
صحنه ي اول:
يك اتاق اداري در دانشگاه، دو كارمند و من نشسته ايم. يك استاد وارد مي شود. بعد از سلام و احوالپرسي از او مي پرسم در انتخابات چه رنگي برگزيده است؟ جا مي خورد و سكوت! بعد هم جوابي بي ربط مي دهد. يكي از كارمندان مي گويد من سيدم و معلوم است كه سبزم و كارمند ديگر هم سعي مي كند چيزي نگويد. به آن سيد مي گويم كه من قبلا رنگ سبز را به آقاي دكتر ايميل كرده ام و آقاي دكتر تائيد مي كند ولي كماكان راي خود را پنهان نگه مي دارد!
صحنه ي دوم:
دفتر كارم، دانشجوئي با دستبند سبز وارد مي شود. روبان سبزي هم بر دسته ي كيفش! و با حرارت و بي هيچ ملاحظه اي از فعاليتهاي تبليغاتي سبزش مي گويد. يادآوريش مي كنم كه در آستانه ي امتحانات در كنار اينها از درس هايش هم غافل نشود. مي گويد اين مهمتر است! عكس موسوي را روي در اتاقش در خوابگاه نصب كرده بوده که از طرف سرپرستي مورد اعتراض واقع شده است. در جواب اعتراض گفته چطور ديگران حق دارند عكس هنر پيشه هاي مورد علاقه شان را روي در اتاقشان بزنند ولي او از نصب عكس چهره ي محبوبش محروم! و موضوع حل شده! شاد بود خيلي!

صحنه ي سوم:
يكي از خيابان هاي اصلي شهر: جلو ستاد آقاي مهندس موسوي. جوانها و نوجوانها با شور و حرارت به فعاليت مشغولند. همه جا سبز است و همه با افتخار سعي دارند راي خود را با رنگ سبز به همه نشان دهند و بدان افتخار مي كنند و شادند.

صحنه ي چهارم:
چند ده متر بالاتر از ستاد مهندس موسوي، جلو ستاد دكتر احمدي نژاد،جوانهايي از ستاد آقاي موسوي آمده اند و محفل بحث و مناظره ي زنده ي خياباني برپا كرده اند تا شايد تاثيري بگذارند. بحث ها در فضائي آرام و البته پرشور جريان دارد. يك نفر ميانسال از راه مي رسد و به دقت مناظره را زير نظر مي گيرد ولي ظاهرا موضوع بحث را نمي داند. بعد از آنكه مي فهمد يكي از طرفين از آقاي احمدي نژاد حمايت مي كند واكنشي عصبي نشان مي دهد و قهرآميز راهش را مي كشد و مي رود.
به ياد آوردم روزهاي اولي كه بحث آمدن و نيامدن موسوي مطرح بود، دوستان زيادي مي گفتند مشكل موسوي اين است كه جوانها او را نمي شناسند. اما مي بينيم كه اين روزها پرچم سبز بيشتر بر دوش همين جوانهاست!