در غبارآلودگي خرابه هايش دشمن عرب و دوست عجم را نمي توانم باز شناخت.

قطعنامه هائي كه دير مي آيند و ديرتر مقبول مي افتند و جانها را به نيرنگ جنگ مي فروشند به رايگان در بازاري كه خريدارانش دلالان فروشندگانند. و من مبهوت به رژه ي كلمات صلح، كمك و انسان دوستي مي نگرم كه سر در اطاعت هم كيشي، هم آئيني و هم وطني نهاده اند به تظاهر. و انسان در غربت تنهائي به مسلخ!

+ نوشته ای دیگر از حسین
یکشنبه پانزدهم دی 1387
نهان شدن یک "شور زندگی"

در سه شنبه یازدهم مهر 1385 مطلبی را پست کردم با عنوان "شور زندگی". او روز جمعه نقاب در خاک کشید و شور زندگی اش به ابدیت پیوست. سه شنبه بود که خبرش را همسرش تلفنی اطلاع داد و من در تمام این روزها هنوز در باورم نگنجیده بود افول ستاره ای چنان درخشنده را. و یارایم نبود از هجرانش نوشتن، تا اینکه امروز متنی را که فرزندانش نوشته بودند تا در مراسم تدفینش قرائت کنند برایم ارسال کردند. گوشه هائی از این متن را برگزیده و با اندوه ترجمه کرده ام. متن اصلی این قسمت ها هم در آخر درج شده است.

لبخند بر زندگي

"مامان زندگی اش را وقف خانواده اش کرد و ایثارهای بسیاری برای اینکه زندگی بر ما خوشتر باشد. در ماه رمضان و حتی در زمانیکه بیماریش چنان بود که روزه اش مقدور نبود از من قول گرفت تا سحر بیدارش کنم. اگر هم بیدارش نمی کردم بارها به اندک صدائی از خواب برمی خاست تا مطمئن شود که من به اندازه ی کافی سحری می خورم. اخیرا وقتی که خانه خلوت شده بود مامان در هر گوشه ی خانه یک یادداشت محبت آمیز کوتاه برای "موری" (مرتضی) می گذاشت، روی کیبورد کامپیوتر، روی یخچال و کنار کابینت، تا او احساس تنهائی کمتری داشته باشد. او با این فکر که دو سال اول دبیرستان  به زهرا سخت می گذشت (به دلیل شرایط خاص آنجا) او را از دبیرستان گرفت و تا وقتی که دبیرستان مناسبی برایش پیدا نکرد در خانه تعلیمش داد. یک بار مامان به "گیتسهد" رفت تا تعطیلات آخر هفته را در کنار لیلا باشد. در آنجا بعد از اینکه شنیده بود لیلا  نتوانسته در طول هفته شوهرش "اسماعیل" را در "ساندرلند" ببیند او را با ماشینش به آنجا برده بود. چون می دانست که لیلا چقدر از این کار خوشحال می شود.

مامان یکی از صبورترین آدمها بود. یک بار، یکی از دوستانش که حامله بوده تلاش می کرده تا ماشین لباسشوئی اش را جابجا کند. مامان جلو می رود تا به او کمک کند در حالیکه خودش در همان زمان ماههای آخر حاملگی مرتضی را می گذرانده است. گاهی مامان در حیاط خانه مشغول بود و ما از او می پرسیدیم: "مامان! کمک می خواهی؟" جواب می داد: "نه همینجوری مشغولم" و بعد نگاه که می کردیم می دیدیم درختچه ای بزرگ را جابجا می کند. یا اینکه در خانه بود و می پرسیدیم که: "چه کار می کنی؟" و همیشه جواب می داد: "هیچی!" و خیلی زود این "هیچی" یک چیزی بود، چرا که او همواره درگیر کاری بود. او هرگز نمی خواست دیگران برایش زحمتی متحمل شوند ولی همواره خودش را برای دیگران به زحمت می افکند، حتی اگر آن کار برایش مشکلاتی به وجود می اورد. او نه تنها نمی خواست دیگران برایش به زحمت بیافتند بلکه ایشان را از رنج نیز می رهانید. صبرش تا آنجا بود که حتی درد ورنجش را نیز از دیگران پنهان می داشت. او حتی شکل و رنگ رخساره اش را کنترل می کرد تا ما را از درد و رنجی که به سراغش می امد به دور نگه دارد.

هر روز که از مدرسه، دانشگاه و یا کار به خانه بازمی گشتیم، مامان با لبخندی گرم و شادی بخش به استقبالمان می آمد و هیچگاه در نشاندن لبخندی بر لبان ما ناموفق نمی ماند.

آری او چنان توانا بود که می توانست هر کاری را می خواست انجام دهد و یا هر کسی که می خواست باشد، اما او انتخاب کرد که مادر ما باشد.

...و ما هرگز فراموشت نمی کنیم و همواره دوستت خواهیم داشت."

Mum dedicated her life to her family, and made many sacrifices to make our life easier, during Ramadhan even though she was too ill to fast she’d make me promise to wake her for the pre-dawn meal.  And if I didn’t she would wake up repeat edly through the night at any hint of a noise to make sure I ate enough food in the morning.  Recently with Mori being increasingly home alone mum would leave little messages of love dotted around the house for him to find, on the keyboard, the fridge and his bedside cabinet so he wouldn’t feel too lonely


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته ای دیگر از حسین