تبليغاتX
یک حرف از هزاران
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
باز هم سياست!

قول داده بودم در این پست راجع به مسائل استاد-دانشجوئی بنویسم و یا راجع به "دروغ مصلحتی" که یک از دوستان مطرح کرده بود. اما اعلام کاندیداتوری آقای خاتمی ذهنم را بیشتر مشغول کرده بود . ناچارا باید این دل مشغولی را می نوشتم و نوشتم که در ذیل می آید. اما باید مراقبت کنم که به تدریج با داغتر شدن فضای سیاسی کشور مطالب این سایت بیش از آنچه که باید رنگ و بوی سیاسی نگیرد که نه خود می پسندم و نه غالب همراهان من در این خانه!

*****************

آقاي خاتمي بالاخره پس از ماهها كش و قوس و ترديد و يا به قول خودشان تدبير، نامزدي خود را براي رياست جمهوري دوره ي دهم اعلام كردند. در اينكه ايشان يكي از گزينه هاي مهم و بلكه گزينه ي اصلي طيف وسيعي از اصلاح طلبان بوده هيچكس ترديد ندارد. حتي از يك زاويه، ايشان تنها گزينه ي ممكن اصلاح طلبان است. اما عوامل و شرايطي چند وجود دارند كه موفقيت ايشان را به چالش مي كشند، مگر اينكه اصلاح طلبان براي آنها چاره اي بيانديشند.

1-     آقاي كروبي همچنان بر ماندن در صحنه ي انتخابات به عنوان نامزد گروهي ديگر از اصلاح طلبان  اصرار دارد. حضور ايشان در كنار آقاي خاتمي هم نيروهاي كادر و مديران ستادي اصلاح طلبان را در انتخابات تضعيف مي كند و هم آراء راي دهندگاني را كه به طيف اصلاح طلب متمايلند تقسيم مي كند. تجربه ي انتخابات نهم نشان داد كه تعداد آراء ايشان بسيار قابل ملاحظه و زياد است.

بايد توجه داشت، به همان اندازه كه گفتمان آقاي خاتمي مطلوب خواص اصلاح طلبان است، گفتمان آقاي كروبي پذيرش بيشتري در بين توده ي مردم متمايل به اصلاح طلبان دارد، حتي به برخي شاخصه هاي گفتماني كانديداهاي رقيب اصلاح طلبان شبيه تر و عامه پسندتر مي نمايد. چنانچه طرح مشهور 50000 توماني ايشان در دوره ي  قبل، اگرچه از طرف خواص اصلاح طلب چندان جدي تلقي نشد، ولي بخش وسيعي از مردم را به خود جلب كرد. بنابراين انبوه راي دهندگان متمايل به اصلاح طلبان در بهترين حالت به دو بخش تقريبا مساوي تقسيم خواهند شد. در اين صورت راي اصولگرايان چنانچه داراي كانديداي واحدي باشند مي تواند بر هركدام از اين دو بخش فائق آمده و باعث شكست هر دو كانديداي اصلاح طلب شود.

2-     امروز حدود انتظارات از آقاي خاتمي بر اساس عملكرد محتاطانه ي ايشان در دو دوره ي قبليشان تعريف شده و به همين دليل طيف كاملا معيني را در حلقه ي طرفداران ايشان قرار مي دهد. اين امر در صورت موفقيت، خود يك فرصت بوده و فشار اجتماعي كمتري را بر اساس اين توقعات تعديل شده بر ايشان وارد مي سازد. همچنين موضع طيف هاي مخالف ايشان در درون حاكميت تا حدودي نسبت به دوره ي قبل متعادلتر خواهد بود. اما از طرف ديگر به همين اندازه افراد راي دهنده ي كمتري به سوي ايشان سوق مي يابند، زيرا آن دسته از راي دهندگاني كه در دوم خرداد با انگيزه هاي راديكالتري به سوي ايشان متمايل شده بودند، مسلما نامزد و يا راه ديگري را در انتخابات برخواهند گزيد.

3-     ترديدهاي آقاي خاتمي براي اعلام حضور، ترديدهائي را در لايه هائي از طرفداران ايشان در باره ي يك عزم و اراده ي كافي سياسي براي ورود به يك ماراتن سنگين انتخاباتي و سپس ادراه ي كشور در يك دور ه ي طولاني با همه ي مشكلات پيش رويش ايجاد كرده كه مي تواند مخرب باشد.

4-     چنانچه آقاي خاتمي حتي به رياست جمهوري برگزيده شود، تحت تاثير عوامل فوق آراء ايشان همچون دوم خرداد 76 شكوهمند و پرتعداد نخواهد بود. چنين وضعيتي در شرايط موجود، اقتدار كافي را براي تداوم برنامه هاي اصلاحي و يا انجام اصلاحات جديد (كه البته هنوز برنامه اي از سوي ايشان در ابن باره اعلام نشده است) در اختيارشان قرار نمي دهد.

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
یا لطیف

پس از اعلام نمرات آخر ترم مراجعات مختلفی برای تغییر نمره به اساتید معمول است(متاسفانه!).

نمونه ی ذیل یکی از لطیف ترین آنهاست که با ایمیل برایم ارسال شد. (توضیح اینکه در پاسخ به یکی از دانشجویان که از وضعیت نمرات پرسید گفتم وضع نمرات چندان خوب نیست)

*******************************

يا لطيف 

استاد، اگر ممكن است، لطف بفرماييد نمره ي برگه ي بنده ي شرمنده ي سياه پرونده را برايم ميل كنيد تا بدانم در چه حدودي است. يعني در حدود شرعي هست يا نه! چون اقوال متفاوتي از نمره ي بد هست و طبق گواهي تاريخي از 19.75 تا صفر كلوين را مفسرين مختلفه، نمره ي بد ميدانند و ميخوانند!

هرچه به برگه ي امتحاني فكر ميكنم، به نظرم آن قدر ها هم بد نبوده كه شما ميفرماييد... هر چند كه

ما شيفتگان خدمتيم، نه تشنگان نمرت!

استاد! گراديان فشار صحبت صبح امروزتان خواب را در چشم ترم ميشكند!

استاد! گريبان وجدان خود را بگيريد، بعد از اين با بدنامي جاودان و ملامت وجدان چه خواهيد كرد؟!

استاد! به دهانهاي دوخته و روانهاي سوخته و قلمهاي خفته و سخنان ناگفته اي بيانديشيد كه سرمايه هاي سرمازده ي اين مرز و بومند!

استاد! با ما باشيد، نه با افرادي كه فراز و فرود دارند. امروز چند صباحي در كنار شمايند و فردا فراموشتان ميكنند!

گمان مي كنم كه تا اين جاي كار، "خاطر خرّم خواننده را خصمانه خسته ام"! بد نيست به كمك "تفسير متين متن" و تعدد قرائت هاي سروش، گريزي به مثنوي شريف بزنيم و بيتي را در مورد افراد فوق الذكر از نو معنا كنيم:

غيرتم آيد كه پيشت بيستند **** بر تو ميخندند و عاشق نيستند!

صد حيف كه بايد نقشه ها را تكميل كنم، ور نه ميشد اين رنجنامه را بسي طويلتر و فربه تر كرد. شايد بعد از ايّام الله امتحانات اين كار را كردم!

باقي بقاي شما

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه پنجم بهمن 1387
اوباما، یک پیچ در جاده ی تاریخ معاصر

« توضیح: می دانید که من به ندرت مطلب سیاسی می نویسم. این یکی از همان نادر مطالبیست که احساس می کنم برای ثبت در تاریخ نوشته هایم لازم است.»

بی تردید انتخاب اوباما به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه آفریقایی-آمریکایی یکی از مهمترین رخدادهای سیاسی دهه های اخیر به شمار میرود. اما آیا این انتخاب یک پدیده ی منفرد و استثنائی است که حاصل تعامل واکنشی جامعه ی آمریکا با جریانات سیاسی برای ایجاد یک انقلاب آرام در این کشور به حساب می آید؟ یا اینکه حاصل برنامه ریزی استراتژیک هیئت حاکمه ی آمریکاست که با گذر از تنگه ی خطرناک جنگ سرد در 20 سال قبل و سپس تجربه ی یکه تازی میلیتاریستی در جهان به دکترین جدیدی دست یافته و  این کشور و به تبع آن جهان را از فاز نظامی به فاز سیاسی وارد می سازد؟

تردیدی نیست که فضای سنگین نظامی-امنیتی بیش از نیم قرن جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب، بخش عمده ای از انرژی آمریکا را در این بخش متمرکز کرده بود. با فروپاشی بلوک شرق و خالی شدن جبهه ی مقابل در این رقابت گسترده ی امنیتی-نظامی به ناگاه یک پتانسیل فشرده ی عظیم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی که برای این رقابت مصرف می شد در جامعه ی آمریکا معطل و بدون مصرف باقی ماند. از زرادخانه های عظیم سلاح های متعارف و نامتعارف تا لشکریان آموزش یافته ی تخصصی بسیار و کارخانجات بزرگی که یا مستقیما تجهیزات نظامی می ساختند و یا به طور غیر مستقیم به این بخش یاری می رساندند و حتی فیلم های هالیوودی که مدام در تلاش بودند تا خطر جنگ و جاسوسی برای دشمن را برای آحاد جامعه ملموس سازند.

چنین وضعیتی معمولا برای تمام کشورهائی که مدتی درگیر جنگ هستند به وجود می آید. در آمریکا این وضعیت مضاعف بود. به دلیل اینکه تمام تدارکات، لجستیک و نیروی انسانی درگیر، دست نخورده باقی مانده و شرایط جنگی هم پایان یافته بود. بدیهی است در دوره ی جنگ سرد کفه ی نظامیان در تعیین استراتژی آمریکا سنگین تر بوده است و این سنگینی دفعتا نمی توانسته به نفع سیاسیون تغییر یابد. بنا بر این طبیعی است که رویکرد سیاست بین المللی آمریکا تا مدتها همچنان نظامی باقی مانده باشد. جنگ اول آمریکا با عراق، بمباران هوائی لیبی و سودان، جنگ بالکان و نقش نظامی آمریکا در پایان دادن به آن، لشکر کشی آمریکا به افغانستان و سپس حمله ی گسترده ی نظامی به عراق، شواهد کافی برای اثبات چنین رویکرد میلیتاریستی باقیمانده از تاثیر بقایای استراتژیست های نظامی در هیئت حاکمه ی آمریکاست.

پر واضح است که چنین استراتژی میلیتاریستی در یک میدان خالی از رقیبی همپایه و قدرتمند منجر به ایجاد چهره ای قلدر مابانه و باج خواهانه از آمریکا در جهان شد. سیاستمداران هیئت حاکمه ی آمریکا احتمالا از همان آغاز پایان جنگ سرد به این نکته واقف بوده اند و به همین دلیل در این مدت تلاش کرده اند تا حد اکثر مهار و کنترل را بر پتانسیل میلیتاریستی کشورشان داشته باشند. البته گاهی توفیقی هم در این راه داشته اند. عدم اشغال زمینی عراق پس از شکست کاملش در کویت، یکی از این پیروزی هاست. حتی می توان اعلام طرح خاورمیانه ی بزرگ در آغاز حکومت بوش از طرف "کاندولیزا رایس" در مقام مشاور امنیتی کاخ سفید را یکی از همین طرح ها برای مهار سیاست نظامی گرایانه ی "ژنرال پاول" در نقش وزیر خارجه ارزیابی کرد. اگرچه این بار هم کبوترها در مقابل بازها شکست خوردند و در نتیجه خاورمیانه نه طرحی بزرگ که جنگی ویرانگر را تجربه کرد.

حوادث ریز و درشتی که ناش از حضور نظامی امریکا در پایگاههایشان در ژاپن و کره ی جنوبی تا خطوط درگیریشان در افغانستان و عراق و خلیج فارس واقع می شد، در کنار حمایت بی قید و شرط همین سیاست از ماجراجوئی های اسرائیل در خاورمیانه به تدریج وجهه ی جهانی آمریکا را به شدت مخدوش کرد. به طوری که نزدیکترین هم پیمانان او هم دیگر قادر نبودند از آنچه نظامی های حاکمیت، نظم نوین جهانی اش خوانده بودند دفاع کنند.

نزدیک به دو دهه سلطه ی جهانی با رویکرد نظامی اگرچه حیثیت امریکا را مخدوش ساخت ولی یک فایده برای این کشور داشت و آن هم مصرف پتانسیل متمرکز نظامی معطل مانده از دوران جنگ سرد و سرخورده شدن استراتژیست های میلیتاریست هیئت حاکمه از بی نتیجه ماندن سیاست های نظامی گرانه شان بود. بی تردید در این مدت جناح کبوتران هیئت حاکمه نقشه های کاملی را برای زمانی که نوبت آنان فرا برسد تهیه کرده بودند تا میدان را از بازها باز ستانند به قصد شکافتن فلک و انداختن طرحی نو.

اکنون زمان آن فرارسیده بود که آب رفته به جوی بازگردد و جهانی نو ساخته شود بر پایه ی تغییراتی اساسی. در این دوره سیاستمداران آمریکا قطعا ابتکار عمل را از نظامی ها باید بگیرند، لشکریان به پادگانها برگردند و سلاح ها غلاف شوند. به وجود آمدن بحران اقتصادی در همین روزها نیز فرصتی غنیمت را به این طیف داد تا توجه مردم و قطب های قدرت را در آمریکا به سمت مسائل داخلی کشورشان معطوف سازند و بلند پروازی های بین المللی پر هزینه و کم فایده را از دستور خارج کنند. آنها حتما به این نتیجه رسیده اند که گستردگی بیش از حد یک قدرت، زمینه ی زوال آن را فراهم می سازد. بنا براین باید دامنه ی هیمنه ی حضورشان را به تدریج محدود کنند، قبل از آنکه موریانه های زمانه آن را فرو ریزد. اما این تغییرات اساسی ساز و کار مناسبی می طلبد زیرا اگر به دقت و هوشمندانه انجام نشود خطراتی مهلک را به همراه دارد.

زمانه اصلاحی عمیق را دیکته می کرد و این اصلاح باید به دقت تمام انجام می شد تا به اضمحلال نیانجامد. مسلما زندان گوانتانامو لکه ی ننگی بر پیشانی کشوریست که خود را پاسدار حقوق بشر مینامد و حضور نظامی در افغانستان و عراق پس از صدام نیز به همان اندازه تنفر آفرین. از طرف دیگر جرج دبلیو بوش نه قادر به انجام چنین اصلاحاتی بود و نه در صورت انجام آنها، چون خود از مرتکبینش به شمار می رفت، می توانست حیثیتی را برای آمریکا اعاده کند. حتی یک چهره ی معمولی و عرفی سیاسی از حزب مقابل نیز نمی توانست پتانسیل اجتماعی کافی را برای انجام و پذیرش چنین تغییر رویکرد رادیکالی فراهم سازد. باید یک اتفاق بسیار خارق العاده رخ می داد. و یک چهره ی کاملا استثنائی وارد چنین صحنه ای می شد.

اوباما دقیقا چنین فردی بود که در مناسب ترین زمان ممکن پا به عرصه ی سیاست آمریکا گذاشت. انتخاب  او به واقع یک انقلاب آرام بود. کسانی که نقش سیاهان را در تاریخ کوتاه آمریکا مطالعه کرده اند و روند تغییرات این نقش را در این جامعه می دانند بر این موضوع صحه می گذارند. انتخاب اوباما ایجاد تغییر بنیادی در استراتژی حکومت امریکا را با صدای بلند فریاد کرد. به خصوص که او از همان ابتدا شعار "تغییر" را سرلوحه ی تبلیغات خود قرار داد و اینکه "ما می توانیم" این تغییرات بنیادی را انجام دهیم.

شرکت چهار رئیس جمهور، دو نفر از هر جناح رقیب سیاسی، در هیئت حاکمه ی امریکا در مراسم تحلیف اوباما نیز نشانه ی محکمی از همسوئی و اجماع سیاستمداران این کشور برای گذر از این پیچ حساس تاریخ آمریکاست. و انجام این مهم بر عهده ی مردی با بیشترین تکثر وجودی (دو رگه ی، دو ملیتی و نیمه مسلمان، نیمه مسیحی) گذاشته شده است.

او هم با همین پشتوانه ی قدرتمند در اولین روز جلوسش حکم بر فروبستن سمبل بدنامی جهانی آمریکا، زندان گوانتانامو، داد و در همان روز به چهار رهبر درگیر در مناقشه ی خاورمیانه تلفن زد و چهار نماینده ی ویژه برای چهار نقطه ی مخاطره آمیز آلوده به سیاست میلیتاریستی گذشتگان گماشت و می رود تا عصری نو را برای تاریخ آمریکا و جهان بنیاد نهد. او در کوتاه مدت تلاش خواهد کرد چهره ی مخدوش آمریکا را در سطح بین المللی بازسازی کند و در مرحله بعد با محدود کردن حوزه ی اصلی عمل آمریکا به قلمرو رسمی اش، همچنان حضور قدرتمند اقتصادی، فرهنگی و سیاسی اش را در جهان تثبیت کند. 

 اینکه اوباما در سر این پیچ حساس تاریخ، تا چه اندازه توفیق یابد در گرو حوادثی است که بخشی ازآن به اراده ی مدیران تحت رهبری اوباما رقم خواهند خورد و برخی دیگر را هم روزگار ناخواسته برا ی آنها رقم خواهد زد.

+ نوشته ای دیگر از حسین