
در لحظه ي سال نو شمسي بر اساس تقويم جلالي كه خيام آن را تنظيم كرده است بسي حكمت نهفته است. زمين در يك مدار بيضي شكل بر گرد خورشيد مي گردد. در دو نقطه ازمسير حركتش (اول بهار و اول پاييز) در شرايطي قرار مي گيرد كه روز و شب در تمام نقاط كره ي زمين برابرند و هيچ نقطه اي از زمين در طول شبانه روز بي نصيب از نور نيست! در ساير روزها بخش هايي از زمين در تمام مدت شبانه روز در تاريكي هستند و بخش هاي ديگري از آن در تمام مدت شبانه روز در روشنائي. به همين دليل هم اين دو نقطه را اعتدالين مي گويند.
توجه داشته باشيم كه هر نقطه از مسير حركت زمين به دور خورشيد را مي توان مبدا شمارش سال انتخاب كرد. چنانچه سال هاي عمر هر كدام از ما بر همين اساس شمرده مي شود. من در هشت مهر، تو در پانزده شهریور و او در روزي ديگر و بر اساس بازگشت زمين به نقطه اي كه در اين روز واقع مي شود سال مي شماريم گذر عمرمان را.
اما اگر یک روز براي تحويل سال عمومي بخواهد برگزيده شود بايد روزي خاص باشد. روز تحويل سال ميلادي (11 ديماه) و چيني (متغير از دوم دي تا اول اسفند!) هيچ ويژگي خاصي ندارند. اما ايرانيان روزي با ويژگي برحسته را براي سال نو خود برگزيده اند. روز اعتدال. اما اعتدال هم در دو روز از هرسال واقع مي شود. از اعتدال پاييزي ما به سوي ريزش برگها و خفتن طبيعت، سرما و تاريكي پيش مي رويم، حال آن كه از اعتدال بهاري به سوي خيزش گياهان و بيداري طبيعت، گرما و نور حركت مي كنيم. پس، از اين دو نقطه، اعتدال مثبت سو را برگزيده ايم و مبناي شمارش سال تقويمي.
من هر سال كه بر سر سفره ي هفت سين مي نشينم به انتظار لحظه ي تحويل سال، جايگاه زمين را بر روي مدارش به گرد خورشيد در ذهنم مجسم كرده و عظمت اين لحظه را كه تحول به معناي واقعي در طبيعت رخ مي دهد با همه وجود حس مي كنم.

تصور كنيد! درست در لحظه اي كه بانگ تحويل سال برمي خيزد شما در نقطه ي منحصر به فردي قرار گرفته ايد كه در آن لحظه و فقط در همان يك لحظه، نور حورشيد دقيقا از نقطه ي هندسي قطب شمال تا نقطه ي هندسي قطب جنوب را دربر مي گيرد. پس از اين لحظه، قطب جنوب به تدريج در شب زمستاني خود فرو مي خسبد تا در طلوعي شش ماه بعد برخيزد و قطب شمال در نور غوطه ور مي شود براي تمام ساعات در نيمي از سال! و اين لحظه آغاز چنين تحول عظيميست در زمين و ما شاهدان آن!
اوضاع پیجیده ی سیاسی این روزها به قدری معماگونه شده که ذهن کنجکاو انسان را ناخودآگاه وسوسه می کند برای حل این معما درگیر شود. اعلام حضور میر حسین موسوی برای انتخابات ریاست جمهوری یکی از قطعه های این پازل پیچیده است. ورود ایشان به رقابت های انتخاباتی نقطه ی قوتی برای اصلاح طلبان و حتی اصول گرایان میانه رو می تواند محسوب شود. اما چند نکته وجود دارد که باید در نظر گرفته شود:
1- به احتمال قوی در نهایت مثلث کروبی-خاتمی-موسوی در ضلع موسوی خلاصه می شود. بنابراین بهتر است آقایان خاتمی و کروبی به تدریج در سایه ی فعالیت های انتخاباتی ادامه ی مسیر دهند و آقای موسوی بازیگر اصلی صحنه باشد. به خصوص اینکه آقای موسوی نسبت به آن دو بزرگوار برای قشر عظیم جوان زیر 30 سال کمتر شناخته شده است و برای معرفی ایشان به عنوان یک شخصیت اصلاح طلب زمان و انرژی بیشتری لازم است. حضور و سخنرانی روز سه شنبه ی مهندس موسوی در دانشگاه تهران آغاز خوبی در این جهت است که باید با سرعت بیشتری در روزهای آینده ادامه یابد.
2- گفته می شود آقای مهندس موسوی به عنوان مدیر مسئول یک روزنامه ی جدید فعالیتی را شروع کرده اند. هیچ تردیدی نیست که ایشان برای گسترش فعالیت های انتخاباتیشان به یک روزنامه ی مستقل نیاز دارند. اما نباید شخصا مدیر مسئول چنین روزنامه ای باشند زیرا فعالیت مطبوعاتی از ریسک امنیتی و قضائی برخوردار است. نگاهی اجمالی به گذشته نشان می دهد که شخصیت های مهمی در اوج فعالیت سیاسی خود به دلیل مسئولیت یک روزنامه مورد پیگرد قضائی قرار گرفته و فعالیت اصلی سیاسی آنها از این بابت صدمه دیده است. عبدالله نوری یکی از آنهاست. بنابراین بهتر است ایشان در اولین فرصت و قبل از آنکه دیر شود نسبت به انتقال این مسئولیت به شخصی از اعضای ستاد خود اقدام نمایند.
3- با توجه به اعتمادی که برخی از طیف های اصول گرا به ایشان دارند باید واقعگرایانه با چنین نیروهائی مواجه شد و در چارچوب اهداف اصلاح طلبانه، پیشنهاد ائتلاف و یا فعالیت مشترک احتمالی این گروهها با نظر مثبت مورد بررسی قرار گیرند.
در دوران كودكي، در شهر كوچك ما پليسي بود كه براي من مظهر اقتدار، ابهت و شكوه به شمار مي رفت. به خاطر دارم كه ظاهر پر هيبت او چنان مرا تحت تاثير قرار داده بود كه مثل بسياري ديگر از بچه ها يكي از آرزوي هاي من پليس شدن بود. پليسي كه مثل او يك موتورسيكلت بزرگ مشكي رنگ سوار شود و با بلندگوي موتورش به هركسي كه مقررات را رعايت نمي كند با صلابت تمام و بي تعارف تذكر بدهد. من البته كمي هم از همين آقاي پليس مي ترسيدم! نمي دانم، شايد چون ابهتش از ظرفيت كودكانه ي من بيشتر بود.
روزگار گشت و گذشت و اين آقاي پليس پدر يكي از دوستان صميمي من از كار درآمد! اوايل كه با پسرش دوست شده بودم باورم نمي شد كه او پسر همان قهرمان آرزوهاي من باشد. بعدها كه از طريق دوستم به اين قهرمانم نزديكتر شدم، حس احترامي بس فراتر از پدر يك دوست صميمی نسبت به او داشتم.
چندي قبل در يك مهماني در كنار هم نشسته بوديم. او اكنون مرا حسين آقا صدا ميزد و احترام بسياري هم برايم قائل بود. با اينكه در همان شب به او گفتم كه روزگاري قهرمان آرزوهايم بوده ولي اين گفته ام را يا نشنيد و يا خيلي جدي نگرفت و همچنان با مهرباني و تواضع بسياري مرا تكريم مي كرد. من البته همچنان تا حدودي همان حس را نسبت به اين قهرمان پير دارم و دوستش هم مي دارم خيلي بيشتر از پدر يك دوست!
آن شب در مهماني خاطره ي جالبي برايم تعريف كرد. مي گفت که روزگاري خيابان كشي و مقررات راهنمائي و رانندگي هنوز تازه پا به عرصه ي آن شهر كوچك نهاده بود. در آن زمان اين پليس پير درجه داري جوان و فعال بوده است. در تنها چهار راه شهر كه هنوز همچنان به نام خاص "چهار راه" خوانده مي شود، چراغ راهنمائي نصب كرده بوده اند. اما مردم و حتي برخي رانندگان به خصوص درشكه چي ها با نحوه ي كار اين چراغ ها آشنا نبوده اند. بنا براين پليس بلند گوئي در سر چهارراه نصب كرده بوده تا شفاها و به صورت عملي مردم را آموزش دهد. مي گفت كه عابرين و رانندگان را از پشت بلندگو به اسم نام مي برده و آنها را نسبت به واكنشي كه بايد نسبت به رنگ چراغ ها نشان مي داده اند آگاه مي كرده است. و آنها نيز البته مجبور به اطاعت مي شده اند، حداقل براي اينكه بارديگر نامشان از بلندگو اعلام نشود!