
|
|
نه ،
نه ،
نه دعای من و نه استغاثه ی فرزندانش و نه هیچ اشک تضرعی دست تقدیر را چاره نکرد .
لحظاتی قبل صبر اسطوره صبر از ماندن با ما به سر آمد و سفرش را به ابدیت آغازید.
من به حمید و مجید و دانیال غبطه می خورم که او را برای همیشه در آغوش دارند. اما سنگینی غمش برای رضا و تنها دخترش در تصورم نمی گنجد. و همسرش را نیز نمی دانم که این داغ نو با زخم آن داغهای کهنه ی دلش چه می کند. کلمات در اشکهایم خیس می شوند و قلبم در چنبره ی این غم به شدت فشرده است. بهتر است دلم را به اشکهایم بسپارم تا مگر در این قطره های سرد لختی بیارامد. دل مرا شاید اشک سرد آرام کند اما دل رضا، زهرا و همسرش را باید مرهمی دیگر جست.
روحش شاد و خدایش رحمت کناد