
روزهای زیبائیست این روزها. روزهایی کاملا متفاوت با آنچه تا کنون از جامعه ی خود در ذهن داریم. فراوان دیده ام که از ناشکیبائی یکدیگر نالانیم و از تحمل عقیده و یا نظر مخالف به ستوه می آییم. بارها دیده ام و دیده ایم که افراد جامعه حتی در تحمیل نظرات کارشناسی جزئیشان در خیاطی و نجاری هم انعطاف پذیری ندارند و با اینکه دستمزد می گیرند که نظر شما را تامین کنند، نمی کنند و جدل بر پا می سازند و گاه از خیر خیرشان هم می گذرند و کارتان وامی گذارند!
این روزها اما حدیث دیگری دارند. همه دیدیم که مردم چه صبورانه متلک های تند و درعین حال شیرین انتخاباتی را نثار هم می کردند و خم به ابروی هیچکس نمی آمد. بسیار دیدم که یک دختر تنها با عکسی در دست از میان جمعیت به هیجان آمده ی مخالف خود می گذشت و با جرات رای مخالفش را فریاد می زد، بی هیچ آسیبی از طرف مقابل!
حتی تحمل نیروی انتظامی هم ستودنی بود. صرف نظر از مواردی که فراتر از ضرورت حفظ نظم برخوردهای شدید موردی رخ می داد و یا گاه جانبدارانه برای حفظ حد اقل نظم به پراکنده کردن جمعیت اقدام می کرد، در اغلب موارد تعامل قابل قبولی با مردم وجود داشت.
نکته ی جالب دیگر حضور خالصانه وبی ریای گروههای اجتماعی در این حرکت بود. پزشک و استاد دانشگاه و دانشجو در کنار بازاری و کارگر و خانه دار حاضر بودند. پزشکی را دیدم که عکسی از موسوی در دست، آرام در کنار خیابان ایستاده بود با لبخندی پر از مهر. و مادر خانه داری که می گفت دختر شانزده ساله اش را پس از اینکه به این گردهم آئی خیابانی خودجوش آورده موفق به تغییر نظرش به آقای موسوی شده است. می گفت با اینکه حق رای ندارد ولی هم نظر بودنش در مباحث درون خانوادگی شان مطلوبتر بوده است. و خاطره ای هیجان انگیز از رویاروئی همکارم که استاد دانشگاه است، با یک پلیس، در حالی که عکسی از مهندس موسوی در دستانش بوده است. و هزار ماجرائی که داستان آنها در جلو چشمان همه ی ما رخ داده است.
من این حوادث را سرمایه ای بس عظیم برای حرکت پیش رونده ی جامعه به سمت نهادینه شدن مردم سالاری می دانم. بر همین اساس است که جامعه را امروز بر سر یک پیچ تند تاریخ ارزیابی میکنم. البته روزهای آینده آبستن حوادثی بس بزرگ است که در عین القای نوعی نگرانی امیدهای بسیاری را هم در دل بزرگش می پرورد. سبزی این امید نمایان است چه گروهی بکوشند آن را بپوشند و چه ببالد وبرآید به شکوفه هائی پربار.
صحنه ي اول:
يك اتاق اداري در دانشگاه، دو كارمند و من نشسته ايم. يك استاد وارد مي شود. بعد از سلام و احوالپرسي از او مي پرسم در انتخابات چه رنگي برگزيده است؟ جا مي خورد و سكوت! بعد هم جوابي بي ربط مي دهد. يكي از كارمندان مي گويد من سيدم و معلوم است كه سبزم و كارمند ديگر هم سعي مي كند چيزي نگويد. به آن سيد مي گويم كه من قبلا رنگ سبز را به آقاي دكتر ايميل كرده ام و آقاي دكتر تائيد مي كند ولي كماكان راي خود را پنهان نگه مي دارد!
صحنه ي دوم:
دفتر كارم، دانشجوئي با دستبند سبز وارد مي شود. روبان سبزي هم بر دسته ي كيفش! و با حرارت و بي هيچ ملاحظه اي از فعاليتهاي تبليغاتي سبزش مي گويد. يادآوريش مي كنم كه در آستانه ي امتحانات در كنار اينها از درس هايش هم غافل نشود. مي گويد اين مهمتر است! عكس موسوي را روي در اتاقش در خوابگاه نصب كرده بوده که از طرف سرپرستي مورد اعتراض واقع شده است. در جواب اعتراض گفته چطور ديگران حق دارند عكس هنر پيشه هاي مورد علاقه شان را روي در اتاقشان بزنند ولي او از نصب عكس چهره ي محبوبش محروم! و موضوع حل شده! شاد بود خيلي!

صحنه ي سوم:
يكي از خيابان هاي اصلي شهر: جلو ستاد آقاي مهندس موسوي. جوانها و نوجوانها با شور و حرارت به فعاليت مشغولند. همه جا سبز است و همه با افتخار سعي دارند راي خود را با رنگ سبز به همه نشان دهند و بدان افتخار مي كنند و شادند.

صحنه ي چهارم:
چند ده متر بالاتر از ستاد مهندس موسوي، جلو ستاد دكتر احمدي نژاد،جوانهايي از ستاد آقاي موسوي آمده اند و محفل بحث و مناظره ي زنده ي خياباني برپا كرده اند تا شايد تاثيري بگذارند. بحث ها در فضائي آرام و البته پرشور جريان دارد. يك نفر ميانسال از راه مي رسد و به دقت مناظره را زير نظر مي گيرد ولي ظاهرا موضوع بحث را نمي داند. بعد از آنكه مي فهمد يكي از طرفين از آقاي احمدي نژاد حمايت مي كند واكنشي عصبي نشان مي دهد و قهرآميز راهش را مي كشد و مي رود.
به ياد آوردم روزهاي اولي كه بحث آمدن و نيامدن موسوي مطرح بود، دوستان زيادي مي گفتند مشكل موسوي اين است كه جوانها او را نمي شناسند. اما مي بينيم كه اين روزها پرچم سبز بيشتر بر دوش همين جوانهاست!
امروز در قبل از شروع یک جلسه ی فنی-کارشناسی که هیچ ارتباطی هم با سیاست نداشت، سخن از تبلیغات انتخابات رفت و اینکه رنگ سبز مهندس موسوی تبلیغات نمادین کارآمدیست برای ایشان. البته برخی براین باور بودند که عموما زبان نمادین در شرایط اجتماعی بسته به کار گرفته می شود و در همین شرایط هم کاربرد موثری می یابد.
اما بحث جالب دیگری توجه مرا جلب کرد: یکی گفت چند روز قبل راهنمائی و رانندگی به دلیل منع قانونی از تردد خودروهائی که تبلیغات انتخاباتی بر آنها نصب بوده جلوگیری می کرده است. اشاره اش به قانونی بود که نصب علائم و نوشته های غیر ضرور را بر روی خودروها منع می کند. بعد دیگری گفت فرمانده راهنمائی و رانندگی اخیرا در مصاحبه ای گفته است برای افزایش شور انتخاباتی از اجرای این قانون منصرف شده است!
بگذریم از اینکه در شرایط معمول هم این قانون چندان اعمال نمی شود و خواندن اشعار پشت کامیونی هم مورد علاقه ی من است و هم در روزنامه ای خواندم که مورد علاقه ی دکتر حداد عادل رئیس سابق مجلس! و نیز اینکه من شخصا به چنین استفاده ی تبلیغاتی برای کاندیداهائی که تریبون های قانونی کافی برای تبلیغ ندارند (مثل همین سبز نشان خودمان) بسیار مفید و موثر می دانمَ، اما نمی دانم چطور به این صراحت می توان اجرای قانونی را تعلیق کرد.
آیا همین نوع برخورد با قوانین یکی از مشکلات توسعه در کشور ما نیست؟